16دسامبر2017

15 آذر 1396 نوشته شده توسط 

میراث گران‌بهای شعر و ادب دری فارسی در افغانستان

ادبیات افغانستان
حبیب عثمان
این مطلب به گویش فارسی دری نوشته‌شده است
P47
لعل محمد عاجز:
لعل محمد فرزند محمد طبیب از شاعران و طبیبان دربار تیمورشاه درانی است. او از گذر بارانهٔ کابل بوده اجدادش نسل به نسل به طبابت یونانی اشتغال داشتند.
عاجز از دوستان نزدیک هوتک افغان شاعر و سخنور هم روزگارش بوده و آن هر دو در کمال دوستی و صمیمیت باهم روزگاری را گذرانیده‌اند.
عاجز در مکتب هندی پیروی از سبک بیدل می‌نموده و درین شیوه به پیشرفت‌های نایل شده بوده. دیوانش که شامل غزل، قصیده، رباعی و مخمس است تا هنوز حلهٔ طبع نپوشیده است. سال تولد و وفاتش معلوم نیست و آرامگاهش در سیاه سنگ کابل است.
نمونه‌ی شعر:
تازه رو باشد جنون از داغ سودای دلم
خال روی این عروس است از سودای دلم
می‌کند هر شب مشام آسمان را اشک بیز
آه یعنی عنبر سرجوش سودای دلم
تا تو ساغر می‌کشی با مدعی در انجمن
از می حسرت شود لبریز مینای دلم
تا خیال چشم مستت را تصور کرده‌ام
موج خیز گرد وحشت‌هاست سودای دلم
در ره خوبان درستی از من بیدل مخواه
سدشکن دارد ز زلف او سراپای دلم
جامهٔ دیوانگی را از ازل از روی صنع
دوخت خیاط ازل بر قد و بالای دلم
هر طرف از داغ گل‌ها کرده چندین لاله را
می‌توان آمد گهی بهر تماشای دلم
عاجزم در افتخار یک تماشا عمرهاست
چشم شوخت برنمی‌آرد تمنای دلم


شیخ سعدالدین انصاری:
یکی دیگر از سخنوران هم روزگار تیمورشاه درانی شیخ سعدالدین انصاری است که بیرون از حلقه دربار به سرودن اشعار عارفانه می‌پرداخت. موصوف از باشنده‌گان ده یحییٰ کابل و از صوفیان و عارفان به نام و معروف است.
این شیخ سخنور و بزرگوار که مشهور به حاجی صاحب پای منار است از مریدان سید زیورالدین دِه یحیایی مشهور به پاچا صاحب بوده و افتخار دامادی او را از آن خود کرده است. او در پهلوی تربیت مریدان به سرایش اشعار عارفانه و نگارش کتاب‌های تصوفی نیز پرداخته است که در جمع آثار او کتاب شور عشق، عین‌الایمان، کشف‌المحققین، السماء الحسنی را می‌توان نام برد. اشعارش در محافل عرفانی خوانده می‌شود و به شنونده‌گان شور و حال می‌بخشد.
نمونهٔ کلام:
افسانهٔ جمال ترا چون بیان کنم
اول طلب به دهر یکی نکته‌دان کنم
جانم کشد چو بال‌وپر از شوق وصل تو
پرواز فوق چنبر هفت‌آسمان کنم
بی شش‌جهت شوم چو تو نور افگنی به من
خورشید دهر گردم و سیر جهان کنم
در زره زره پرتو شمس تو بنگرم
این جسم را ز عکس تو آیینه‌دان کنم
مال و متاع نیستی آرم به شهر تن
شهراه عشق را گذر کاروان کنم
ارواح را ز جسم برآرم به شوق تو
با عزرئیل قصهٔ موتش بیان کنم
خون دلم به‌صورت حرف آمد آشکار
تا بی نشانهٔ ز نشان بی‌نشان کنم
از شور عشق جام ازل تا چشیده‌ام
کیخسروم که دیده به جام جهان کنم
منبع؛ تاریخ ادبیات دری، مؤلف محمد اکبر سنا غزنوی