21آوریل2018

28 آذر 1396 نوشته شده توسط 

فلسفه علم

نوشته پاسکال نوول
«فلسفه علم» می‌تواند گفتاری در مورد گفتاری دیگر معرفی شود. به‌عنوان‌مثال، به‌طور استدلالی می‌توان در مورد چیستی فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، ژنتیک، پزشکی و غیره به تأمل پرداخت. این شیوه درک فلسفه علوم کار خود را از دانش‌های علمی واقعی و جزئی شروع می‌کند. در این شیوه، با پرسش از چگونگی تشکیل علوم، میزان صحت آن‌ها، قدرت و ارتباط آن‌ها با همدیگر، نتایج استفاده از آن‌ها در دیگر شاخه‌های دانش یا فعالیت‌های متنوع بشری و غیره، این دانش‌ها بررسی می‌شوند. ما دیگر در اینجا از مفهوم شناخت در معنای کلی و انتزاعی آن آغاز نمی‌کنیم، بلکه از زمینه‌ای خاص و دقیق از شناخت شروع می‌کنیم. اغلب، محدودیت‌هایی زمانی برای تحلیل خود تعیین می‌کنیم. برای مثال، اغلب از فیزیک به معنای کلی آن سخن به میان نمی‌آید، بلکه از زمینه‌ای خاص از فیزیک (پدیده‌های الکتریکی، اتم، کیهان و غیره) آن‌چنان‌که در عصر خاصی فهمیده می‌شد، صحبت می‌شود. این شیوه دوم در نظر گرفتن فلسفه علوم به نظر می‌رسد که بی‌واسطه چشم به زمینه تولید مؤثر در نزد دانشمندان دوخته است. می‌خواهد که ملموس باشد. به‌علاوه می‌تواند در چندین سطح با توجه کردن به نظریه‌های بزرگ (نظریه نسبیت انیشتین، نظریه تکامل داروین، مکانیک کوانتوم و غیره) یا کار صبورانه یک محقق یا یک گروه تحقیقاتی و با تلاش کردن برای کشف فعالیت‌های ملموس آن‌ها، برای مثال آن‌چنان‌که در دفتر آزمایشگاهی آن‌ها دیده می‌شود، با پیگیری ارتباطاتی که آن‌ها با همکاران خوددارند، ماهیت این ارتباطات، معنای مؤسساتی آن‌ها و غیره، انجام شود. خلاصه، در درون این شیوه دوم از انجام فلسفه علوم، می‌توان رویکردهای متعددی را بازشناخت؛ اما آنچه این رویکردها را وحدت می‌بخشد، این نکته است که همگی آن‌ها از تولیدات واقعی دانش استفاده می‌کنند. ما این را «فلسفه علوم در معنای دقیق کلمه» می‌نامیم، چون‌که این معنا به مصداق اولیه خود مرتبط می‌شود که می‌توان آن را در نزد آندره-ماری آمپر در کتاب «رساله‌ای در باب فلسفه علوم» یافت. این کتاب نمایشگاهی تحلیلی از طبقه‌بندی طبیعی تمامی دانش‌های بشری است که در سال ۱۸۳۴ منتشرشده است.
طبقه‌بندی علوم
در چشم‌انداز دوم، مکان‌یابی اولیه دانش‌ها به‌واسطه تحقیق فلسفه ضروری به نظر می‌رسد. این مکان‌یابی به‌صورت نوعی نقشه‌نگاری دانش‌ها خواهد بود. سعی خواهد شد تا تمامی شناخت‌ها به‌طور ترکیبی و منظم ارائه شوند. این پرسش مطرح خواهد شد: دانش‌های بشری را چگونه می‌توان طبقه‌بندی کرد و آن‌ها را در کنار یکدیگر و نسبت به یکدیگر قرار داد؟ چه معیارهایی برای تمایز نیاز داریم تا به جامع‌ترین شکل ممکن آن‌ها را ارائه کرد؟ به تعبیر دیگر، سعی می‌کنیم تا تمامی این دانش‌ها را طبقه‌بندی کنیم.
اگر این بار نیز در جستجوی متونی روشنگر برای درک این شیوه از فهم و اِعمال فلسفه علوم هستیم، نام فرانسیس بیکن را باید به خاطر سپرد. آثار او مرجعی ضروری برای کسانی که فلسفه علوم را به‌مثابه فلسفه شناخت تصور می‌کنند و همچنین کسانی که فلسفه علوم را نزدیک به دانش‌های ملموس می‌دانند، است (بااینکه او خود تخصصی در علم نداشت). بیکن بدون وقفه ضعف‌های فلسفه سنتی را نشان می‌دهد. هدف اصلی او ارسطو است؛ اما او فقط به‌نقد بسنده نمی‌کند. او همچنین قصد دارد تا بنیان‌های آنچه باید به‌زعم او جایگزین مجموعه نظام ارسطویی شود را ارائه کند. او در کتاب «ارغنون جدید»، منتشرشده در سال ۱۶۲۰ می‌نویسد: فیلسوفان یونانی به‌ویژه به خاطر به پرچانگی مشهور هستند:
P42-Thinking
«علومی که ما در اختیارداریم، به‌طورکلی از یونانیان آمده‌اند {…}؛ بنابراین، حکمت یونانیان حکمت استادان بوده است و با بحث گسترش می‌یافت؛ بحث نوعی است که بیش از آن نمی‌توان در تضاد با جستجوی حقیقت بود. عنوان سوفسطایی را که کسانی که ادعای می‌کردند فیلسوف هستند، به‌طور تحقیرآمیزی رد کردند و به خطیبانی مانند گورگیاس، پروتاگوراس، هیپیاس، پولوس، نسبت می‌دادند، شایسته تمامی این طبقه ازجمله افلاطون، ارسطو، زنون، اپیکور، تئوفراست و اخلاف آن‌ها مانند خریسیپوس، کارنیادس و دیگران نیز است. تنها تفاوتی که وجود داشت این بود: درحالی‌که سوفسطائیان فقط گروهی دوره‌گرد و مواجب‌بگیر بودند که از شهری به شهر دیگر می‌رفتند، حکمت خود را به نمایش می‌گذاشتند و تقاضای حقوق و مواجب می‌کردند، دسته دوم گروهی باوقارتر و دست و دل‌بازتر بودند و متشکل از کسانی بودند که یکجا سکونت داشتند، مدارسی ایجاد می‌کردند و به‌طور رایگان به تدریس فلسفه می‌پرداختند؛ اما هر دو گروه (با تمام تفاوت‌هایشان) از تیره اساتید بودند؛ ماده چیزها را به بحث‌ها می‌کاستند، فرقه‌ها و نظام‌های فلسفی ایجاد و برای آن‌ها مبارزه می‌کردند.»
باید دانش بشری را از این وضعیت ضعف و بیچارگی نجات داد. باید آن را بر پایه‌هایی مستحکم بنا کرد؛ اما این پایه‌ها چه خواهند بود؟ تجربه و نه توصیف و تفسیر. تجربیات، نتایج و داده‌ها: «بهترین اثبات بافاصله‌ای بسیار تجربه است»؛ و این نتایج با دقت و موشکافی موردبحث قرار خواهند گرفت. در وهله اول، انتقاد به ارسطو وارد است (به خاطر مرجعیت بانفوذش):
«بارزترین مجموعه از نوع اول { نوع فلسفه‌ای که بر «وساطت و حرکت ذهن» استوار است} در نزد ارسطو قرار دارد که باعث مفسده در فلسفه طبیعی به خاطر دیالکتیک خود شده است: با ایجاد جهان به‌واسطه مقولات {…} و بسیاری از تصمیمات دیگر او که به‌طور دلخواهانه به ماهیت چیزها تحمیل‌شده است؛ و در همه‌جا بیشتر دغدغه این را داشته که پاسخ‌های خود را رواج دهد و ازلحاظ شفاهی به موقعیتی دست یابد تا اینکه به حقیقت درونی چیزها نفوذ کند.»
اما این انتقاد همچنین به کسانی که ارسطو آن‌ها را طبیعیون (physiologoï) می‌نامید، یعنی کسانی که در عهد باستان، گفتمانی عقلانی در مورد طبیعت داشتند، وارد است. آن‌ها اولین کسانی بودند که پیشنهاد یک نظام طبیعی در فرهنگ غربی را دادند. به‌زعم بیکن، آن‌ها هم‌زمان تفکر در باب طبیعت را که همچنان بیانگر اهمیت بنیادین آن است را بنیاد گذاشتند و همچنین این تفکر را به‌سوی استفاده از روش‌هایی کاملاً نامتناسب با موضوع تفکر سوق دادند.
«قدیمی‌ترین افراد در نزد یونانیان که نوشته‌های آن‌ها ازمیان‌رفته است، توانسته بودند با حکمتی مضاعف خود را میان خودستایی سخنان بی‌چون‌وچرا و سخنان نامفهوم حفظ کنند. بااین‌حال آن‌ها اغلب مواقع، حین شکایت‌های بی‌وقفه آمیخته به انزجار از مشکلات موجود بر سر راه تحقیق و ابهام در چیزها، با بی‌صبری، از به پیش بردن طرح خود و دخالت در طبیعت صرف‌نظر نکردند؛ و به نظر می‌رسد معتقد بودند که در این زمینه شایسته است که تجربه کنیم و بحث را کنار گذاریم (ازجمله تحقیق در این مورد که آیا دانستن چیزی ممکن است یا خیر)؛ و بااین‌حال، خود آن‌ها، با اعتماد به قدرت فاهمه خود، هیچ قاعده‌ای را اِعمال نکردند و همه‌چیز را بر پایه سرزندگیِ تأمل و همچنین سیلان و جنب‌وجوش دائم ذهن خود قراردادند.»