19فوریه2018

16 دی 1396 نوشته شده توسط 

شعرهایی از فروغ فرخ‌زاد

P45-ForoughFarrokhzadظلمت
چه گریزیت ز من؟
چه شتابیت به راه؟
به چه خواهی بردن
در شبی این‌همه تاریک پناه؟
مرمرین پله آن، غرفه عاج،
ای‌دریغا که ز ما بس دور است.
لحظه‌ها را دریاب،
چشم فردا کور است.
نه چراغی‌ست در آن پایان،
هر چه از دور نمایان‌ست؛
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابان‌ست...
می فرومانده به جام،
سر به سجاده نهادن تا کی؟
او در اینجاست نهان،
می‌درخشد در می!
گر به هم آویزیم،
ما دو سرگشته تنها چون موج،
به پناهی که تو می‌جویی خواهیم رسید
اندر آن لحظه جادویی اوج!
-----------

روی خاک
هرگز آرزو نکرده‌ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم.
یا چو روح برگزیدگان
هم‌نشین خامشِ فرشتگان شوم.
هرگز از زمین جدا نبوده‌ام
با ستاره آشنا نبوده‌ام.
روی خاک ایستاده‌ام
با تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
می‌مکد که زندگی کند
باروَر ز میل
باروَر ز درد...
روی خاک ایستاده‌ام،
تا ستاره‌ها ستایشم کنند
تا نسیم‌ها نوازشم کنند.
از دریچه‌ام نگاه می‌کنم،
جز طنین یک ترانه نیستم!
جاودانه نیستم!
جز طنین یک ترانه جستجو نمی‌کنم!
در فغان لذتی که پاک‌تر
از سکوت ساده غمی‌ست،
آشیانه جستجو نمی‌کنم.
در تنی که شبنمی‌ست،
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه‌ام که زندگی ست
با خط سیاه عشق،
یادگارها کشیده‌اند،
مردمان رهگذر:
قلب تیرخورده
شمع واژگون
نقطه‌های ساکت پریده‌رنگ
بر حروف درهم جنون!
هر لبی که بر لبم رسید،
یک ستاره نطفه بست،
در شبم که می‌نشست
روی رود یادگارها...
پس چرا ستاره آرزو کنم؟
این ترانه من‌ست،
دلپذیر؛
دل‌نشین؛
پیش‌ازاین نبوده بیش از این...!
-------------
P45-managers-compétences
پرنده فقط یک پرنده بود
پرنده گفت: چه بویی چه آفتابی!
آه بهار آمده است!
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت...
پرنده از لب ایوان پرید.
مثل پیامی پرید و رفت.
پرنده کوچک بود؛
پرنده فکر نمیکرد؛
پرنده روزنامه نمیخواند؛
پرنده قرض نداشت؛
پرنده آدمها را نمیشناخت؛
پرنده روی هوا،
و بر فراز چراغهای خطر،
در ارتفاع بیخبری میپرید.
و لحظههای آبی را
دیوانهوار تجربه میکرد!
پرنده آه فقط یک پرنده بود...