16دسامبر2017

15 آذر 1396 نوشته شده توسط 

نیکوس کازانتزاکیس

کتاب
ازجمله مطالبی که خوانندگان از ما درخواست کرده‌اند تا در صفحات ادبی بگنجانیم، شرح احوال و آثار نویسندگان خارجیِ محبوب است. اجابتِ این خواسته را با کازانتزاکیس شروع کرده‌ایم که در میان نظرسنجی‌هایمان از همه بیشتر خواستار داشت. امیدواریم بپسندید.
P45-kazantzakis
طرحی از زندگانی، اندیشه‌ها و آثار
بخش نخست از سه بخش
نیکوس کازانتزاکیس، متولد ۱۸ فوریه ۱۸۸۳ در شهر هراکلیسون کرت است. کازانتزاکیس جوان به سال ۱۹۰۲ به دانشگاه آتن رفت تا درس حقوق بخواند. پیش از آن‌که در ۱۹۰۶ از دانشکده آتن فارغ‌التحصیل شود مقاله‌ای به نام بیماری قرن و رمانی به اسم مار و زنبق نوشت که در آن قربانیانی تصویر شدند که اسیر دوران برزخی شده‌اند و هیچ گریزگاهی نمی‌یابند. هم‌چنین نمایش‌نامه‌ای به نام «سپیده می‌دمد» نوشت که ضمن بردن جایزه، در آتن روی صحنه نیز رفت. یک سال بعد، کار روزنامه‌نگاری حرفه‌ای خود را آغاز کرد. به فاصله زمانی‌ِ اندک برای ادامه تحصیل به پاریس رفت. از آن زمان به بعد نگارش متون ادبی سرلوحه کار او شد و نوشتن را به‌عنوان حرفه‌ای که به قول خودش شاید مفرّی برای فریاد درونش باشد آغاز کرد. سال ۱۹۰۸ را در پاریس گذراند. آن سال‌ها برای او پربار و سرنوشت‌ساز بود. در کلاس‌های درس هانری برگسون شرکت کرد. او آثار نیچه را نیز با جدیت خواند و شیفته شخصیت او شد. نیچه که به قول یاسپرس با چکش، فلسفه می‌نوشت. کازانتزاکیس نیچه را شهید بزرگ خواند و از زندگی غم‌انگیزش در سراسر زندگی متأثر بود.
نمایش‌نامه استاد سازنده و رمان روح‌های شکسته محصول همین روزهای سپری‌شده کازانتزاکیس در پاریس است. در سال ۱۹۰۹ رساله تحصیلی‌اش را درباره فلسفه نیچه به پایان رساند؛ فلسفه‌ای که به‌صراحت در آن اعلام‌شده بود: «خدا مرده است و کلیساها و مقبره‌ها، تابوت‌های خدا هستند». وی از راه ایتالیا به کرت برگشت و روزگارش را با نوشتن نمایش‌نامه و مقاله گذراند. مقاله آیا علم به سرقت رفته است؟ و نوشته دیگری با نام برای جوانانمان که دومین نوشته توجه یان دراگومیس را برانگیخت.
او رفته‌رفته از دنیای ایدئالیستی فاصله گرفت و پس از مبارزه فراوان با خود به این نتیجه رسید که تن نیز دختر خداست. خواهر طناز روح و گفت: «هیچ‌گاه نمی‌دانستم که لذات تن، گناه‌آلود نیست هرچند گستره تن زیاد وسیع نیست و فوراً به نقطه پایان می‌رسد. می‌خوری، می‌نوشی، می‌بوسی و دیگر جایی نیست که بروی...». در بازتاب چنین تأملاتی سرانجام به سال ۱۹۱۱ با هم‌کلاسی‌اش گالاته آلکسیو که دانشجوی هنر و ادبیات بود ازدواج کرد. یک سال بعد در انجمن تعلیم‌وتربیت سلسله سخنرانی‌هایی را ایراد کرد تا فلسفه هانری برگسون را برای روشن‌فکران یونان تشریح کند. مقارن این ایام جنگ جهانی اول به بالکان کشیده شد و به کازانتزاکیس فرصت داد تا چیزی از روح سلحشوری و جنگاوری نیاکانش را با حضور داوطلبانه در جنگ زنده کند. این کار هم لابد ادای دینی بود به یونان گرفتار جنگ و پاسخی به نهیب‌ها و پرسش‌های درونی که: چرا باید از مرگ ترسید؟ روح تو جاودانی است. از چه می‌ترسی؟ تنها روح است که باید نجاتش داد و مرگ کار خداست.
در سال ۱۹۱۵ این شور او را به همراهی دوستش، سیکلیانوس، به بازدید از جاهای دیدنی یونان کشاند. باقی روزهای این سال با مطالعه اندیشه‌های هومر، دانته و برگسون سپری شد. او آن‌ها را سه معلم بزرگ خود می‌نامید «معلم‌هایی برای انسان بودن، یعنی مبارزه کردن، کار کردن و عصیان کردن.» در بازگشت از سفر به صومعه‌ای پناه برد و کتابی را نوشت که احتمالاً کوهستان مقدس است. ظاهراً این عبارت دانته که: «چگونه انسان خویشتن را نجات می‌دهد؟» او را به تفکری طولانی و بی‌وقفه واداشته است که باعث این پرسش شده: «وظیفه من چیست؟ آیا باید تن را متلاشی کنم و خیز بردارم و ذهن را خاموش‌کنم و با آن نادیده یگانه شوم و ندای او را بشنوم؟»
بررسی زندگی او نشان می‌دهد احتمالاً پیش‌نویس‌های اولیه نمایش‌نامه‌های مسیح، ادیسه و نیکفوس فوکاس را در همین ایام فراهم کرده است. در اکتبر ۱۹۱۵، درحالی‌که اروپاییان درگیر جنگ جهانی اول بودند به تسالونیکی مسافرت کرد در آنجا نیروهای انگلیسی و فرانسوی را که کشتی‌های جنگی را به‌قصد نبرد در جبهه سالونیکا آماده می‌کردند دید که این صحنه‌های هولناک او را واداشت تا با خود بگوید: «انسان چه مسئولیت هراسناکی برای تمام بیداد و ننگ جهان بردوش دارد». در چنین روزهای پرکاری او خواندن کتاب‌های تولستوی را آغاز کرد و در نهایت به این نتیجه رسید که دین مهم‌تر از ادبیات است.
سال ۱۹۱۷ هنوز آتش جنگ شعله‌ور بود کازانتزاکیس در پلوپونسوس در حال استخراج زغال‌سنگ با کارگری به نام ژرژ زوربا آشنا شد. همکاری با او تأثیر عمیق و ماندگاری بر کازانتزاکیس گذاشت و الهام‌بخش او برای نوشتن رمان مشهور زوربای یونانی شد. درنتیجه نقدهای او، خود را بز ماده‌ای یافت که مشغول چریدن کاغذها است و قدرت سهمناک نژادش از بین رفته و به‌جای در دست گرفتن نیزه و جنگیدن، جامدادی کوچکی در دست گرفته است و می‌نویسد.
در ماه سپتامبر، مهمان یانیس استاوریداکیس، سفیر یونان در زوریخ، شد... دخترکی خواندن کتاب چنین گفت زرتشت را به او پیشنهاد کرد و گفت: «این کتاب به ذهن تو استواری می‌بخشد و به آن غذا می‌رساند، البته اگر ذهنی داشته باشی و گرسنه باشد...». حالا او در زوریخ گرسنه تجسم تصورها و تصویرهایی از زندگی نیچه شده بود؛ مردی که به قول خودش به او آموخت تا نسبت به تمام نظریه‌های خوش‌بینانه بی‌اعتقاد باشد و شجاعت این را بیابد که اعلام کند چه چیزی را می‌خواهد.
در بازگشت از این سیر آفاقی و انفسی در حال‌وهوای زندگی نیچه بود که با خانم الی لابریدی، روشن‌فکر هم‌وطنش آشنا شد. سال بعد برای کازانتزاکیس توأم با مشغله‌های سیاسی و اجتماعی متعددی بود. نخست‌وزیر، ونیزلو، او را به سمت مدیرکل وزارت امور اجتماعی برگزید و به او مأموریت داد تا ۱۵۰ هزار یونانی را که در کاکاسوس مورد آزار و اذیت بلشویک‌ها قرارگرفته بودند، به کشور بازگرداند. او برای این کار در ماه ژوئیه با گروهش که شامل استاوریلاکیس و زوربا بود یونان را ترک کرد و به ورسیلس رفته دست به فعالیت‌هایی زد و گزارش اقداماتش را به نخست‌وزیر ارائه کرد. او عاشق بشریت بود و تلاش‌های مستمرش برای اهداف صلح‌آمیز او را به مقدونیه و بالکان نیز کشاند. شاید این کار فریاد زمانش بود؛ همان فریادی که همواره او را دوست داشت آن را بشنود و آرزو می‌کرد.
او دوباره به وین رفت. در این ایام دیگر به این نتیجه رسیده بود که آیین مسیح خیلی خوش‌بینانه است. ازاین‌رو تأملات جدیدش را در رابطه با بودا آغاز کرده بود. به قول خودش ذهنش گل آفتاب‌گردان شده بود و بودا خورشید. ساعت‌ها در اتاقی خود را زندانی می‌کرد و می‌خواند و فریاد بودا در وجودش طنین افکنده بود.
                                           در مونترال کتاب‌های کازانتزاکیس را از کتابخانه نوروززمین بخواهید.