12نوامبر2018

22 آذر 1396 نوشته شده توسط 

تمایز میان فلسفه علوم و فلسفه شناخت

فلسفه علوم
با تمایز میان معنای اصطلاح «فلسفه علوم» و کلمه‌ای که گاهی به‌جای آن به‌اشتباه استفاده می‌شود، شروع کنیم: یعنی کلمه معرفت‌شناسی (Epistémologie). معرفت‌شناسی البته به علم می‌پردازد، اما موضوع حقیقی آن همان‌طور که ریشه‌شناسی این کلمه نیز نشان می‌دهد، شناخت است (گفتار در باب معرفت Logos sur l’épistémé). به‌این‌ترتیب، معرفت‌شناسی بیشتر از فلسفه علوم به فلسفه شناخت نزدیک است. فلسفه علوم و فلسفه شناخت دو جهت از یک پرسش فلسفی هستند.
مواردی از این قبیل که یک دانشجو پس از خرید یک رساله نظری حجیم در راه بازگشت به منزل از اینکه در آن هیچ اثری از فعالیت واقعی دانشمندان وجود ندارد، بی‌شمارند: در این نوع رساله‌ها فقط ملاحظاتی نسبتاً فنی در مورد استقراء، استنتاج، روش علمی و غیره وجود دارد. این دانشجو «فلسفه شناخت» را با «فلسفه علوم» اشتباه گرفته است. برعکس این نیز پیش می‌آید.P42-ecole 2014small-Andisheh
درواقع، فلسفه علوم، به‌محض ظهور خود در ابتدای قرن نوزدهم در دو جنبه کاملاً متمایز تعریف می‌شود. اغلب، معنایی که در آن نویسنده‌ای خاص عبارت «فلسفه علوم» را استفاده می‌کند، مشخص نیست. فقط باید آن را از شیوه او در بررسی موضوع حدس زد؛ بنابراین در اینجا تقسیم‌بندی باید انجام گیرد: برای برخی فلسفه علوم گفتار در باب شناخت به‌صورت کلی است (ما آن را «فلسفه شناخت» می‌نامیم) و برای برخی دیگر فلسفه علوم گفتار در باب علوم خاص است (ما وقتی‌که ضرورت ایجاب کند تا مشخص کنیم به کدام‌یک از این دو جریان اشاره می‌کنیم، این را «فلسفه علوم در معنای دقیق کلمه» می‌نامیم). این دو رویکرد مکمل همدیگر هستند. درعین‌حال، بسیار متفاوت‌اند و مشخص‌کننده جهت‌گیری‌هایی در درون فلسفه علوم هستند.
درواقع رویکرد نخست گاهی به‌طور تلویحی و گاهی با تصریح بیان می‌دارد که تمامی شناخت‌های بشری ناشی از یک قوه شناخت است و همین قوه شناخت است که باید درک کرد. بلافاصله، با این کار نسبت به محتوای این شناخت‌ها بی‌تفاوت می‌شویم. فقط به روندی که امکان تولید دانش را فراهم می‌کند و قاعدتاً باید در تمامی زمینه‌ها یکی باشد، توجه می‌کنیم.
برعکس در رویکرد دوم به تنوع شناخت‌ها و این نظر که می‌تواند میان شیوه‌های شناخت بر اساس اینکه موضوع آن‌ها چیزهای مختلف است، توجه می‌شود. اگر به موضوعاتی مانند «اتم»، «سلول» یا «جامعه» بپردازیم، ضرورتاً از شیوه‌های یکسان و شیوه‌های تفکر یکسان استفاده نخواهیم کرد. در اینجا، برای ما بدیهی نیست که تمامی شناخت‌های بشری محصول تنها یک قوه تفکر است که به‌تمامی موضوعاتی که می‌تواند درک کند می‌پردازد. معتقدیم که موضوع و تفکر در ملاقات با یکدیگر شناخت را تشکیل می‌دهند. ضرورت سخن گفتن از صورت‌های شناخت با در هر بار مشخص کردن موضوعی که با این صورت از شناخت مرتبط است، ازاینجا ناشی می‌شود.
درهرصورت، در وهله اول ما با مسئله تقسیم‌بندی یا دسته‌بندی (علوم) سروکار داریم؛ اما برای برخی، موضوع بیشتر به تقسیم‌بندی کارکردهای ذهن بشری و قوه‌های آن (به‌عنوان‌مثال، فلسفه کانت این‌گونه است) ارتباط دارد، درحالی‌که برای برخی دیگر، شایسته است که محصولات ذهن بشری تقسیم‌بندی شوند (این نیز به فلسفه نویسندگان دائره‌المعارف مربوط می‌شود). این دو نوع رویکرد را با جزئیات بررسی کنیم و پس‌ازآن تکوین و توسعه آن‌ها را پیگیری خواهیم کرد.
فلسفه شناخت
کتاب فردیناند الکیه، با عنوان «فلسفه علوم» منتشرشده در سال ۱۹۳۴، مرتبط با رویکرد اول (فلسفه شناخت) است. نویسنده در این کتاب به‌طور متوالی برخی مسائل مربوط به منطق و روش‌شناسی را بررسی می‌کند. او به منشأ علم، روابط میان علم و تکنیک، تمایز میان آنالیز و سنتز و مفهوم ذهن علمی می‌پردازد. فصول این کتاب عنوان‌هایی برگرفته از مسائل کلی معرفت‌شناسی هستند: تقابل میان شناخت بلاواسطه و شناخت علمی، نقش شهود، استقراء و استنتاج در علوم، ارتباط میان علم و عقل و میان علم و واقعیت. تمامی این‌ها مقدمه‌ای طولانی است که پس‌ازآن فقط به‌طور متوالی و دوباره از زاویه‌ای کلی، ریاضیات، علوم مواد و علوم زیستی بررسی می‌شود.
بنابراین از این ایده بدیهی فرض شده آغاز می‌کنیم که تمامی علومی که ما در اختیارداریم، از یک قوه شناخت بشر نسبت به موضوعات مختلف ناشی می‌شوند. در این نگاه، فلسفه علوم می‌تواند به گفتاری ابتدایی در باب موضوعی خاص در نظر گرفته شود - این موضوع «شناخت» (در معنای قوه شناخت است). درنتیجه پرسش از شیوه‌ای که شناخت حاصل می‌شود، یعنی شیوه‌ای که شناختی را می‌پذیریم (اعتقاد) و شیوه‌ای که شناختی را رد می‌کنیم، است.
یکی از اولین متون سنت فلسفه غرب که به‌طور مستقیم پرسش «شناخت چیست؟» یا «شناخت به چه معنی است؟» را مطرح می‌کند، محاوره افلاطون با عنوان «تئتتوس» (که برخی مواقع با عنوان فرعی «در باب علم» منتشر می‌شود) است. می‌توان ملاحظات ارسطو در باب منطق را که در کتاب «ارغنون» گردآوری‌شده، در زمره همین تفکرات قرار داد. می‌توان به این فهرست، کتاب‌های بسیار متأخرتر «گفتار در روش» اثر رنه دکارت، «رساله‌ای در باب فهم بشری» اثر جان لاک، «رساله در باب طبیعت آدمی» اثر هیوم یا اثر دیگر او با عنوان «جستاری در باب فهم بشری» و حتی «نقد عقل محض» اثر کانت را افزود. از لحاظ نظری، شایسته است که به اختلافات جزئی یا حتی تقابل‌های موجود میان این آثار مختلف اشاره شود؛ اما از لحاظ طرحی که این آثار قصد به نتیجه رساندن آن را دارند، می‌توان نوعی شباهت را به‌واسطه پرسش واحدی که در مورد شناخت مطرح می‌کنند، میان آن‌ها تشخیص داد (به‌علاوه ازآنجایی‌که هدف این آثار پاسخگویی به پرسش‌هایی یکسان است، ممکن است که پاسخ‌هایی که ارائه می‌کنند در تعارض باشد). «فلسفه علوم» در این معنا از ابتدای قرن بیستم «معرفت‌شناسی» نام گرفت. به‌عنوان‌مثال، امیل میرسون (۱۹۳۳-۱۸۵۹) در کتاب خود با عنوان «هویت و واقعیت» منتشرشده در سال ۱۹۰۸ می‌نویسد: «کتاب حاضر به‌واسطه روش به زمینه فلسفه علوم یا به تعبیری که به‌تدریج در حال رواج یافتن است به «معرفت‌شناسی» اختصاص دارد».
این شیوه نگاه به فلسفه علوم خود به رویکردهایی مختلف تقسیم می‌شود: برخی از این رویکردها بر تجربه، برخی دیگر بر استدلال، برخی نیز به شرایط جامعه‌شناختی جایگزینی یک ایده با ایده‌ای دیگر تأکیددارند. نقطه مشترک تلاش برای استخراج قواعدی بسیار کلی است که فراتر از شاخه‌های خاص بر روی فهم فعالیت علمی اِعمال می‌شوند.