16دسامبر2017

15 آذر 1396 نوشته شده توسط 

فلسفه سنگدلی

فلسفه درمانی (بخش پایانی)P42-img2
اگر فلسفه ادعای درمان دردهای جسمی و روحی را دارد، به‌این‌علت است که قادر است آن‌ها را تشخیص دهد و عوامل ابتلا به آن را از بین ببرد. به این صورت فلسفه به‌طور طبیعی فراهم‌کننده پادتن آن نیز است. مشهورترین آن‌ها خرد است. خرد که عفونت‌زدایی دیرینه است قدرت خود را از توانایی‌اش در شناخت و بیان حقیقت می‌گیرد. خرد ازآنجایی‌که امکان شناخت جهان، انسان و حتی خدا را فراهم می‌کند، قادر است آنچه برای ما دست‌یافتنی، نیک و مناسب است را مشخص کند؛ اما خرد فقط با از بین بردن یقین‌های ما داروی خود را تجویز می‌کند. به‌این‌ترتیب، سقراط مانند «یک خرمگس» یا یک مگس مزاحم است که بیماری را در نزد افراد سالم تشخیص می‌دهد و درنهایت به آن‌ها می‌گوید که در میان اعتقادات گذشته خود گرفتارند و این بیماری لاعلاجی است. آنچه در حقیقت به فیلسوف-پزشک انگیزه می‌دهد، بیشتر از خود بیماری، ناآگاهی و غفلت ما نسبت به بیماری است. این یقینی است که در انسان چیزی وجود مانند یک ویروس مادرزادی و پنهان وجود دارد. پزشکان دیگر فقط برای یک پای چوبی پانسمانی انجام می‌دهند، اما تنها فلسفه است که تلاش می‌کند چوبی را که ما از آن ساخته‌شده‌ایم تغییر دهد و به این صورت تمامی پانسمان‌هایی را که دیگران انجام داده‌اند را بی‌فایده و بی‌اثر می‌کند.
به‌سوی فلسفه سنگدلی
این پزشکی خاص خرد و تناقض را که به‌عنوان‌مثال بیان می‌کند که ترحم نوعی ترس است و عشق نوعی همنوع خواری است، اراده آزاد یک توهم است و بردگی همیشه خودخواسته است، ما نمی‌خواهیم. در برابر این درمان فلسفی ما دستور پخت و داروهای خیالی خود را قرار می‌دهیم. سقراط می‌گفت: «من به‌مانند پزشکی که یک آشپز او را در دادگاه مخصوص کودکان متهم کرده، مورد قضاوت قرار خواهم گرفت.» ما بیمار و غافل از بیماری خود حاضر نیستیم خود را در تصویری که فیلسوف به ما ارائه می‌کند، خود را بازشناسیم. وقتی سقراط تمثیل معروف غار و زندانیان آن را تشریح می‌کند، معترضانه به سقراط گفته می‌شود: «تو توصیفی غریب می‌کنی و زندانی‌های تو نیز عجیب هستند». سقراط در پاسخ می‌گوید: «آن‌ها (زندانیان) شبیه خود ما هستند». اگر فلسفه باید درمان کند، نمی‌تواند از طریق فضیلت اجماع باشد. درواقع، حقیقت، بدون اغراق، مورد غفلت باقی خواهد ماند و ما از قبول آن سر باز می‌زنیم. در فلسفه نوعی سنگدلی وجود دارد که درست آنجایی که دردناک است را فشار می‌دهد، یعنی دقیقاً بر روی دردی که نمی‌خواهیم آشکار شود، انگشت می‌گذارد. این سنگدلی متافیزیکی از اینکه ذهن را به بیراه بکشاند و نگرانش کند تا مجبورش سازد عمیق‌تر و فراتر به جستجوی حقیقت بپردازد، ابایی ندارد.
آیا متافیزیک، طاعون و سنگدلی موضوعاتی هستند که ما از روی ضعف آن‌ها را رها کرده‌ایم؟ یا از روی راحت‌طلبی؟ اما باید به این موضوعات بپردازیم. اگر متافیزیک همان‌طور که ما گمان می‌کنیم، قدرت آشکارکنندگی دارد، به‌این‌علت است که «ماسک‌ها را کنار می‌زند، دروغ، بی‌ارادگی، پستی و تزویر را تشخیص می‌دهد؛ و سکون خفقان‌آور را به هم می‌زند». در این سکون خفقان‌آور، تفکرات ما و خود زندگی ما در خواب به سر می‌برند. باید بتواند از کنار عادت‌ها بگذرد، خرق عادت کند و نظراتی را که با تعجیل زیاد منتقل و پراکنده می‌شوند را کنار بزند. باید به زبان و تفکر قدرت «پرده دریدن و نشان دادن حقیقی چیزها» را بازگرداند. متافیزیک طبیعتی مرده نیست؛ باید ما را از جایگاه راحت بیرون بکشد و اگر از کار درمان سخت مراقبه و تأمل در رنج نیستیم، به‌این‌علت است که دارو ضعیف‌تر از درد است و فلسفه‌بافی بی‌فایده است. متافیزیک تنها وسیله برای بازگرداندن «حالت دغدغه‌ها و دردهای اساسی بزرگ» را داشتن است، این‌ها دغدغه‌های مربوط به حقیقت، خیر و شر، آزادی و بردگی، خدا در حضوروغیاب و تمامی این آشوب‌هایی که جنبه روانی گرفته‌اند و به آزمون‌های شخصیت و پرسش‌های ساده خلق‌وخو کاسته شده‌اند، هستند.
اما فلسفه روانشناسی نیست. روانشناسی به انسان در آنجایی که نیست می‌پردازد، یعنی جایی که تأثیر می‌گذارد و تأثیر می‌پذیرد، در اجبارها و شرایط تحمیلی - هرچند که به تعلقات اجتماعی، دینی، جنسی یا مربوط به نسل‌ها مرتبط باشد. روانشناسی فقط به رفتارها، کارکردها و نواقص می‌پردازد. «درواقع، از بسیاری از تحقیقات روان‌شناختی چنین احساس می‌شود که فلسفه‌ای غیردقیق را با اخلاقی بدون الزامات و پزشکی‌ای بدون کنترل می‌آمیزند.» اگر متافیزیک باید باب روز شود، فقط به این شرط می‌تواند که خود را به‌طور ریشه‌ای از این پزشکی‌های بدون کنترل، اخلاق بی الزام و روانشناسی‌های بی‌مورد و غیردقیق متمایز کند؛ زیرا درست است که هنگامه سختی است، اما مورد ما موردی ناامیدکننده نیست، چون‌که برای هرکدام از دردهای ما دارویی وجود دارد.