24جون2018

22 آذر 1396 نوشته شده توسط 

داستانِ دنباله‌دار قسمت ۱۵ و پایانی: کاتارسیس

خاطراتِ سیّد مصدّقِ آیرانیِ آذرگُشسپی
مهرانِ رادP46-01

اگر شما به تاریخ نگاه کنید روز‌به‌روز تراژدی‌هایِ بشر پیچیده و پیچیده‌تر شده‌اند این را یک آیرانی می‌فهمد که از ابتدا در آخرِ خط ایستاده ‌است. روزی که تاسی و تُنُکیِ میانی شروع به گسترش می‌کند و حاشیه‌هایِ سرسبزِ پیرامونی لاغر و لاغرتر می‌شوند، آیرانی‌ها دیرگاهی است که به اوجِ زندگیِ تراژیک خود رسیده‌اند.
بااین‌حال کسانی می‌آیند و ایشان را می‌دزدند و حافظه‌یِ ازلی‌شان را پاک می‌کنند. دوباره روز از نو و تراژدی از نو، آیرانی بارِ دیگر باید به آغازِ اسطوره‌ایِ خودش برگردد و همه‌چیز را از اول شروع کند.
از این به بعد آدمی می‌بینیم «در کارِ خویش ناتمام»، تک افتاده و سرگشته که رویِ نقطه‌ای نسبت به مبدأ مختصات ایستاده است.
بارِ دیگر یک زندگیِ تراژیک از زمانی معادلِ ده به‌توانِ منهایِ ۴۳ ثانیه پس از صفر، با الگویِ «تقابلِ انسان و سرنوشت» آغاز می‌شود و هر تصمیمی که می‌گیرد در برابرِ عظمتِ حوادث به «بازیِ موش در حیطه‌یِ شیر» می‌ماند.
آیرانی تقسیم‌ می‌شود به «روحی اسیر» که هرچه دست‌وپا بزند دامِ خویش را تنگ‌تر و «جسمی کباب» که هرچه بگرید آتشِ خود را گُرّ‌ا‌‌ن‌تر می‌کند.
حکایتِ چنین انسانی قصه‌یِ بنده‌ای است که از عزرائیل به خدا پناه بُرد و به دستورِ او به هندوستان پناهنده‌شد.
بعد خدا یقه‌یِ عزرائیل را گرفت که چرا به بنده‌یِ ما غضب کردی؟
عزرائیل عرض‌کرد؛ نیم‌نگاهی که بر او انداختم از سرِ غضب نبود، از فرطِ اعجاب بود که می‌بایست جانش را در هندوستان بگیرم. شگفتی می‌کردم که چرا این‌همه با هندوستان فاصله دارد! وقتی به هندوستان رفتم دیدم تعجبم بی‌دلیل بوده و او زودتر از من آمده و در کمالِ سرخوشی است!
در این مرحله انسان زندانیِ سرنوشتِ خودش می‌شود، جوری که به هیچ تدبیری از آن گریز ندارد و سرسوزنی رخنه در آن ممکن نیست.
در مرحله‌یِ دوم اما آدمیزاد یواش‌یواش می‌فهمد که «اوضاع همچین بَدَکی هم نیست». هوایِ خوب، فرصت‌هایِ تازه، آموزش‌هایِ متفاوت، میدان‌هایِ باز که برخلافِ گذشته این‌قدر میدان می‌دهد که اگر کسی بخواهد می‌تواند اسبِ سرنوشت را با همه‌ی سرکشی رام کند.
آیرانی احساس می‌کند که مثلِ کویر سخت‌جان و مثلِ شن آیرودینامیک است راهِ خود را به‌هرشکل پیدا خواهد کرد، دست از امید نمی‌شویَد، گروه‌ تشکیل می‌دهد و به تراژدیِ «بازی با سرنوشت» خاتمه‌می‌دهد.
اساسنامه، پلَتفورم، پَنِل، اشتراکِ مساعی ... بُز هم که باشی می‌گردی چهارتا کَهْره و چپُش مثلِ خودت پیدا می‌کنی، چه رسد به آیرانی که عقاب است و بزغاله را با پنجه‌هایش می‌قاپد و به هوا می‌برد، در این مرحله تراژدیِ زندگی‌اش داستانِ «شیخِ صنعان» است که اسیرِ سرنوشت نیست اما نمی‌داند «عشق به دخترِ ترسا» یا «سرگروهیِ صوفیان» کدام‌یکی را بچسبد. تا وقتی‌که در آیران بود چنین اتفاقی نمی‌افتاد، عشق و وظیفه هیچ‌گاه در مقابلِ هم قد عَلَم نمی‌کردند اما در آنآیران دیر یا زود روزگارِ بدعهد بلایِ شیخِ صنعان را نازل خواهد کرد و «عشق و وظیفه» را در مقابلِ هم قرار خواهد داد و فرد باید رنجِ انتخاب را تحمّل کند:
دنبالِ هوپُ رفتن و بَ‌بَ‌ییِ بانمکش را به چرا بُردن یا اخبارِ سُفره‌هایِ آبِ زیرزمینی را در کویرِ مرکزیِ ایران دنبال کردن.
در این «بازیِ باخت‌باخت» از هر طرف که بیفتد گُربه‌یِ بی‌کُنام است و به هرکدام که بچسبد موشِ زنده در دام.
همین‌که خوب از صفرِ مُختصّات فاصله گرفت نوبت به تراژدیِ سوم می‌رسد. در این مرحله کسی‌ را می‌بینیم که عشقش را پایِ وظیفه‌اش قربانی کرده و خوب هردو را باخته است چنین کسی به دو عارضه مبتلا می‌‌گردد:
تهوعِ روزمرّ‌گی و توهمِ پُرمُدّعایی.
پیرِ آیران در حکایتِ روزمرّ‌گی، می‌گوید:
بعد از امیر‌المؤمنین باب‌الحوائج پول است!
و اندر بابِ پرمدّعایی می‌فرماید:
توقعِ ستایش ‌داشتن از خودستایی بدتر است!
همین‌جاست که قصه‌یِ تراژیکِ آیرانی بُعدِ تازه‌ای می‌یابد. زبانم لال -گوشِ شیطان کر- قهرمان در عظمتِ خویش شک کرده است. انگار «آهویی در طویله‌یِ خران» است که هم لگد می‌خورد و هم خونِدل و آرام‌آرام در آهو بودنِ خویش -بلا به‌دور- تردید می‌کند.
استغفرالله ربی و اتوب الیه
در مرحله‌یِ چهارم و پایانی یک سیّد مصدّق آیرانیِ آذرگشسپی را می‌بینیم که در محاصره‌یِ آرزوهایِ تحقُّق‌ ‌نیافتنی و قطعاً محال همچون مردمانِ جنگلی در محاصره‌یِ آتش ایستاده و به حرارتِ شعله‌ها خیره شده است.
آرزویِ عدالت با ذاتِ جهان تناقض دارد. شما بالا برو، پایین بیا، سرت را با سرعتِ نور به دیوارِ صوتی بکوب، ۹۸ درصدِ آرزوهایت برآورده نخواهد شد که نخواهد شد که نخواهد شد. آن دو درصد هم برایِ این است که -اگر زرنگ باشی- رفعِ‌کوتی‌‌ بگیری و بس.
زندگی در کویر پیش‌ازاین به آیرانی آموخته بود که تولدِ نوزاد خواه‌ناخواه یک تراژدی است. انسانِ خاص‌ال‌خاص با تراژدی به دنیا می‌آید. به همین دلیل در ارکسترِ زندگی مسئولِ طبلِ بی‌عاری است و هیچ کلمه، هیچ جزء و هیچ اِعرابی را جدّی نمی‌گیرد.
تراژدیِ انسانِ آیرانی در مرحله‌ی نهایی «کام‌ترو»1 (مخفّفِ کامپلکسِ تمسخُر و روحیه) نام دارد. خنده را برایِ شادی نمی‌کند؛
یا دارد به ریشِ خودش می‌خندد
یا به کسی روحیه می‌دهد.
شاید شما بگویید این همان تراژدی‌ِ مرحله‌یِ اول (تقابلِ انسان با سرنوشت) است، تراژدیِ کسی که نمی‌تواند چیزی را تغییر دهد!
اما تا خاص‌ال‌خاص نباشید فرقِ این دو را نمی‌فهمید. گندمی که -در روزِ ازل- برایِ اولین بار کاشته می‌شود و همین الآن توسطِ خدا آفریده‌شده است از زمین‌ تا آسمان با گندمی که میلیون‌ها بار کاشته و کاشته شده باشد، فرق دارد. هردو اسیرِ سرنوشت‌اند اما آن اولی خیال می‌کند در هر مرحله از رشدش تازه‌به‌تازه تغییر می‌کند. می‌پوسد، جوانه‌می‌زند، ریشه‌می‌کند، ساقه‌یِ سبزش را از دلِ خاک بالا می‌کشد، باد و خورشید را تجربه‌می‌کند و آن‌قدر خود‌باوری دارد که خداوند به کمکِ او باهوش‌ترین مخلوقِ خویش را می‌فریبد. شاعران به توصیفش می‌نشینند و حافظ به او «گندمِ آدم‌فریب» می‌گوید. بعد که ملیون‌هاسال گذشت، فرزندانِ همان آدم بازی‌ای نیست که سرِ آن در نیاورند. از آردکردن و پَرَک کردن بگیر تا تویِ فِر گذاشتن و به تنورزدن، کار به جایی می‌رسد که قوه‌یِ نامیه‌اش را از او می‌گیرند و آن را «گلوتن فری» می‌کنند و اگر بخواهی برایِ نوروز دو مثقالش را بکاری ناچار باید به فروشگاه‌هایِ دوّلاپهنایِ مخصوص بِروی مگر فُرمِ اصلاح‌شده‌ای گیر ‌بیاوری و اگر گیرنیاوری سبز نشده کپکی‌ می‌زند که بیا و تماشاکن. یک چنین گندمی که از یک حافظه‌ی ازلی و اساطیری برخوردار شده‌است، البته که با آن گندمِ اولیه فرق می‌کند. گیرم هردو اسیرِ سرنوشت باشند، اما زندگیِ تراژیکشان شبیه به هم نیست.

باکس
از سوی یکی از خوانندگان عزیز، نقدی درباره داستان دنباله‌دار آقای راد به دستمان رسیده که ضمن سپاس در آینده تقدیمتان خواهیم کرد.