16دسامبر2017

09 آذر 1396 نوشته شده توسط 

«چمدان‌ها» و مهاجران نوجوان

نگاهی به مستند «چمدان‌ها» و تأثیر مهاجرت بر فرزندان
سجاد صاحبان زند
P28-photo 2017-10-30 18-50-34

مستند «چمدان‌ها» روز دوشنبه، 11 دسامبر از شبکه تله‌کبک پخش خواهد شد. تماشای آن را از دست ندهید.
 معرفی فیلم
وطنی که در چمدان جا نمی‌شود
کاوه رحمانی
ای‌کاش، آدمی وطنش را می‌توانست با خود ببرد هرکجا که خواست. ای‌کاش می‌شد خاطراتمان را در چمدان‌ها بگذاریم و با خود ببریم به هرکجا که می‌خواهیم. ای‌کاش خانواده، دوستان و کوچه‌های شهرمان در چمدان‌ها جا می‌شدند. ولی نمی‌شود. این است موضوع فیلم «چمدان‌ها». این‌که افرادی به دلایلی که متفاوت است مجبور شده‌اند وطنشان را ترک کنند.
فیلم در دو بخش طراحی‌شده و این دو بخش درهم‌تنیده شده است. بخش مهم فیلم گفتگوهایی است که با بچه‌ها انجام‌شده است. وقتی طنین صدای بچه‌هایی که از دوری پدربزرگ و مادربزرگ خود می‌گویند، دل آدم می‌گیرد و انگار فقط من نبودم که چنین حسی داشتم. وقتی از سالن سینما می‌آمدیم بیرون، چشمان بسیاری را دیدم که سرخ بودند. سرخ!
بخش دیگر فیلم، بازسازی صحنه‌هایی از مشکلات بچه‌ها در سرزمین مادری‌شان است. بچه‌هایی که بابت چیزهای کوچک تنبیه می‌شدند و یا سختگیری‌هایی که روحیه‌شان را به‌هم‌ریخته بود. انگار کارگردان می‌خواهد به ما نشان دهد که این کبوترهای عاشق وطن، مجبور به ترک آن بوده‌اند و اگر الان اشک می‌ریزند، راهی به‌جز این نداشته‌اند.
آن‌ها بازی می‌کنند، تلاش می‌کنند زبان کشور جدید را یاد بگیرند، سعی می‌کنند دوستان جدیدی داشته باشند، اما همچنان زخم کهنه دوری از وطن با آن‌هاست. آن‌ها در جستجوی هویتشان هستند و گرچه چنان بزرگ نشده‌اند که نتوانند با محیط جدید خو بگیرند، اما نمی‌تواند بی‌خیال گذشته شوند. آن‌ها نتوانسته‌اند هرچه را که داشته‌اند با خود بیاورند.

فیلم «چمدان‌ها» که اکران محدودی در سینماهای مونترال داشت و می‌توانید آن را روز یازدهم دسامبر از شبکه تلویزیونی تله‌کبک ببینید، مستندی است درباره بچه‌های که با خانواده‌هایشان به کانادا مهاجرت کرده‌اند. فیلم در یک مدرسه آمادگی زبان فرانسوی مونترال روی می‌دهد، جایی که بچه‌هایی از نقاط مختلف جهان زیر یک سقف جمع شده‌اند تا بعد از یادگیری زبان فرانسوی، راهی مدرسه‌های متداول مونترال شوند. این فیلم می‌تواند دو جذابیت برای ما داشته باشد. نخست این‌که تعداد قابل‌توجهی از بچه‌هایی که در فیلم حضور دارند ایرانی هستند، دیگر این‌که فیلم از زاویه نسبتاً تازه‌ای به پدیده مهاجرت نگاه می‌کند. معمولاً ما گمان می‌کنیم مشکلات مهاجرت برای بزرگ‌ترهاست و بچه‌ها کمتر آسیب می‌بینند، اما «چمدان‌ها» به ما نشان می‌دهد که مسئله به این سادگی‌ها هم نیست. گرچه بچه‌ها راحت‌تر زبان جدید را یاد می‌گیرند، اما این اتفاق بی مشکل روی نمی‌دهد. آن‌ها هم برای ادغام در جامعه میزبان با دشواری‌های ویژه خود روبرویند. در پرونده‌ای که در ادامه می‌آید، با پال تام، کارگردان فیلم، چهار نفر از بچه‌هایی که نقش بیشتری در فیلم داشتند و همچنین مادرهایشان گفتگو شده است. همچنین یادداشتی از تینا فرشادگوهر خواهیم داشت که از دیدگاه روانشناسی به مسائل کودکان بعد از مهاجرت پرداخته است. خانم تینا فرشادگوهر به‌عنوان پژوهشگر روان‌پزشکی در دانشگاه مونترال فعالیت دارد.

P28-Paul-Tom02
تقریباً هیچ شهری در دنیا نیست که تنوع جمعیتی مونترال را داشته باشد. از فرانسوی‌ها و انگلیسی‌هایی که در سال‌های نخستین پیدایش این شهر واردش شدند تا ایرلندی‌ها، اسکاتلندی‌ها و آلمانی‌هایی که بعداً آمدند و مهاجران دیگر، از آمریکای لاتین که راهشان چندان دور نیست تا آسیایی‌ها، آفریقایی‌ها و خاورمیانه‌ای‌ها. مهاجرت اما همچنان ادامه دارد.
درست است که کانادایی‌ها میزبان‌های خوبی برای مهاجران هستند، چون خودشان هم در اغلب موارد مهاجر بوده‌اند، اما مهاجران تازه‌وارد مشکلاتی را باید طی کنند، چیزهایی که چندان ساده نیستند. یادگیری دست‌کم یکی از دو زبان رسمی کانادا، یکی از چالش‌های مهاجران است؛ و البته غم غربت. هر مهاجر می‌تواند تعداد معدودی چمدان با خودش داشته باشد و خیلی از چیزها در این چمدان‌ها جا نمی‌شود. این موضوع فیلم مستند «چمدان‌ها» به کارگردانی پال تام است، فیلمی که شبکه تلویزیونی تله‌کبک آن را تهیه‌کرده و در روز یازده دسامبر از این شبکه پخش می‌شود. البته بعضی از مونترالی این فرصت را داشتند که فیلم را پیش از پخش تلویزیونی‌اش، در نمایش‌های معدود سینمایی ببینند. من یکی از این افراد بودم که شانس تماشای فیلم را داشتم و البته داستان چندان آسان نبود. فروش آنلاین بلیت فیلم، کمی زودتر بسته شد و از تماشاگران خواستند برای تهیه بلیت به سالن سینما بروند. صفی طولانی وجود داشت و شانسی کم برای ورود به سالن نمایش. هرچقدر هم توضیح دادم که خبرنگارم و از این چیزها، به گوش کسی فرونرفت. این بود که منتظر ایستادم تا بعد از تهیه بلیت وارد سینما بشوم.
تقریباً از هر گوشه‌ای صدای چند نفر می‌آمد که داشتند با هم فارسی حرف می‌زدند. درباره فیلم چیزی نمی‌نویسم، چون دوست عزیزم کاوه رحمانی قولش را داده که نگاهی کوتاه به آن داشته باشد. کاوه از حال و هوای فیلم خواهد نوشت. فقط این را بگویم که بعد از نمایش فیلم، چشم‌های زیادی را دیدم که سرخ بودند. فیلم بسیاری را احساساتی کرده بود، به‌ویژه ایرانی‌ها را.
مسئله زبان و هویت
بعد از تماشای فیلم با پال تام، به کافه‌ای می‌رویم تا درباره فیلم کمی بیشتر حرف بزنیم. او که در دانشگاه کنکوردیا سینما خوانده، فرانسوی را به انگلیسی ترجیح می‌دهد. پال با اصالت کامبوجی، یک و نیم ساله بوده به همراه خانواده‌اش به مونترال آمده است. برای یادگیری زبان فرانسوی، دشواری چندانی نداشته، چون از لحظه‌ای که چشمش را بازکرده، در یک محیط فرانسوی، این زبان را فراگرفته است. او در این مورد می‌گوید: «من خیلی خوش‌شانس بودم که در یک و نیم سالگی به مونترال آمدم. به همین دلیل به‌طور ناخودآگاه و سریع در مدرسه و جامعه ادغام شدم، مثل این‌که انگار در مونترال به دنیا آمده باشم.» پال ادامه می‌دهد: «سؤالات و دغدغه‌های من از نوجوانی شروع شد، از زمانی که به مسئله هویت فکر کردم. من در مونترال بزرگ‌شده بودم، اما کبکی نبودم؛ یعنی فقط نمی‌خواستم کانادایی یا کبکی باشم. یک بخش از هویت من به کامبوج برمی‌گردد. این برای من خیلی مهم است.»

تئاتری که فیلم شد
گرچه عجیب نیست یکی در مونترال درباره مهاجرت فیلم بسازد، اما به‌هرحال این سؤال می‌تواند مطرح باشد که چرا یک فیلم‌ساز سراغ بچه‌ها رفته که ظاهراً مشکلات کمتری نسبت به بزرگ‌ترها دارند. پال می‌گوید که او هرگز سوژه را انتخاب نکرده که سوژه خود به سراغش آمده است. ماجرا ازاین‌قرار بوده که یکی از معلم‌های یکی از مدارس آمادگی زبان (اکوی)، به نام ملیسا لوفر، شش هفت سال قبل یک نمایشنامه می‌نویسد به نام «چمدان‌ها». بچه‌ها در این نمایشنامه که دو قسمت داشت، داستان خودشان را تعریف می‌کردند. او می‌خواست که بچه‌های زیادی در این نمایش حضورداشته باشند و افراد زیادی هم آن ‌را ببینند؛ اما این اتفاق چندان آسان نبود، چون هم تماشاگران تئاتر معدودند و هم نمی‌شد صد و پنجاه یا دویست بچه را روی صحنه نمایش برد و کنترل کرد. این شد که بعد از صحبت با پال، تصمیم گرفتند آن را با تغییرهایی تبدیل به یک فیلم داستانی کنند. کارگردان مستند «چمدان‌ها» ادامه می‌دهد: «اما بعد از مدتی حس کردیم یک فیلم داستانی شاید جذاب نباشد، این شد که درنهایت آن را به شکل مستند ساختیم.»
فیلم‌برداری کار حدود ۸ ماه طول کشید از اکتبر تا می سال گذشته. پال تام در این مورد می‌گوید: «در ابتدا فقط دوربین را به مدرسه می‌بردیم که ببینیم چه اتفاقی می‌افتد. اتفاق‌های بسیار جالبی جلوی دوربین روی داد که ما را تشویق به ادامه کارکرد. بعد بخش گفتگوها با بچه‌ها را گرفتیم، حدود ۲۲ تا ۲۵ گفتگو. بعضی از گفتگوها حدود سی دقیقه بود و بعضی از گفتگوها حدود یک و نیم ساعت، بسته به این‌که گفتگو شونده چقدر داستان برای تعریف کردن داشت.»
وقتی کارگردان سر میز تدوین می‌رود، بیش از ۷۵ ساعت ویدئو دارد که باید از میانشان حدود یک ساعت را انتخاب کند و این کار آسانی نخواهد بود، چون اولاً او باید اطلاعات لازم را به مخاطبش بدهد، ریتم را حفظ کند و درنهایت داستان داشته باشد، به‌ویژه که در این مستند بخش‌هایی از آن بازسازی یک سری از داستان‌هاست که برای بچه‌ها روی‌داده است.
فیلم در دو نسخه متفاوت تدوین می‌شود، یکی برای نمایش عمومی و پخش تلویزیونی و دیگری برای آرشیو کارگردان و مدرسه‌ای که فیلم در آن ساخته‌شده است. تدوین نسخه طولانی‌تر که بیشتر جنبه آرشیوی دارد، توسط خود پال انجام‌شده و حدود پنج هفته طول کشید و نسخه کوتاه‌تر با همکاری یک تدوینگر انجام‌شده و شش هفته وقت گرفته است. زمان این نسخه ۵۲ دقیقه است که استاندارد مستندسازی در استان کبک به‌حساب می‌آید.
مستندسازی با سبک کبکی
گفتگو با تام پال برایم یک کشف جدید داشت. از پرسیدم که چرا بخش‌هایی از مستندش تار بود، یا چرا قاب‌هایی که با لرزش‌ دوربین همراه بود را حذف نکرده است. او از سینمای بی‌واسطه (Direct Cinema) گفت و این‌که در این ژانر از سینمای مستند، از چنین تکنیک‌هایی استفاده می‌شود تا فیلم واقعی‌تر جلوه کند. بدون این‌که صدایش را دربیاورم که نمی‌دانستم، گفتگو را ادامه دادم. وقتی به خانه برگشتم به‌سرعت درباره این نوع فیلم‌سازی خواندم. این سبک ویژه کبکی‌هاست و البته شباهت‌هایی با سینما حقیقت (Cinéma vérité) که سبکی فرانسوی است، دارد. پال می‌گوید که تقریباً همه‌چیز را در یک برداشت فیلم‌برداری کرده، البته به‌جز بخش‌هایی که داستانی و بازسازی یک موقعیت بوده.
مدرسه‌‌ای که در فیلم می‌بینید، همان مدرسه‌ای است که ملیسا در آن درس می‌داد، مدرسه‌ای که بچه‌های تازه مهاجر در آن درس می‌خواندند.
بچه‌ها در فیلم جملات قصاری می‌گویند، از آینده حرف می‌زنند و از احساساتشان. از پال می‌پرسم که آن‌ها چگونه این اصطلاحات و جملات را گفته‌اند و کمک فیلم‌ساز چه بوده؟ او از کارگاه‌هایی می‌گوید که ملیسا برگزار می‌کرد و فعالیت‌هایی که بچه‌ها در این کارگاه‌ها داشتند و ادامه می‌دهد: «بچه‌ها در این کارگاه‌ها، ضمن بازی کردن می‌آموزند. بخشی از کارگاه‌ها هم حرف زدن با بچه‌ها در مورد احساساتشان است. مثلاً می‌پرسد که نظرشان در مورد مدرسه چیست. ملیسا بخش‌های جالبی از این کارگاه‌ها را انتخاب و نوشته بود. همین‌ها به ما ایده می‌داد که هدفمندتر از بچه‌ها بپرسیم.»
فرصتی استثنایی برای کارگردان
روزی که از پال خواستم که گپی کوتاه درباره فیلم بزنیم، پیشنهاد کرد که حتماً با بچه‌ها صحبت کنیم و نه او. ما از قبل تصمیم گرفته بودیم که با بچه‌ها هم حرف بزنیم. پال می‌گفت که «این بچه‌ها لایق هرگونه تعریف و ستایشی هستند.» او ادامه می‌دهد: «یکی از بزرگ‌ترین بخت‌های زندگی من این بود که این فرصت را پیدا کردم که با این بچه‌ها آشنا شوم. کار کردن با آن‌ها برایم بسیار لذت‌بخش بود. فکر می‌کنم بعضی از آن‌ها می‌خواهند فیلم بسازند. درهای دفتر من همواره روی آن‌ها باز خواهد و آماده کمک به آن‌ها هستم. آن‌ها را مثل برادر و خواهرهایم می‌بینم.»
پال همچنین می‌گوید که این پروژه برایش بسیار مهم بوده است و دوست دارد همه کبکی‌ها آن را ببینند، چون به گمانش به همه آن‌ها حس بهتری می‌دهد: «وقتی ما درباره زندگی دیگران بیشتر می‌دانیم، بهتر می‌توانیم آن‌ها را بفهمیم. این فیلم به ما کمک می‌کند بدانیم با چه کسانی حرف می‌زنیم. مشکلات معمولاً از زمانی شروع می‌شود که ما همدیگر را نمی‌شناسیم. این گامی مهم است تا بتوانیم با هم بهتر زندگی کنیم.»
گفت‌وگو با چند بازیگر ایرانی فیلم «چمدان‌ها» و مادرهایشان
شکستن دیوار میان مهاجران و کبکی‌ها
مهدیه مصطفایی
نمایش فیلم «چمدان‌ها» ما را به یاد روزهای نخستینی می‌اندازد که چمدان به دست به مونترال رسیدیم، با همه تلخی‌ها و شیرینی‌هایش. این فیلم مشکلات مهاجرت را از دیدگاه بچه‌ها بررسی می‌کند و جالب این‌که تعداد قابل‌توجهی از بچه‌هایی که در این فیلم حضور دارند، ایرانی هستند. ما تنها فرصت این را داشتیم که از میان آن‌ها، با چهار نفر که بیشترین حضور را در فیلم داشتند گفتگو کنیم.

P28-Emadعماد:
این فیلم دیوار بین ما و همکلاسی‌هایمان را شکست
عماد، در تهران متولدشده و تا 10 سالگی و پایان کلاس پنجم دبستان در ایران زندگی کرده است. او نزدیک به چهار سال است که به مونترال مهاجرت کرده و فارسی را به‌خوبی صحبت می‌کند و توانایی خواندن و نوشتن به زبان فارسی را هم دارد. عماد در پاسخ به این‌که در مدرسه خود را یک ایرانی معرفی می‌کند یا یک کانادایی می‌گوید: «من یک ایرانی هستم، همیشه، من در ایران متولد شدم هرچند که در کانادا به بلوغ رسیدم و بزرگ شدم اما من همیشه یک ایرانی هستم.»
او درباره حسش زمانی که مقابل دوربین نشسته و درباره مشکلات مهاجرت حرف زده‌، بیان می‌کند: «تنها چیزی را که به ذهنم می‌رسید این بود که دوری از خانواده و دوستانم برایم خیلی سخت است. هرچند که اینجا را خیلی دوست دارم اما همیشه دل‌تنگ خانواده‌ام، مخصوصاً مادر و پدربزرگم.»
عماد درباره این‌که بعد از پخش فیلم همکلاسی‌های کانادایی‌اش چه برخوردی با آن‌ها داشته‌اند، می‌گوید: «اکثراً به ما تبریک می‌گفتند. با پخش این فیلم دیواری که بین دانش‌آموزان مهاجر و کانادایی بود، شکسته شد. قبلاً هیچ‌کس با ما صحبت نمی‌کرد و با پخش این فیلم کم‌کم ما جا افتادیم و دیده شدیم. این فیلم باعث شد تا ما بیشتر دوست پیدا کنیم.»
او در پایان بزرگ‌ترین مشکل خود را ارتباط برقرار کردن با جامعه و همکلاسی‌هایش به خاطر ضعف در یادگیری زبان می‌داند و ادامه می‌دهد: «در ابتدا اکثراً دوستانم ایرانی بودند اما بعدازاین فیلم، دوستان کبکی زیادی پیدا کردم.»

سپیده مادر عماد:
مهاجرت فرزندم را قوی‌تر کرد
ماجرای این فیلم زمانی رقم خورد که عماد وارد کلاس «اکوی» دبیرستان شد. معلم هنر آن‌ها این پروژه را در دست داشت و بعد از گرفتن رضایت‌نامه از خانواد‌ه‌ها این مستند رقم خورد. آن موقع فکر نمی‌کردم که عماد بتواند در این مستند نقش مهمی را داشته باشد؛ اما او در مصاحبه‌های اولیه چنان خوب حرف زده و از احساساتش گفته بود که در میان 15 نفر اصلی انتخاب شد. بعد از دو سال کار روی این پروژه و دریافت جوایزی، ما برای دیدنش به تماشایش نشستیم. دیدن عماد در این مستند مرا محکم‌تر از قبل کرد و مصمم برای ساختن آینده‌ای بهتر برای او و زندگی مشترکمان. هرچند که او حرف‌هایی زد که مرا از لحاظ احساسات تحت تأثیر قرار داد اما مسلماً او با این تجربه، فرد قوی‌تری شده و یاد گرفته که باید برای داشتن زندگی بهتر بجنگد. می‌دانم که در این راه خانواده‌ها نقش مهمی را ایفا می‌کنند و باید به احساسات و عواطف فرزندان اهمیت زیادی بدهند، اما دور شدن از خانواده، تجربه دل‌بستگی نداشتن به این دنیا را به آن‌ها گوشزد می‌کند.

P28-Erfanعرفان:
در این فیلم احساس راحتی و اعتماد داشتم
عرفان، متولد تهران و تا 12 سالگی در ایران بوده است. او نزدیک به سه سال است مهاجرت کرده و به راحتی فارسی حرف می‌زند و شعر هم می‌خواند. عرفان خود را یک ایرانی می‌‌داند و مدعی است که در مدرسه و هر جای دیگری که از او پرسیده شود خود را ایرانی معرفی می‌کند. او می‌گوید درست است که در زندگی من تغییراتی ایجادشده است اما من هر جا بروم یک ایرانی هستم.
او درباره حضورش در مقابل دوربین فیلم‌برداری و بیان احساساتش درباره مهاجرت می‌گوید: «این ایده بسیار جالبی بود و برای من هم هیجان‌انگیز. تنها چیزی که باعث می‌شد من درباره مشکلات بعد از مهاجرتم به‌راحتی صحبت کنم حس اعتمادی بود که به معلمم داشتم. برایم سخت بود که تمام خاطرات و گذشته‌ام را کنار بگذارم و برای رفتن روبه‌جلو تلاش مضاعفی کنم. برایم یادآوری خاطرات خانوادگی و دوستان سخت بود؛ اما من در این فیلم احساس راحتی داشتم. وقتی وارد مدرسه «اکوی» شدم همگی اکیپ بودیم و هر ملیتی با دوستان خودشان بودند. با بخش مدرسه معمولی هم که هیچ ارتباطی نداشتیم و بین ما کلاً دیواری کشیده شده بود. همیشه احساس می‌کردم که یک فرقی با جوانان اینجا دارم.»
عرفان که از برخورد خوب همکلاسی‌هایش بعد از نمایش فیلم خوشحال است، ادامه می‌دهد: «آن‌ها سراغمان می‌آمدند و درباره فیلم از ما پرسش می‌کردند. بعضی از آن‌ها می‌گفتند که ما واقعاً درکی از زندگی یک مهاجر نداشتیم و این فیلم نگاه دیگری به ما داده است. این اثر دیوار بین ما مهاجران و کبکی‌ها را شکست.»
نوجوان 12 ساله ما در پایان بزرگ‌ترین مشکل خود را به‌عنوان یک فرزند مهاجر یادگیری زبان فرانسه و انگلیسی و ارتباط بیشتر با جامعه، عنوان می‌کند.

زهره مادر عرفان:
مهاجرت مثل پریدن در استخر چهارمتری است
مهاجرت بحث گسترده‌ای است. یکی از دوستانم می‌گفت که مهاجرت مثل پریدن در استخر چهارمتری است. هرکسی با هر دید و احساسی که نسبت به پریدن دارد این کار را انجام می‌دهد، اما باید ببینی که جهان‌بینی‌ و هدفی که دنبال می‌کند چیست. من قبل از مهاجرت خیلی مطالعه کردم و الان بعد از سه سال در همان مسیری هستم که باید باشم. به نظرم این فیلم نشان دادن احساسات بچه‌ها بود، همان‌گونه که هستند. احساس واقعی آن‌ها نشان داده شد و مسیری را که آن‌ها برای داشتن زندگی خوب در کانادا باید داشته باشند، نشان می‌داد. از تجربه‌ای که عرفان در این فیلم داشت خوشحالم و فکر می‌کنم پخش این فیلم نگاه بهتری را به من به‌عنوان مادر نسبت به فرزندم نشان داد.

P28-Amir-Rezaامیررضا:
به ایرانی بودنم افتخار می‌کنم
امیررضا در اراک متولدشده و 19 ساله است؛ او نزدیک به سه سال و نیم است که وارد مونترال شده و مثل بقیه دوستانش به‌خوبی فارسی حرف می‌زند و می‌تواند به زبان مادری‌اش ‌بخواند و بنویسد. امیررضا درباره این‌که خود را در مدرسه یک ایرانی معرفی می‌کند یا یک کانادایی، می‌گوید: «من یک ایرانی هستم و به ایرانی بودنم افتخار می‌کنم. من از سرزمینی آمده‌ام که تاریخ و تمدن بسیار غنی‌ای دارد و همیشه می‌گویم که یک ایرانی هستم.»
او درباره حسی که مقابل دوربین داشته، ادامه می‌دهد: «مشکلی که بیش از همه مرا بعد از مهاجرت اذیت می‌کرد، دوری از خانواده بود. من بسیار به خاله‌ها و مادربزرگم وابسته بودم و به همین دلیل دلتنگی آن‌ها مرا خیلی آزار می‌داد. وقتی مقابل دوربین نشستم تنها چیزی که گفتم دلتنگی‌هایم از آن‌ها بود.» امیررضا درباره این‌که برخورد دوستان و همکلاسی‌هایش بعد از نمایش فیلم چه بوده است، می‌گوید: «وقتی این فیلم پخش شد من در کلاس «اکوی» بودم. خیلی از بچه‌های کلاس‌های بالاتر به ما برای حضور در این فیلم تبریک می‌گفتند. نمایش این فیلم برای بچه‌های مدرسه ما و دیگر مدر‌سه‌ها یک اتفاق خوب بود و سبب شد تا ارتباطی صمیمی‌تر و بهتر میان دانش‌آموزان کانادایی و مهاجران ایجاد شود.»
او در پایان درباره مشکلات اصلی‌اش که به‌عنوان فرزند یک مهاجر با آن روبه‌رو بوده، بیان می‌کند: «مشکلات مالی و بعد مشکلات عاطفی که من با آن روبه‌رو شدم سخت‌ترین اتفاق ممکن بعد از مهاجرت بود. ما بعد از مهاجرت تنها یک خانواده چهارنفری بودیم و به دلیل ضعف زبان، هیچ‌کداممان ارتباط اجتماعی خوبی نداشتیم.

مریم مادر امیررضا:
هر بار که این فیلم را دیدم، گریه کردم
واقعیت زندگی خیلی از ما مهاجران به هم نزدیک است. من شخصاً یک فرد احساساتی هستم و هر بار که فیلم را دیدم از اول تا آخر گریه ‌کردم. بچه‌ها واقعیت‌های تلخی را از مهاجرت در این فیلم می‌گفتند که شاید هیچ‌وقت مقابل ما و برای ما نمی‌گفتند. من با وجود این‌که می‌دانستم فرزندانم در این مستند چه خواهند گفت اما با دیدن آن‌ها و شنیدن دلتنگی‌هایشان برای خانواده و فامیل گریه ‌کردم. خوب به یاد دارم روزهای اول آمدن به مونترال آن‌ها چقدر ناراحت بودند اما بعد از چند سال احساس می‌کنیم که بهترین تصمیم زندگی‌مان را گرفتیم و همگی راضی هستیم.

P28-Kimiaکیمیا:
حکایت ما داستان گلی است که ریشه‌اش را نمی‌بینید
کیمیا، 18 ساله و متولد تهران است. او نزدیک به سه سال و نیم قبل به مونترال مهاجرت کرده و فارسی صحبت می‌کند و خواندن و نوشتن زبان مادری‌اش را به یاد دارد. کیمیا که می‌گوید در هر مکانی و در هر جایگاهی یک ایرانی است، درباره احساساتش در مقابل دوربین و بیان واقعیت‌هایی که بعد از مهاجرت با آن روبه‌رو بوده، بیان می‌کند: «‌زمانی که این فیلم ساخته می‌شد ما تازه ‌وارد این شهر شده بودیم و همگی دل‌تنگ خانواده و بستگانمان بودیم. ما روزهای سخت و پر استرسی را پشت سر می‌گذاشتیم، به همین دلیل زمانی که سؤالات بسیار شخصی از ما پرسیده می‌شد خیلی از ما ناخودآگاه گریه می‌کردیم. آنقدر زیاد گریه می‌کردیم که حتی حالمان بد می‌شد.» او ادامه می‌دهد: «شاید حرف‌هایی که مقابل دوربین زدیم، هیچ‌وقت در خانه مطرح نمی‌کردیم چون فکر می‌کنم تمامی خانواده در یک مسیر بودیم و گفتن این حرف‌ها آن‌ها را بیشتر ناراحت می‌کرد. وقتی مقابل دوربین بودیم انگار مقابل آیینه ایستاده بودیم و حرف می‌زدیم، ما خود خودمان بودیم. ما همگی از این راه گذر کردیم و الان خیلی خوشحالیم و حس خوبی داریم.»
او در ادامه و درحالی‌که هیجان در صدایش موج می‌زند درباره نمایش فیلم در مدرسه و برخورد همکلاسی‌هایش می‌گوید: «آن‌ها خیلی برخورد خوبی داشتند. همه دانش‌آموزان خیلی احساساتی شده بودند. حکایت ما، درست مثل گلی بود که در گلدان وجود داشت اما ریشه‌اش را کسی نمی‌دید. با نمایش این فیلم خیلی از همکلاسی‌هایمان بیان می‌کردند که ما هیچ ایده و نگاهی نسبت به خانواده‌های مهاجر نداشتیم و الان خوشحالیم که شما را در کنارمان داریم. اگر مشکلی داشتید حتماً به ما بگویید. واقعیت این است که بعدازاین نمایش من خیلی دوست کبکی پیدا کردم و توانستم راحت‌تر با آن‌ها ارتباط برقرار کنم.»
کیمیا با اشاره به این‌که بزرگ‌ترین مشکل او ارتباط برقرار کردن و یادگیری زبان بود، می‌افزاید: «این کار این‌قدر برایم سخت بود که گاهی اصلاً نمی‌خواستم آن را ادامه بدهم اما الان می‌گویم آن‌قدر هم که من فکر می‌کردم سخت نبود. زمان برد، اما انجام شد.»

مریم مادر کیمیا:
من به قوی بودن فرزندانم افتخار می‌کنم
زمانی که فیلم را دیدم خیلی گریه کردم. هم برای خودمان و هم برای بچه‌هایی که مهاجرت کردند و با ما به این سرزمین آمدند؛ اما به فرزندانم خیلی افتخار می‌کنم برای این‌که آن‌ها انسان‌های قوی هستند. فرزندان‌ ما باید بدانند که ما به خاطر آن‌ها و آینده‌شان مهاجرت کردیم و برای این‌که در جامعه‌ای سالم رشد کنند و ما موفقیت‌های آن‌ها را ببینیم. معتقدم شرکت و همکاری در این فیلم تجربه خوبی برای بچه‌ها بود. دخترم کیمیا توانست بعدازاین فیلم با یک نویسنده ارتباط خوبی برقرار کند و الان دوستان کبکی زیادی دارد.

P28-Kamyarکامیار:
پدر و مادرهایمان از همه‌چیز گذشتند
کامیار، 20 ساله است و نزدیک به سه سال و نیم است که به همراه خانواده‌اش به مونترال مهاجرت کرده‌اند. او که خود را همیشه یک ایرانی می‌داند معتقد است؛ دلیلی ندارد که ایرانی بودنم را پنهان کنم هرچند که کشورم به من شخصیت نمی‌دهد.
او درباره این‌که مقابل دوربین چه احساسی داشته و چه چیزی بیشتر از همه یادآور خاطراتش بوده، می‌گوید: «در آن زمان تنها هدفم این بود که به مخاطب بفهمانم که ما هم مثل شما هستیم. همگی احساساتی می‌شویم و حتی گریه می‌کنیم. وقتی بعد از تئاتر مشخص شد که این فعالیت اجتماعی ما قرار است فیلم شود بسیار خوشحال شدم چون فکر می‌کردم احتیاج است که فیلمی دراین‌باره ساخته شود و جامعه میزبان متوجه شود که یک نوجوان مهاجر چطور فکر و زندگی می‌کند.
او در ادامه بعد از پخش فیلم و دیدن آن توسط همکلاسی‌هایش ابراز خوشحالی می‌کرد و می‌گفت: «وقتی وارد سیستم «اکوی» شدم صحبت کردن برایم بسیار سخت بود اما از بعد از نمایش فیلم تا الان دوستان خوبی پیداکرده‌ام.
کامیار که خود را در مقابل مادر و پدرش مسئول می‌داند، بزرگ‌ترین مشکل بعد از مهاجرتش را چنین عنوان می‌کند: «پدر و مادرهای ما به خاطر آینده بهتر ماها خودشان را به سختی انداختند و از همه‌چیزشان گذشتند. من الان مسئولم که با همه‌چیز کنار بیایم و این سخت‌ترین کاری است که باید انجام دهم.»

هنگامه مادر کامیار:
درد و اشتیاق را در چشمان فرزندانم دیدم
من خیلی تحت تأثیر این فیلم قرار گرفتم. در این فیلم درد و اشتیاقی را که باید نمایش داده می‌شد به راحتی حس کردم. من یک پسر 20 ساله و یک دختر 12 ساله دارم و برای آینده آن‌ها تلاش می‌کنم. با وجودی که الان نه کار دارم و نه درآمد ولی فکر می‌کنم که بهترین کار را برای فرزندانم انجام داده‌ام و آن‌ها از این بابت خوشحال هستند. فرزندانم در این کشور احساس آزادی را تجربه کردند و معنی حقوق اولیه انسانی را درک کردند. چیزی که شاید برای ما یک خیال بود.
P28-Tina-Farshadgoharتینا فرشاد گوهر: پژوهشگر روان‌پزشکی دانشگاه مونترال (دانشکده روان‌پزشکی)
مهاجرت، نوجوان و والدین
درحالی‌که مهاجرت یک تصمیم بزرگ و مهم در نوع خود به‌حساب می‌آید، عواقب این تصمیم بنا بر گروه و نوع و چگونگی مهاجرت تغییر می‌کند. درحالی‌که در مهاجرت خانوادگی، فاکتور حضور فردی از خانواده کمک شایانی به حل مشکل تنهایی می‌کند، حضور فرزندان اما گاهی می‌تواند این روند را سخت‌تر و پیچیده‌تر کند. برای مثال، جواب محیطی و احساسی یک بالغ بزرگسال و تجربیات او از محیط جدید با نوجوان 10 یا 14 ساله بسیار متفاوت است.
مهاجرت به‌خودی‌خود مولد فاکتورهای استرس‌زایی از قبیل تطابق با محیط جدید، از بین بردن فاصله فرهنگی، دانستن زبان، امرارمعاش، بیکاری یا شغل نامناسب و تغییر رشته درسی است. درحالی‌که آدم بالغ می‌تواند با تحلیل و تدبیر بخشی از این مشکلات را مدیریت کند، نوجوان گاه به‌سختی می‌تواند با مشکلات خاص بخش خود روبه‌رو شود و آن‌ها را با توجه به سن، تجربه و قدرت تحلیل خود بررسی می‌کند.
به شکل کلی مشکلات نوجوانان بین 14-10 سال به دو دسته مشکلات احساسی و مشکلات رفتاری خارجی تقسیم می‌شود. این مشکلات در نوجوانان مهاجر بیشتر و گاه عمیق‌تر دیده می‌شود که می‌توان از آن دلایل در زیر نام برد:
1. تغییر کامل محیط درسی و سیستم درسی
2. ناآشنایی با زبان
3. تفاوت‌های فرهنگی بین دو محیط و تطابق با آن
4. فشارهای موجود در خانواده به دلیل بیکاری و امرار و معاش
5. مواج شدن با تغییر ارزش‌های قومی و فرهنگی
6. دوری از اعضای خانواده و کمبود محبت
دانستن و توجه به این مشکلات برای نوجوانان آنجایی مهم‌تر می‌شود که با توجه به تحقیقات درمی‌یابیم که نوجوانان بیشتر در معرض بیماری‌های روحی و روانی از قبیل افسردگی و اضطراب و نگرانی ناشی از تنهایی هستند. درحالی‌که آمار ابتلای نوجوانان در حالت عادی به بیماری اضطراب و نگرانی بین 2 تا 8 درصد است، این آمار برای نوجوان مهاجر به 12-10 درصد می‌رسد.
یکی از دلایل اصلی این‌گونه بیماری‌ها، استرس کرونیک یا (طولانی‌مدت و مستمر) است که خانواده و نوجوان در معرض آن واقع می‌شود. استرس مستمر به بالا رفتن سطح کرنیترول در خون و مشکلات همراه آن منجر می‌شود. راه‌حل‌های متفاوتی برای جلوگیری و یا کم کردن بار مهاجرت و عواقب آن برای نوجوان مطرح‌شده است که از مهم‌ترین آن‌ها به نکات زیر اشاره می‌شود.
1. رابطه نزدیک والدین و مدرسه: این رابطه می‌تواند باعث آشنایی والدین به سیستم‌های آموزشی اینجا شده و کمک او به فرزند در تطابق به محیط مدرسه، میزان استرس وارد بر نوجوان را در ابتدا کمتر کند. در ضمن می‌توانند با کمک معلم از چگونگی روحیات فرزند هم مطلع شد و در صورت نیاز از طرف محل آموزشی به مرکز درست برای دریافت کمک راهنمایی شد.
2. گذراندن زمان مفید با فرزندان می‌تواند میزان دلتنگی آن‌ها را کم کرده و جوابگوی بخشی از نیازهای روحی آن‌ها بشود.
3. تطابق سریع والدین با محیط و فرهنگ جدید می‌تواند فرزند را از استرس این دوگانگی بیشتر حفظ کند.
4. فعالیت‌های ورزشی همراه با نوجوان کمک به کم کردن میزان استرس و اضطراب او می‌کند.
درنهایت مهاجرت، پروسه‌ای است سخت، پیچیده که نیاز به زمان، آموزش، همکاری و فداکاری دارد تا بتوان در جامعه جدید دوباره ریشه دوانید و ایستاد. سلامتی تک‌تک نوجوانان مهاجر.