20ژانویه2018

16 دی 1396 نوشته شده توسط 

گزیده های ناب و زیبا از شاعران معاصر افغانستان

ادبیات افغان
حبیب عثمان

بهار کابل
نه شگوفه بر درختی، نه گلی به شاخساری
نه شمیم عطر بیزی، نه نسیم نوبهاری
نه تراوتی به باغی، نه حلاوتی به راغی
نه ز ابر تیره اشکی نه نمی به جویباری
نه به دیده سرو نازی، نه نگاری دلنوازی
و نه آه جان‌گدازی که به دل زند شراری
مگر این دیار گلگون همه آب‌خورده از خون؟
که به‌جای باغ پر گل، همه‌جاست خار زاری
وطن ارچه هست جنت، همه در گریز از آن‌اند
چه عذاب دیده خلقی؟ و چه دوزخی دیاری
همه آشیان گذارند همه خانمان گذارند
که بر آشیانه‌شان، زده دست کین شراری
نگشاید ار در صلح، اسفا به حال ملت
نوزد نسیم مهر ار، چه کنم چنین بهاری
شاعر: ناصر طهوری

تلاوت خورشید
از پیش من سپیده‌دمان کوچ می‌کند
شب می‌رسد سپیده‌ی جان کوچ می‌کند
هر جا که بود همهمه‌یی شاد زنده‌گی
از شاخه‌های سبز جوان کوچ می‌کند
چشمان سبز باغ لبالب ز گریه است
آب روان زجوی روان کوچ می‌کند
تا مرگسار حادثه زین خاکدان سوگ
یک آسمان ستاره شبان کوچ می‌کند
شب هرکجا به گوش سحر طبل می‌زند
از کام آفتاب زبان کوچ می‌کند
گل‌واژه‌های شعر بلند دیار من
تک‌تک ز خاطرات زمان کوچ می‌کند
سیلاب‌وار حادثه‌یی می‌رسد ز راه
کوه گران چو پیل زمان کوچ می‌کند
من نورم و تلاوت خورشید می‌کنم
زین شیشه عطر باده چسان کوچ می‌کند
شاعر: پرتو نادری

درین وطن
درین وطن درین بهشت جاودان
درین دیار مرد خیز باستان
درین فضا درین بهشت جاودان
درین زمان به جستجوی کاروان
به جستجوی کاروان زنده‌گی
به سوی اوج بی کران زنده‌گی
به‌اتفاق و باهمی و یکدلی
روانه‌ایم و می‌رویم و می‌رسیم
شعار ما برادری و باهمی
سعادت و نوای صلح دایمی
کلام ما اتحاد و یکدلی
برای کافه ملت برابری
خموش باد رنگ‌های جنگ‌ها
مباد زنده امتیاز رنگ‌ها
یکی شوید برادران و خواهران
برادران و خواهران یکی شوید
شاعر: لبیب جیلانی

شب
شام شهر تباهم ستاره دزدیدند
ستاره‌های مرا آشکاره دزدیدند
چو فوج‌فوج ملخ را به باغ ره دادند
کلید باغ به دست شب سیه دادند
شبی که برکه‌ی ماهش به تشنه‌گی پیوست
شبی که روزنه‌های ستاره‌اش را بست
شبی که شعله‌اش ار بود برق خنجر بود
شبی که جام سکوتش شکسته باور بود
شبی که خیل ملخ راه بر بهار زدند
پرنده را به درختان خسته دار زدند
شاعر: لیلا صراحت روشنی

صدف
همه‌جا دکان رنگ است همه رنگ می‌فروشد
دل من به شیشه سوزد همه سنگ می‌فروشد
به کرشمه‌یی نگاهش دل ساده‌لوح ما را
چه به ناز می‌رباید چه قشنگ می‌فروشد
شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه
ز شراره‌یی که هر شب دل تنگ می‌فروشد
به دکان بخت مردم کی نشسته است یارب
گل خنده می‌ستاند غم جنگ می‌فروشد
دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی
که غزال چوچه‌اش را به پلنگ می‌فروشد
مدتیست کس ندیده گهری به قلزم ما
که صدف هر آنچه دارد به نهنگ می‌فروشد
ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام
مطلب گل از دکانی که تفنگ می‌فروش
شاعر: رازق فانی