16دسامبر2017

15 آذر 1396 نوشته شده توسط 

خاطراتِ سیّد مصدّقِ آیرانیِ آذرگُشسپی قسمت ۱۴: ایمیونیتی

ادبیات داستان
داستانِ دنباله‌دار
مهرانِ راد

اعتراف‌ می‌کنم که برایِ نخستین بار در آنآیران بود که من «جدّی» گرفته‌شدم. نه این‌که در آیران جدّی نبودم، آنجا هم بالاخره آدمی که دوتا بچه دارد لابد بارها جدی گرفته‌شده است، چیزی که هست احساسش وجود نداشت. از بس این‌ور و آن‌ور صرفاً حرف می‌زدم که زده باشم، دیگر حرف‌هایِ جدی وسطِ صحبت‌ها گم می‌شد. چه‌بسا می‌دیدم پرسشِ آدم‌ها برایِ گرفتنِ پاسخ نیست، وقتی‌که تجسس می‌کردم می‌فهمیدم «خواسته‌اند به من فرصتِ حرف زدن بد‌هند». چه‌بسا چیزی می‌گفتند تا سرِ صحبت باز شود بلکه بتوانند چیزِ دیگری بگویند. این‌ها را بگذار کنارِ صدها مثالِ دیگر تا بفهمی چرا در آیران احساسِ «جدی‌گرفته‌شدن» نداشتم.
در آنآیران اما حدِاقل برایِ یک آیرانی همه‌چیز جدی است. کم‌ترینش این است که باید بدانی داری چه می‌گویی و به که‌ می‌گویی و با چه لحنی می‌گویی. این را من از اولین خرید‌هایِ آنآیرانی‌ام یاد گرفتم. دستمالِ توالت می‌خواستم و در قفسه‌ها پیدا نمی‌کردم. نمی‌دانم چرا «نَپ‌کین» را با «کیدنَپ» اشتباه کردم، جلویِ پیشخون رفتم و به دخترِ جوانی که آنجا بود گفتم:
آی اَم لوکینگ فُر کیدنَپ
دخترک ترسید و پشتِ سرِ هم حرف‌هایی زد که من چیزی نمی‌فهمیدم. صدایم را بلند کردم که:
کید‌نَپ لِیدی
تُیلِت کیدنَپ
اُنلی کیدنَپ
و دست‌هایم را -ناخودآگاه- به علامتِ دستمال کشیدن به باسنم نزدیک نمودم. در همین وضعیت بودم که دو مأمور پلیس واردِ فروشگاه شدند و با خشونت به سمتِ من حمله کردند. باوجود شجاعتِ آیرانی که داشتم ترسیده بودم و با خودم می‌گفتم: یا حضرتِ عباس دوباره چه خبر شد؟
یکی از پلیس‌ها که زن بود با لحنی غیردوستانه پرسید برایِ چه می‌خواهی این دختر را کید‌نَپ کنی؟ گفتم برایِ منزل می‌خواهم. گفت برایِ چه‌کار می‌خواهی!
اینجا بود که دیگر رگِ آیرانی‌ام به جوش آمد گفتم لِیدیِ محترم! مردم دستمال را برایِ چه‌کار می‌خواهند؟ من اصلاً خدا را شکر مسلمانم و از آب استفاده می‌کنم. می‌خواستم امثالِ شما کون‌ناشور‌ها اگر منزلمان تشریف آوردید حیران نشوید.
این‌ها را که گفتم راستش نفهمیدم چه گفتم و او چه شنید که گفت:
آی گِس یو نید تُیلِت پِیْپِر
من خوشحال شدم و فریاد زدم:
یس، یس،
تُیلِت پِیْپِر،
یس
این ماجرا آن روز البته به خیر گذشت اما برایِ من درس‌هایی داشت: نخست این‌که «کیدنَپ» به معنایِ گروگان است و زمین تا آسمان با «نَپ‌کین» فرق دارد. دوم این‌که اگر ما در فارسی به چند چیز دستمال می‌گوییم دلیل نمی‌شود در زبان‌هایِ دیگر هم به همه‌یِ آن‌ها نَپ‌کین بگویند و سوم - از همه مهم‌تر-این که در آنآیران کلمه به کلمه، جزءبه‌جزء و اِ‌عراب به اِ‌عراب جدّی‌تر از آن است که بتوان چیزی را نادیده گرفت. این اصل بینِ واژه‌هایِ هم‌ریشه و هم‌خانواده نیز صدق‌می‌کند، چه رسد به کلمه‌هایِ بیگانه‌ای که ما با خودمان می‌آوریم.
ممکن است آن اوایل فکر کنید فلان کلمه همان بهمان کلمه‌ای است که ما می‌گوییم اما به زودی می‌فهمید که واژه‌هایِ شبیه به هم نباید شما را به گمان اَ‌ندازد. مثلاً ما در آیران -به‌طریقِ مألوفِ صرفه‌جویی در گفتار- به چیزی که وسطِ اتاق یا حیاط یا هرجایی ریخته باشند می‌گوییم «ای‌میون». درحالی‌که «ای‌میون» در بعضی زبان‌هایِ آنآیرانی «مَصون» معنی می‌دهد. حالا شما ببین تفاوتِ ره از کجاست تا به کجا!
روزی با رفیقِ آنآیرانیِ ایرانی‌تباری همسفر بودم که از طرفی بویی از واژگانِ آیرانی نبرده بود و ازطرفِ‌دیگر در میانِ سخن‌گفتن‌هایِ فارسی گَه‌گاه واژه‌هایِ بیگانه می‌پراند. سخنش از هندوستان بود که مردم فضولاتِ انسانی را در خیابان رها می‌کنند. پرسیدم این‌ها مریض نمی‌شوند؟ گفت «ای‌میونند» گفتم از قضا همین‌که ای‌میونند می‌گویم مردم مریض می‌شوند! گفت اتفاقاً به همین دلیل که ای‌میونند مریض نمی‌شوند. عاجزانه عرض کردم تصدُّقِ شکلِ ماهت، اشتباه نکن، چون ای‌میونند امکان مرض بالا می‌رود. گفت من هرگز تا این حد گمانِ بلاهت درباره‌یِ تو نداشتم پُرواضح است که چون ای‌میونند احتمالِ ابتلا پایین می‌آید.
آن سفر و آن مسیرِ زیبا زهرِمارمان شد و آخر نفهمیدیم که چون ای‌میونند چه اتفاقی خواهد افتاد. بازهم شما بگو که «ماتیلدا» همان «ماه‌طلعت»، «گُردُ‌ن» همان «قدرت» و «آدمیرال» همان «امیرالبَحرِ» خودمان است. یادش به خیر خواهرم «فروغ‌سادات» که بعد از کلی ناز خریدن به دیدارِ ما آمده بود. اصلاً آنآیرانی بلد نبود، سرِ میزِ رستوران نشسته بودیم که مدتی تنها شد. همین‌که برگشتیم، دیدیم سالادِ میوه‌یِ بزرگی سفارش داده که از قضا خیلی هم گران است. گفتم: خواهر ما که در منزل کلّی میوه داریم! چرا نمی‌خوری؟ گفت من فقط خودم را معرفی کردم!
پرسیدم یعنی چه «فقط خودم را معرفی کردم»؟
گفت یک آقایِ مؤدبی آمد خودش را معرفی کرد، من هم گفتم «فروغ‌ْ‌سادات»، رفت و با این ظرف برگشت! گفتم: خواهرم اینجا به این می‌گویند «فروت‌سالاد» گمانم طرف بد فهمیده باشد. گفت چقدر خنگند. شما مجبورید اینجا زندگی کنید؟ گفتم حالا نوش جانت -تو که در منزل نمی‌خوری- اینجا بخور لااقل.
مگر غیرتِ آیرانی‌اش اجازه می‌داد از سفارشش لذت ببرد! سیب می‌خورد می‌گفت:
مزه‌یِ کاه می‌دهد، این‌ها سیبِ گُلابِ آیران را نخورده‌اند. گلابی می‌خورد، می‌گفت:
این هم که همان سیب است مُنتها زیادرس شده، آدم تُرش می‌کند، کاش برایت از باغِ نَنْجان گلابی آورده بودم.
آناناس می‌خورد می‌گفت:
این «شریٰ» دارد «آدم گرمی‌ش می‌کُنه» نخوری برادر «جونِت می‌ریزه بیرون» می‌میری!
در وجودِ هر آیرانی غیرتی هست که به سیب و گلابی‌هایِ روستایش مزه‌می‌دهد. خودِ آیرانی‌ها معتقدند مربوط به آب‌وخاک است؛ اما من به عنوانِ یک سید مصدقِ آیرانیِ آذرگُشسپی می‌فهمم که این خاصیتِ «غیرت» است که میوه‌هایِ آیران را به قولِ خودمان «مِی‌وه» می‌کند. آیرانی‌ها فکرمی‌کنند چون گوسفندانشان پوستِ‌هندوانه‌ی ِ آیران را می‌خورند هم گوشتشان بهتر است هم شیر و دوغشان گواراتر. بعد هم که پشکل می‌اندازند خاصیتی دارد که هیچ کودی نخواهد داشت. درنتیجه محصولی که از زمینِ زیرِ پایشان بیرون می‌آید چیزِ دیگری‌ست. به همین دلیل -گوسفندِ آیران- همه‌چیزش به‌جز «گوزش و پوزش» به درد می‌خورد، از شاخِ زبان‌بسته گرفته تا کودش تا کفشک‌هایِ سُمش خاصیت‌دارد. مثلاً همین غلافِ سُم را می‌گویند پادزهر دارد و دوایِ نقرس و دردِ مفاصل است. این‌ها همه از همان پوستِ هندوانه برخاسته‌اند. بیچاره فروغ‌ْ‌سادات با چنین ذهنیّتی نشسته بود و میوه‌هایِ ناخواسته‌ای را می‌خورد که یکی به نظرش زیادی ترش، دیگری زیادی شیرین و سومی زیادی آبکی و چهارمی -به قولِ خودش- شَهلیده یعنی زیادی رسیده بود.
این غیرتِ آیرانی چیزِ کوچکی نیست، اصالت است، نجابت است، چه‌می‌دانم «هویت» است. این است که معلوم می‌کند؛ «زن و مردِ آیران از زیرِ بوته به عمل نیامده‌اند».
خود‌باختگی در فضایِ آنآیران همین است که شما خدایِ‌نکرده اصالت نداشته باشی. تا چشمت به دوتا قانونِ آنآیرانی افتاد بخواهی رعایت کنی! ژست بگیری که مثلاً «تنها اتومبیل در خیابان» هم که باشی بدونِ راهنما نمی‌پیچی! مالیاتت را تا ریالِ آخر می‌دهی! به همجنس‌گرایان احترام‌می‌گذاری! اگر آسانسوری مخصوصِ حملِ بار بود از پله استفاده‌می‌کنی!...