18ژانویه2018

28 آذر 1396 نوشته شده توسط 

داستان‌های فولکلوریک از سرزمین افغانستان بخش دوم و پایانی

این صفحه به گویش فارسی دری نوشته‌شده است
داستان‌های کوتاه از مرحوم داکتر محمد اکرم عثمان نویسنده شهیر افغان
حبیب عثمان
P47-jootix
اکرم عثمان در سال ۱۳۱۶ خورشیدی در هرات متولدشده در رشته حقوق و علوم سیاسی تا درجه دکترا تحصیل نمود. سال‌ها گوینده و نویسنده برخی از برنامه‌های ادبی و اجتماعی رادیو و تلویزیون افغانستان بود. در آغاز درگیری‌ها در کشور سویدن پناهنده شد. با تأسف که این نویسنده، حقوق‌دان، ادیب و پژهشگر افغان در ۱۱ اگست سال ۲۰۱۶ به عمر ۷۹ سالگی در کشور سویدن چشم از جهان بست. شماری از داستان‌هایش در ایران، بلغاریا، شوروی و آلمان فدرال به نشر رسیده است.
گزیده‌های از کتاب «مردها ره قول اس» نوشته آن بزرگ‌مرد ادبیات افغانستان.
در قسمت قبل خواندید که حسن از دور، بازی و آواز خواندن دخترکان را می‌دید و از نزدیک شاهد زندگی و تلاش پرنده و مور و در قلبش شاهد شعله‌ور شدن آتش معرفت بود؛ و حالا ادامه داستان:
از محاسبه خودش با خودش قانع شد، حسن بدون غمش هیچ قیمتی ندارد، غمین بودن یعنی عاقل بودن، غمین بودن یعنی آدم بودن! از جا برخاست مثل یک آدم که دلش با رشته‌های بسیار ظریفی به کاینات گره‌خورده باشد.
با خود گفت: مگر زندگی چیزی قیمتی است که بر بادش دهیم؟ مگر گل‌های سرخ نوروزی که بیش از دو روزی نمی‌پایند نباید به دنیا بیآیند؟
دراز بودن یعنی چه؟! کوتاه بودن یعنی چه؟! زندگی چه کوتاه و چه دراز همیشه زیباست؛ اما اگر دراز و نازیبا باشه به هیچ نمی‌ارزد. به یاد گپ معنی‌دار حکیمی‌افتاد که گفته بود:
«زندگی را از برش دوست دارم!» با لذت‌هایش، با خوبی‌هایش، با سؤال‌ها، رمزها و ژرف‌هایش.
‌پُر از چُرت برخاست. بلاخره زندگی کتاب دلش را به روی او گشوده بود و حسن می‌توانست کف دست دنیا و زمانه را بخواند و سرش را حکیمانه بجنباند.
دیگر روز از حال می‌افتاد و می‌خواست پشت درخت‌های دهِ برود و بخوابد بناچار دل ازآنجا برکند و آهسته‌آهسته از میان راه باریکی که از میان جنگل انبوه سپیدار به شهر می‌پیوست به‌سوی خانه و لانه راهی شد. نرسیده به آبادی جوانی را دید که تازه از شکار برگشته بود و در قفسی بسیار بزرگ، سی چهل گنجشک و بودنه را اسیر گرفته بود از او پرسید:
این‌همه پرنده را چه می‌کنی؟
دهاتی جواب داد:
یا می‌کشم و می‌خورم، یا می‌فروشم و کمایی می‌کنم؟
حسن گفت:
عجب!
جوان گفت:
چه عجب؟ از راه که نیافته‌ام
حسن پرسید:
می‌خواهی این‌ها را بفروشی
جوان جواب داد:
بلی.
حسن پرسید:
چند؟
جوان جواب داد:
بودنه را دانه سه افغانی و گنجشک را دانه یک افغانی. حسن پول‌هایش را شمرد و توانست به‌استثنای گنجشککی، قفس و پرنده‌ها را یکجا بخرد. دهاتی پول‌ها را گرفت. یکی از آن گنجشک‌ها را سودا کرد و بقیه را به حسن سپرد. گنجشک در اسارت پنجه‌های مرد، با چشمان کوچکش به‌سوی آن دو نگاه می‌کرد.
حسن پرسید:
آن‌یکی را چه می‌کنی؟
دهاتی جواب داد:
می‌کشم و می‌خورم
حسن باز جیب‌هایش را پالید ولی پولی نیافت تا آن گنجشک را نیز بخرد. از هم جدا شدند، حسن غمگین شده بود به جان پرنده اسیر فکر می‌کرد به جان گنجشکک که تا ساعتی بعد، لقمه چرب و بریان مرد دهاتی می‌شود، چشمانش پر از اشک شد دهاتی را که مسافتی دور شده بود با صدای بلند آواز داد:
او برادر، او برادر!
دهاتی برگشت و پرسید: چه می‌گویی؟
حسن گفت:
به‌راستی گنجشک را می‌کشی و می‌خوری، دهاتی با تعجب پرسید:
پس تو چه می‌کنی؟
حسن جواب داد نه می‌کشم و نه می‌خورم.
دهاتی پرسید:
پس چه می‌کنی. آیا نگه می‌داری‌شان؟
حسن گفت نه، برای چه؟
دهاتی که بی‌حد حیرت کرده بود پرسید:
بلاخره با آن‌ها چه می‌کنی؟
حسن جواب داد:
آزادشان می‌کنم
دهاتی با حیرت پرسید: آزاد؟
حسن جواب داد:
همه را آزاد می‌کنم تا بار دیگر به شاخچه‌ها برگردند و غچ‌غچ بکنند – دهاتی دید که با آدمی کم‌وبیش دیوانه روبرو است خندید و آن‌یکی را نیز به او بخشید تا نه بکشد، نه بفروشد و نه بخورد.
حسن شادمانه اول آن گنجشک را به هوا رها کرد، بعدازآن دریچه قفس را گشود و خود به چشمان حیرت بار دهاتی به تماشا نشست. پرنده‌ها که راهی بسوی آزادی یافته بودند هراسان یک یک از قفس برآمدند و به‌سوی بلندی‌های درخت‌ها پرواز کردند. حسن از نهایت خوشحالی ذوق‌زده شد و تا چشمش کارکرد رد پرواز آن‌ها را دنبال کرد و به دنیای شاد و بی درودیوار آن‌ها حسد برد.
حسن از دهاتی تشکر کرد و با جیب‌های خالی به راهش ادامه داد. غچ‌غچ گنجشک‌های شاد و آزاد، دلش را می‌نواخت و طنین ترانه دخترکان در گوشش صدا می‌کرد:
قو قو برگ چنار - دخترا شیشته قطار – می‌چینن برگ چنار – می‌خورن دانه انار. کاشکی کفتر می‌بودم – دَه هوا پر می‌زدم – آب زمزم می‌خوردم – ریگ دریا می‌چیندم!
پایان