18جولای2018

22 آذر 1396 نوشته شده توسط 

داستان‌های فولکلوریک از سرزمین افغانستان

این صفحه به گویش فارسی دری نوشته‌شده است
ادبیات افغان
داستان‌های کوتاه از مرحوم داکتر محمد اکرم عثمان نویسنده شهیر افغان
حبیب عثمان
اکرم عثمان در سال ۱۳۱۶ خورشیدی در هرات متولدشده در رشته حقوق و علوم سیاسی تا درجه دکترا تحصیل نمود. سال‌ها گوینده و نویسنده برخی از برنامه‌های ادبی و اجتماعی رادیو و تلویزیون افغانستان بود. در آغاز درگیری‌ها در کشور سویدن پناهنده شد. با تأسف که این نویسنده، حقوق‌دان، ادیب و پژهشگر افغان در ۱۱ اگست سال ۲۰۱۶ به عمر ۷۹ سالگی در کشور سویدن چشم از جهان بست. شماری از داستان‌هایش در ایران، بلغاریا، شوروی و آلمان فدرال به نشر رسیده است.
گزیده‌های از کتاب «مردها ره قول اس» نوشته آن بزرگ‌مرد ادبیات افغانستان.

حسن غم کش
بخش نخست از 2 قسمت
غچی‌ها در وسط آسمان و زمین چرخک می‌زدند و دَم جان‌بخش و عطرآگین بهار به بال‌های کوچکشان جان تازه می‌داد. دخترکان در میدان نزدیک دِه، دست‌به‌دست هم دایره یی می‌خواندند:
قو قو قو برگ چنار – دخترا شیشته قطار
می‌چینن برگ چنار – می‌خورن دانی انار
کاشکی کفتر می‌بودم – دَه هوا پر می‌زدم
آب زمزم می‌خوردم – ریگ دریا می‌چیندم...
باران نم‌نم و یگان‌یگان بر سر آن‌ها می‌بارید و غچی‌ها زیر چتر سفید و آبی آسمان کودکان را از آن بالا تقلید می‌کردند و در دایره‌های کوچک و بزرگ می‌رقصیدند.
زمزمه نشاط‌آور جویبار دهکده با آهنگ ترانه دخترکان می‌آمیخت و صدای آن‌ها را در گوش گندم‌زارها که با چراغ‌های لاله و گل‌های گندم روشن بودند می‌رسانید.
حسن از دور شاهد این‌ها بود و با دلی لبریز از غم و شادی جهان، پرستوها و کودکان را تماشا می‌کرد و با خود می‌گفت:
کاش نام تمام فصل‌ها بهار می‌بود، کاش غچی‌ها هرگز کوچ نمی‌کردند و کاش کودکان همه به آرزویشان می‌رسیدند.
حسن سرگرم نظاره بود و آرزوی کودکان از آن ترانه لطیف در رگ‌رگ جانش خانه می‌کرد: «کاشکی کفتر می‌بودم – دَه هوا پر می‌زدم – آب زمزم می‌خوردم – ریگ دریا می‌چیندم!» رقص‌های دورانی نقش پاهای کوچک کودکان بر صفحه روزگار گذران، غچ‌غچ غچی‌ها، سفر بی‌برگشت آب‌های جویبار در بستر زمانه‌ی بی‌وفا، حسن را پر از هیجان کرده بود. چشمش می‌گریست و لبش می‌خندید. با خود می‌گفت:
چه بیتی – چه نغمه‌یی – چه صدایی، کبوتر بودن و بال گشودن و پرواز کردن چه دلپذیر و چه خوبست! برای کبوترها و غچی‌ها که تا بلندی‌های دورادور آسمان می‌پرند و محتاج هیچ دروازه‌یی نیستند، دنیا چه فراخ و چه زیباست، با کف دستش لپی از آب پاک برگرفت و با اشتیاق سرکشیدش. دلش یخ شد و دَمش تازه. سنگ‌ریزه‌ها و ریگ‌ها از دور بل‌بل می‌زدند و کودکان خطوط طلایی عمرشان را با سر انگشتان پاهای کوچکشان به روی آن‌ها می‌نوشتند و دادوفریاد می‌کردند.
حسن به خود نظر کرد، به خودش که از کودکی اسیر قفس بود مثل یک گنجشک، مثل یک قمری که سرودش همیشه بیزاری بود. سرود بیزاری از دار، چوب و میله‌ها و سرود بیزاری از دیوارها و قفس‌ها. باز به نغمه کودکان گوش فرا داد و کبوترهای سفید کاغذی و کبوترهای خاکستری. چاهی و آب شفاف زمزم و نور خورشید در نظرش جان یافتند و وسواسی در دلش ایجاد کردند.P47-European Turtle Dove Streptopelia turtur
کاهلی کشید ترق‌ترق قلنج‌هایش از بیلک شانه و تیر پشت‌اش به صدا درآمدند، با این حرکت خواست اطرافش را فراخ‌تر کند و دنیا را بزرگ‌تر سازد ولی ظاهرآ همه‌جا هوا بود، هوای پاک دشت، هوای عطرآگین بهار و هوایی که دخترکان در آن می‌چرخیدند و غچی‌ها تا فراسوهای شمال، جنوب، مشرق و مغرب ته و بالا می‌رفتند.
آه که آزادی چه نعمتی ست، نعمتی به خلق‌وخوی بهار، فیاض و زندگی‌بخش، مشک بیز و عنبر بیز!
حسن نخستین بار احساس آزادی کرد و از زندگی لذت برد و از فرط هیجان ریگ‌ها را چنگ زد مشت‌هایش پر از ریگ شدند، با خود اندیشید:
«کاش زندگی مثل همین ریگ‌ها می‌بود که آدم می‌توانست آن‌ها را چنگ بزند و قایم بگیرد!» ولی پنجه‌هایش سست شدند و ریگ‌ها سرازیر گشتند. باز اندیشید اگر چنگ بزنی یا نزنی یا اگر بخواهی یا نخواهی برگ‌های زندگی روزی مثل یک گل‌بهاری می‌پژمرد، می‌خشکد و پرپر می‌شود.
آنگه به یاد خزان افتاد، به یاد خزانی که دشمن گل‌ها و دشمن زندگی‌ست. با خود گفت، اگر در دنیا پیری و خزان نمی‌بود آیا باز هم زندگی پایان می‌یافت.
بر لب جوی نشست و پاهایش را تا دلِک‌ها در آب سرد فروبرد، جریان سرد و مطبوعی در امتداد مفاصل و اندام‌هایش خانه کرد. به آب‌ها خیره گشت به آب‌های جاری که بیش از هر چیزی به زندگی شبه است.
درین اثنا قطره‌بارانی بر سرش خورد به بالا نگریست به ابرها که سرچشمه‌ی حیات‌اند با خود گفت:
آیا زندگی مثل یک قطره باران بهاری نیست که از ابر آبستنی می‌چکد در جویکی جاری می‌شود زمانی به‌پیش می‌تازد و سرانجام در کام سرمه ریگی فرو می‌رود و نابود می‌شود. اوف کشید، دلش از بودنش سیر شد. مورچه‌ی نیمه‌جانی را دید که چون خَسی بی‌مقدار بر روی آب می‌چرخد خواست نجاتش بدهد ولی پشیمان شد. آب مورچه را دور کرد، حسن طاقت نیآورد بی‌اختیار از جا جهید و مورچه را از آب گرفت و رها کرد.
با این کار عمیقآ شاد شد و نشاط گنگی در دلش خانه کرد. هر چه سنجید ندانست که چرا جلو عاقبت موری را گرفت و از مرگ نجاتش داد، لاجواب ماند و هیچ پاسخی نیآفت خندید و گفت:
«مثل‌اینکه من حسن غم کشم و با پرنده، چرنده و خزنده قوم‌وخویش می‌باشم!» از نامی که به خود ماند خوشحال شد. حسن غم کش – دوست مورچه‌ها، دوست مورچه‌هایی که هرچند سوگوارند بازهم زندگی را دوست دارند. بیخی تغییر عقیده داد و خودش را مخاطب قرار داد: اشتر سفیدرنگ دَم دَر هر زنده جانی می‌خوابد و کارش را یکسره می‌سازد. مگر تو مسؤولی که عمر آدمی، مورچه‌ها، بوته‌ها و گل‌ها کوتاه است؟ خیر – اگر بینی که نابینا و چاه هست، اگر خاموش بنشینی گناه است.