17اکتبر2018

29 آذر 1396 نوشته شده توسط 

«یلدا» یعنی خورشید دوباره آشتی می‌کند

شهرام یزدان‌پناه
اولین جشن یلدایی که در ذهن دارم مال خیلی وقت‌ها پیش است. آن‌قدر دور که به گمانم باید کودکی خردسال بوده باشم. از کابوس آن شب فقط این یادم هست که آن‌قدر هندوانه و انار و آجیل خوردم که تا چند روز مریض بودم. بعدش هم تا چند هفته سردی‌ام کرده بود و مادر خدابیامرزم تلاش داشت تا با خوراندن چند نوشیدنی سنتی درمانم کند و من، هراسان از خوردن هر چیز دیگری، در برابر یک لیوان آب‌جوش‌نبات یا دم‌کرده دارچین حسابی مقاومت می‌کردم.
این کابوس با من کاری کرد که تا همین امروز هم دیگر یلدا را جشن نمی‌گیرم. اما اگر فکر می‌کنید داستان یلدایی من تمام است، سخت در اشتباهید. داستان تازه شروع‌شده است.
همان‌طور که گفتم از کودکی، جشن یلدا به دلیل آن خاطره بد از تقویم من حذف شد و من هرسال خودم را به بهانه‌ای از جشن تولد خورشید محروم می‌کردم. تا اینکه حدود یک دهه پیش و وقتی برای ادامه تحصیل، ساکن نروژ بودم، برای اولین بار در زندگی‌ام شب طولانی قطبی را تجربه کردم. دو ماهی می‌شد که خورشید را ندیده بودم و هرروز از صبح تا شام، ستاره‌ها و ماه جولان داران آسمان زندگی ما در شهر یخ‌زده کوچکی در شمال نروژ بودند و شفق قطبی گاهی رنگی به آن تاریکی مطلق می‌داد. از جایی که ما بودیم، می‌دیدیم که بین کوه‌ها و در افق کم‌رنگ، گاهی در هنگامه ظهر، نبرد خورشید و تاریکی در لبه افق بالا می‌گیرد و ما دقایقی مأیوسانه در باد منجمدکننده شمالی به انتظار پیروزی خورشید، آسمان را نظاره می‌کردیم و هر بار مأیوس‌تر از قبل راهمان را می‌کشیدیم و می‌رفتیم.
در آن وانفسای یاس و ناامیدی، قرار شد یک روز با اتوبوس به شهری در همان نزدیکی بروم. مسیر ما در دامنه یک کوه خود را آن‌قدر بالا می‌کشید تا به فلات قطبی سوئد می‌رسید و بعد دوباره از آن‌سو پایین می‌آمد. من که در اثر پیچ‌وتاب خوردن اتوبوس در جاده کوهستانی خوابم برده بود ناگهان از گرمای لذت بخشی بر گونه‌ام از خواب بیدار شدم و چشمم به روی خورشید باز شد. بعد از دو ماه خورشید را دیدم و ناخودآگاه لبخندی بر لبم نشست. لبخند تکان خورد و جای خود را باز کرد و پهنای بزرگ‌تری از صورتم را فراگرفت. بعد لبخندم صدادار شد و من نرم‌نرم شروع کردم به خندیدن. کم‌کم صدای خنده‌ام بلند شد و بلندتر تا جایی که همه در اتوبوس به من نگاه می‌کردند و از اینکه من نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم، خنده‌شان گرفته بود. قهقهه من بالا گرفت و شدیدتر شد تا جایی که همه اتوبوس مثل من قهقهه سر دادند و با دست خورشید را نشان می‌دادند.
آن واقعه اتوبوسی و آن شادی عمیقی که قلب همه را روشن کرد، ناگهان من را با واقعیت شگفت‌انگیزی مواجه کرد. اینکه چقدر خوشبختیم که هر «یلدا»، «خورشید» کم‌لطفی‌های ما را می‌بخشد و «تاریکی» را شکست می‌دهد و آشتی‌کنان زندگی‌مان را پر از نور و گرما می‌کند. هرسال بدون اینکه ناامید شود.
یلدایتان مبارک!