16دسامبر2017

15 آذر 1396 نوشته شده توسط 

کنسرت مشترک «داریوش» و «الویس پریسلی» در ورزشگاه آزادی

یادداشت‌های یک ذهن خطرناک
هویت، ازخودبیگانگی یا چیزهایی که ما ایرانی‌ها گم‌کرده‌ایم
سجاد صاحبان زند

P38-elvis-presley-Hesam    
حسام نواب صفوی بارها از تماس یک تهیه‌کننده آمریکایی خبر داده است. این‌ تهیه‌کننده از حسام خواسته تا نقش الویس پریسلی را بازی کند.
ما ایرانی‌ها به شیوه‌های گوناگون خودمان را به صدر اخبار جهان می‌بریم. یک‌بار یکی، مثل رضا پرستش، خودش را شبیه لیونل مسی می‌کند، به دوبی می‌رود تا دروازه‌بان سابق رئال مادرید را ببینید. بعد که می‌بیند کارش گرفته و کاسیاس فیلمش را در اینستاگرام گذاشته، به ورزشگاه اختصاصی بارسلونا می‌رود تا مسی ببیند شبیه چه کسی است. زمانی که رضا پرستش در ایران است، مردم به او فحش می‌دهند که چرا ابهت آریایی را زیر سؤال برده و خواسته شبیه مسی باشد، اما زمانی که مسی بدلش را تحویل نمی‌گیرد به صفحه اینستاگرام مسی می‌روند و به فارسی سلیس به او فحش می‌دهند. حالا که مردم همیشه درصحنه ایران، قرار است همیشه به کسی فحش بدهند، نمی‌دانم در مورد ماجرای اخیر سحر تبر قرار است به چه کسی حرف‌های شاعرانه بزنند. سحر تبر همان دختری است که خبرش را هالیوود لایف به نقل از سود استودیو منتشر کرده (قطعاً هزار جای دیگر هم این خبر را نقل کرده‌اند). سحر بیش از پنجاه بار زیر عمل جراحی رفته تا شبیه آنجلینا جولی شود؛ اما نتیجه‌ای که عکس‌ها نشان می‌دهد چیز دیگری است. او نه‌تنها شبیه آنجلینا جولی نشده بسیار هم زشت‌تر شده. به نظر شما مردم این بار به صفحه اینستاگرام چه کسی می‌روند و فحش می‌دهند:
۱. سحر تبر، چون هویت ایرانی‌اش را زیر سؤال برده و کار بدی کرده است
۲. به صفحه آنجلینا جولی، چون با قیافه‌اش کاری کرده که سحر می‌خواسته شبیه او شود
۳. به صفحه براد پیت، چون با انتخابش باعث شد تا افرادی مثل سحر فکر کنند که زیبایی یعنی آنجلینا جولی
۴. به صفحه دکتر‌هایی که سحر را عمل کرده‌اند
5. به صفحه مدیرعامل شرکت ادوبی که نرم‌افزار فتوشاپ را مدیریت می‌کند
احتمالاً با خودتان می‌گوید مدیرعامل شرکت ادوبی این وسط چه‌کاره است. برخی از کاربران اینترنتی معتقدند که این قیافه عجیب‌وغریب، سحر تبر نیست. می‌گویند یک شیرپاک‌خورده با فتوشاپ چهره سحر را به این روز انداخته. چرا باید یک شرکت، نرم‌افزاری بسازد که قیافه دختر مردم را به چنین روزی بیندازد؟ آیا این ماجرا بهانه خوبی نیست که ما با کلمات ادبی فارسی فاخر از او پذیرایی کنیم؟ البته تحقیقات نشان می‌دهد که بخشی از این فتوشاپ‌ها کار خود سحر خانم است. با همین فعالیت‌های جدی‌اش، ویدیوهای او بیشتر از آنجلینا جولی واقعی دیده‌شده‌اند.
داریوش، الویس پریسلی و روشنفکرانی که می‌خواهند شبیه نیچه باشند
ما ایرانی‌ها معمولاً تلاش می‌کنیم ته هر چیزی را دربیاوریم. چنان افراط‌وتفریط می‌کنیم و چنان در نقش‌هایی که برای خودمان تعریف کرده‌ایم فرومی‌رویم که یادمان می‌رود هویت اصلی‌مان چه بوده است. این ماجرا هم به امروز و دیروز ربطی ندارد. انگار بخشی از هویتمان است که خودمان نباشیم. ضرب‌المثل‌هایی که داریم این رفتار و شیوه برخورد ما را نشان می‌دهند. «کاسه داغ‌تر از آش»، «دایه مهربان‌تر از مادر»، «کلاغی که می‌خواهد راه رفتن کبک را بیاموزد» و چندین ضرب‌المثل مشابه نشان می‌دهد که ما خیلی سریع به جلد کس دیگری می‌رویم و حتی ممکن است از او بیشتر شبیه خودش بشویم. چه چیزی بیشتر از این ضرب‌المثل‌ها، هویت جمعی مردم را نشان می‌دهند؟ 
در روزگار نوجوانی ما داستان طنزی بود با این مضمون که یک مسابقه برگزار می‌کنند که چه کسی بیشتر شبیه داریوش است؛ همان داریوش اقبالی خواننده پاپ. خودش داریوش هم در مسابقه شرکت می‌کند و سوم می‌شود. البته در روایت‌هایی دیگر او حتی پنجم هم می‌شود. در نسخه‌های دیگر، اسم‌هایی مثل مایکل جکسون هم مطرح‌شده است؛ یعنی افرادی آن‌قدر شبیه داریوش یا مایکل جکسون شده‌اند که خود این دو خواننده هم شباهت کمتری به خودشان نسبت به آن‌ها به خودشان دارند.
همین‌الان و جدای از رضا پرستش، بازیگری رسمی و جدی در سینمای ایران داریم که از همه گریم‌ها و ابزار خاص و غیر خاص استفاده می‌کند تا نشان دهد شبیه الویس پریسلی است. احتمالاً می‌دانید که از که حرف می‌زنم: حسام نواب صفوی. او حتی در چند مصاحبه از تهیه‌کنندگان هالیوودی گفته که به سراغش آمده‌اند تا نقش الویس پریسلی را بازی کند. چنان در این نقش فرورفته که احتمالاً تا چند روز دیگر ادعا می‌کند که الویس اصلی اوست و آن‌که در دهه ۱۹۶۰ می‌خواند، نسخه بدلی بوده است.
این ماجرای شبیه بودن و شباهت داشتن حتی در مثلاً قشر روشنفکر ما هم وجود دارد. نگاهی به پرتره‌های روشنفکران ما بیندازید. می‌خواهند اغلب شبیه یکی دیگر باشند، از سبیل‌های کمونیستی و نیچه‌ای بگیرید تا کلاه‌های صادق هدایتی و عینک‌های ژان‌پل سارتری. یاد آن آخوندی افتادم که می‌خواست شبیه پدرش باشد. پدرش با ناامیدی گفت که می‌خواسته شبیه امام جعفر صادق باشد، شده این. حالا از پسری که می‌خواهد شبیه او باشد حتماً چیزی درنخواهد آمد.
البته این را هم بگویم که شبیه کس دیگری بودن، گاهی می‌تواند یک‌چیز مفرح باشد. مثلاً مسابقه‌ای هرسال برگزار می‌شود که چه کسی بیشتر به ارنست همینگوی شباهت دارد. کسی این ماجرا را البته جدی نمی‌گیرد و برای بردن در مسابقه سلامتی‌اش را زیر تیغ جراحان به خطر نمی‌اندازد.
ماجرای کوروش کبیر و نقل‌قول‌های تلگرامی
در این‌که تاریخ جهان مدیون ما ایرانی‌هاست شکی نیست. دوست و دشمن پذیرفته‌اند که تمدن از منطقه‌ای می‌آید که ما ساکنش بوده‌ایم. هزاران سال پیش از آن‌که آمریکا و کانادا کشف شوند، آثاری در ایران خلق‌شده که غربی‌ها تا مدت‌ها باید فقط با حسرت به آن نگاه کنند. دریغ و درد که بسیاری از آثار به‌جامانده از آن روزگار را باید در موزه‌های غربی پیدا کنیم. دریغ و درد که نه مدیران ما لایق نگهداری این گنجینه‌ها بوده‌اند و نه قاچاقچیانی که به طمع چند ریال، این گنجینه‌ها را دزدیده‌اند و به موز‌ه‌های غربی فروخته‌اند.
با همه احترامی که به هویت تاریخی‌ام ما ایرانی می‌گذارم، نمی‌توانم رفتار افرادی را بفهم که متعصبانه از آن روزگار حرف می‌زنند. ما به‌جز منشور کوروش، چه سندی از آن روزگار داریم؟ بسیار کم. در حد صفر. پس این نقل‌قول‌های کوروش کبیر از کجا می‌آید؟ فقط کافی است نگاهی به صفحات تلگرامی داشته باشید. صدها نقل‌قول از کوروش کبیر آمده و تقریباً در مورد همه‌چیزی حرف زده است. اصلاً همین پسوند عربی کبیر، برای کسی که قرار است نماد پارس کهن باشد، چیزی متضاد نیست؟
شاید برخی می‌خواهند یک سری از مفاهیم را به نام کوروش کبیر فرهنگ‌سازی کنند. با این نیت خیر که انسان‌دوستی، مسئله حقوق بشر، حمایت از حقوق زنان و مسائلی همچون راست‌گویی، راست‌کرداری و طمع نداشتن به مال دیگران در کلام کورش کبیر قرار داده می‌شود تا مردم باورش کنند، می‌توانم کنار بیایم، هرچند که کلاً با هرگونه جعلی مخالفم، اما مسئله نژادپرستی به‌هیچ‌وجه موردقبولم نخواهد بود. کسانی که از نژاد آریایی حرف می‌زنند، کسانی که عرب‌ها را سوسمارخوار می‌دانند، آیا ارتباطی با کوروش کبیر خواهند داشت؟ تاریخ به ما نشان می‌دهد که کوروش به یهودیانی که از حکومت روم فراری بودند، پناه داد. آیا آریایی‌های امروز ایران چنین می‌کنند؟P38-hemingway-contest5    
هرسال مسابقه‌ای برگزار می‌شود تا یک نفر که از بقیه شباهت بیشتری با ارنست همینگوی دارد، مشخص شود. کسی عمل جراحی نمی‌کند. ماجرا اصلاً جدی نیست. فقط برای خندیدن.
اصلاً این عبارت نژاد آریایی از کجا آمده است؟ مردمی که در طول تاریخ، به آفریقایی‌ها، به عرب‌ها و به آسیایی‌ها و چینی‌ها پناه داده‌اند آیا همچنان به خالص بودن نژادشان اندیشیده‌اند که بخواهیم همه آن‌ها را آریایی بدانیم؟
به گمانم دست آویختن به مسائلی ازجمله نژاد آریایی هم دقیقاً شبیه کاری است که دوستان مقلد انجام می‌دهند. ما در جستجوی هویتی هستیم که گم‌شده. هویت ما کجاست؟ چرا ما برای اثبات خودمان، همیشه باید شبیه کسی دیگر باشیم؟
بحران هویت و فلسفه
داریوش آشوری در کتاب «گشت‌ها» ماجرای سفرش به ژاپن را نوشته است. ایران چه در دوره شاه و چه بعدازآن‌ می‌خواست شبیه ژاپن باشد: صنعتی و مرفه. اشکالی هم ندارد که یک کشور برای توسعه‌اش الگو داشته باشد. کتاب آشوری که در سال ۱۳۵۷ توسط انتشارات امیرکبیر منتشرشده، بدون این‌که اشاره مستقیمی به این ماجرا داشته باشد، نکاتی درباره ژاپن را با ما به اشتراک می‌گذارد. از این‌که دیده مردی در ژاپن، کنار دیوار ادراری کرده تا نوع نگاه ژاپنی‌ها به فلسفه.
آشوری نوع صنعتی شدن در ایران را نقد می‌کند و معتقد است که ما به‌اشتباه به‌طور مستقیم به سراغ صنعت رفته‌ایم. او می‌گوید که ژاپن، مدرن شدن را با حضور در کلاس‌های فلسفه هایدگر و فلاسفه مکتب فرانکفورت شروع کرد. به گفته او، در روزهایی که ما هزاران هزار دانشجوی مهندسی را به فرنگ می‌فرستادیم، ‌ژاپنی‌ها دانشجوی فلسفه به غرب می‌فرستادند. آیا یکی از دلایل بحران هویت ما به این برنمی‌گردد که ما اندیشیدن انتقادی را نیاموختیم؟ آیا ما از نقد چیزی می‌دانیم؟ به‌جرئت می‌توانم ادعا کنم که کمتر ایرانی‌ای می‌توانید پیدا کنید تا بعد از نقدی کوتاه از او، از کوره در نرود. نمونه‌اش خود من. بااین‌همه ادعا، کمترین نقدی را نمی‌توانم تاب بیاورم.P38-angelinajolie-Sara   
هفته گذشته کانال تلگرامی هفته (@haftehmontreal) خبری از سحر تبر، دختر ۲۹ ساله ایرانی منتشر کرد که با عمل جراحی و فتوشاپ قیافه خودش را عجیب‌وغریب و جهانی کرده است. بسیاری از رسانه‌های غربی گمان می‌کنند او می‌خواهد خودش را شبیه آنجلینا جولی کند.
دانش فلسفی، به ما هویت می‌دهد. منظورم از دانش فلسفی این نیست که شرح دهنده خوبی باشیم و بتوانیم به‌خوبی توضیح دهیم که کانت یا هگل چه می‌گویند. منظورم این نیست که کلمات قلنبمه سلمبه بلد باشیم. منظورم این است که بتوانیم بیندیشیم. بتوانیم نقد کنیم. بتوانیم نقد شویم. اگر این شیوه روشن‌اندیشی، سکه بازار ما باشد، هرگز چنین نخواهیم کرد که امروز می‌کنیم. هرگز برای اثبات خودمان، در جستجوی نامی دیگر نخواهیم رفت.
هگل، فوئر باخ و مارکس سه اندیشمندی هستند که درباره مفهوم هویت و از بیگانگی بسیار نوشته‌اند. هر سه با تفاوت‌های اندکی معتقدند که یکی از دلایل ازخودبیگانگی، داشتن نگرش ایدئولوژیک به هر چیزی است. بخشی از ایدئولوژی می‌تواند در غالب مذهب به نمایش درآید، به‌ویژه آنجا که مذهب با تعصب همراه می‌شود. هیچ‌ عقل سلیمی در هیچ جای دنیا از مذهبی که با آزاداندیشی همراه باشد، گلایه نخواهد کرد؛ اما هرگاه پای تعصب به میان بیاید، مسئله فرق خواهد کرد. حال این تعصب می‌تواند به کمونیسم باشد یا یک تیم‌ فوتبالی. وقتی چشمت را می‌بندی و می‌گویی: چون لنین یا استالین چنین گفته، چون مائو یا مارکس چنین گفته، پس حتماً اشتباه نخواهد بود، دچار تعصب شده‌ای. وقتی کسانی را فقط به دلیل این‌که مطابق اندیشه‌های تو حرف نمی‌زنند، محکوم می‌کنی، دچار تعصب شده‌ای.
جامعه متعصب، جامعه‌ای که اندیشه انتقادی در آن جایی ندارد، به چنین جاهایی می‌رسد که یک دختر ۲۹ ساله بخواهد خودش را با چنین وضعیتی به دنیا معرفی کند. سحر تبر که حتی عنوان فامیلی درستی ندارد.
همه ما، در پدید آمدن این وضعیت مقصریم.