16دسامبر2017

09 آذر 1396 نوشته شده توسط 

چگونه «بل‌کانادا» با «مارکس» گلاویز شد

یادداشت‌های یک ذهن خطرناک
بل‌کانادا، سیرز و شرکت‌هایی که با مشتریانشان صادق نیستند
سجاد صاحبان زند
P38-Sales-balckfriday 
معمولاً در روزهای تخفیف ما با این وضعیت به فروشگاه‌ها حمله می‌کنیم، غافل از این‌که هیچ تخفیفی بی‌دلیل نیست.
این روزها نام دو شرکت بزرگ در اخبار بارها و بارها تکرار می‌شود: بل‌کانادا و سیرز. داستان رسانه‌ای شدن اخبار سیرز کمی زودتر شروع شد. این ابر- مغازه زنجیره‌ای درخواست کرد که شعبه‌هایش را در کانادا تعطیل کند و درخواستش پذیرفته شد. کمی بعد حراجی‌های سیرز شروع شد، چون مغازه‌ای که قرار است تعطیل شود، نمی‌تواند جنس‌هایش را داشته باشد. آن‌ها با هر قیمتی که شده باید جنس‌هایشان را می‌فروختند. در همان روزهای ابتدایی حراجی‌ها، سری به این مغازه زدم، اما هیچ‌چیز جذابی توجهم را جلب نکرد و قیمت‌ها تفاوت چندانی با مغازه‌های دیگر نداشت. کمی بعد داستان حراج‌های تقلبی سیرز رسانه‌ای شد. رسانه‌ها گزارش دادند که سیرز در حراج‌هایش صداقت نداشته است؛ یعنی آن‌ها قیمت اجناس را بالا می‌بردند و بعد برچسب دیگری رویش نصب می‌کردند که مثلاً نشان می‌داد تخفیفی اعمال‌شده، درصورتی‌که قیمت نهایی همان قیمت سابق بود.
ماجرا در مورد بل‌کانادا به شکلی دیگر رسانه‌ای شد. یکی از کارمندان این شرکت بزرگ خدمات آی‌تی، تلویزیون کابلی، تلفن و موبایل مقابل دوربین‌ها گفت که شرکت بل‌کانادا گاهی مشتریانش را به شیوه‌های گوناگون مجبور کرده است که محصولاتی را خریداری کنند که اصلاً موردنیازشان نبوده است. راستش پیه مشکلات با این شرکت اینترنتی، به تن بسیاری از ما مالیده شده است. بل‌کانادا برای پیدا کردن مشتریان جدید، خدماتش را با قیمت بسیار مناسب به مشتریان نوآمده عرضه می‌کند، اما بعد از مدت مقرری که در گوشه‌ای از قرارداد آمده، قیمت‌ها بالا می‌رود و بسیاری از مشتریان که فرصت چندانی برای تغییر ندارند، با همین خدمات ادامه می‌دهند. متأسفانه وضعیت خدمات آی‌تی در مونترال چنان است که همان حکایت بد و بدتر در سیاست ایران را به یادمان می‌آورد. خدمات شرکت‌های دیگر هم چنان به سامان نیست و به همین دلیل بسیاری بی امید، انگار چاره دیگری ندارند به سراغ یکی از آن‌ها می‌روند و عطای فهمیدن فاکتورها را به لقایش بخشیده‌اند.P38-sears-canada   
این تصویری که یکی از خریداران، بعد از خرید یکی از وسایل آشپزخانه منتشر کرده است. قیمت اصلی این وسیله ۸۹.۹۹ بوده که به ۹۹.۹۹ تغییرش داده‌اند تا بعد از تخفیف همان ۸۹ دلار بفروشندش.
آیا شرکت‌های بل‌کانادا و سیرز تنها شرکت‌هایی هستند که با مشتریانشان صادق نبوده‌اند؟ قطعاً نه. برای پیدا کردن ردپای شرکت‌های دیگر خلاف‌کار کافی است جستجوی کوتاهی در اینترنت داشته باشیم. مثلاً یادم می‌آید چند وقت پیش شایعه شد که سوپرمارکت‌های آی.جی‌.ای و لابلاس بعد از پایان یافتن تاریخ‌مصرف گوشت‌های بسته‌بندی‌شده، آن‌ها را دوباره بسته‌بندی می‌کنند و تاریخ‌مصرف جدیدی رویشان می‌گذارد. گزارش سی‌.بی‌.سی از این شایعه، توجه بسیاری را به خود جلب کرد.
متأسفانه شرکت‌های بسیاری در کانادا تخلفاتی شبیه این داشته‌اند، تخلفاتی که گاهی سلامتی جسمی و روحی ما را در پی دارد و گاهی سلامتی جیبی ما را؛ اما همیشه هم تخلف‌ها نیستند که آزاردهنده‌اند. گاهی چیزهای به ظاهر قانونی و درست‌وحسابی هم صادقانه نیستند و آزادی شهروندی ما را به خطر می‌اندازند.
مالیات افزوده
یکی از بزرگ‌ترین مشکلات اقتصادی کشورهای آمریکای شمالی، مالیات‌های افزوده‌ای است که هنگام خرید می‌پردازیم و به خودمان تلقین کرده‌ایم که باید آن‌ را بپذیریم. شرح ماجرا برای ما که در مونترال زندگی می‌کنیم چندان سخت نیست. ما به مغازه‌ای می‌رویم، قیمتی را روی کالایی می‌بینیم، اما وقتی می‌خواهیم هزینه را به صندوق‌دار بپردازیم، قیمت بیشتری را می‌پردازیم، چون ما دو مالیات به دولت محلی کبک و دولت فدرال می‌پردازیم؛ یعنی اگر قیمت کالایی ایکس دلار باشد، ما چند درصد بیشتر می‌پردازیم. آیا نمی‌شود همین مالیات را هنگام قیمت‌گذاری محاسبه کرد و روی کالا قیمتی را نوشت که مشتری می‌پردازد؟ آیا این عمل صادقانه‌تر نیست؟ آیا وقتی مشتری به‌سادگی می‌داند که باید چقدر پرداخت کند، بهتر نمی‌تواند هنگام خرید مسائل مالی‌اش را مدیریت کند؟

تخفیف‌ها
می‌توانم به‌جرئت بگویم که ماجرای تخفیف، افسانه‌ای بیش نیست. اگرچه خودم جز افرادی هستم که وقتی وارد مغازه‌ای می‌شوم، حتماً به برچسب‌های قرمز و زرد توجه می‌کنم، اما اساساً تخفیف مسئله خنده‌داری است. چرا؟ الان خدمتتان عرض می‌کنم. البته چیزی جدای ماجرای سیرز که قبلاً نوشتم.
اولاً این‌که برخی از مغازه‌ها رسماً در حال گران‌فروشی هستند. مثلاً شما به‌سادگی می‌بینی که یک شامپو در یک سوپرمارکت به قیمت ایکس دلار و در مغازه‌ای دیگر به قیمت ایکس به‌علاوه ایگرگ دلار به فروش می‌رسد. ما به‌عنوان خریدار شاید حق اعتراض نداشته باشیم، چون باید قیمت‌ها را بدانیم و از مغازه‌ای خرید کنیم که بهترین قیمت را عرضه می‌کند؛ اما وقتی همان مغازه گران‌فروش، هفته‌ای هشت روز! شامپو‌یش را با تخفیف عرضه می‌کند، حق‌داریم به مسئله تخفیف شک کنیم، چون درنهایت همان شامپو را تقریباً به قیمتی می‌فروشد که باید می‌فروخت؛ اما طنز ماجرا آنجاست که حتی گاهی بعد از تخفیف، هنوز شامپو در مغازه گران‌فروش، کمی گران‌تر از مغازه‌ای است که شامپو را به قیمت اصلی‌اش می‌فروشد.
نکته گریه‌دار این است که همان مغازه‌ای که شامپو را ارزان‌تر می‌فروشد، نرم‌کننده مو را کمی گران‌تر عرضه می‌کند؛ یعنی اگر می‌خواهی قیمت درستش را بپردازی باید بروی نرم‌کننده را جای دیگری بخری. این است که باید وقت بگذاری، باک ماشینت را مرتب پر‌کنی و در مغازه‌های مونترال بچرخی تا قیمت‌های واقعی را پرداخت کنی. همیشه هم پای یک گران‌فروشی در کار است و شما موفق نخواهی بود. راه‌حل دیگر این است که سرت را پایین بیندازی و مثل یک خریدار خوب، خریدت را بکنی و بروی خانه. جیکت هم درنیاید. این همان کاری است که ما به‌عنوان یک شهروند نمونه انجام می‌دهیم. خود من آن‌قدر نمونه‌ام که هرروز صبح می‌توانند من را به آزمایشگاه ببرند.P38-Tax-problem   
حساب‌وکتاب مالیاتی که هنگام خرید یک کالا از مغازه با آن رودررو می‌شویم چنان پیچیده است که تقریباً کمتر کسی می‌داند چه قیمتی را باید به صندوق‌دار بپردازد.
روی دیگر خنده‌دار بودن تخفیف‌ها، همین ۷۰-۸۰ درصد بزرگی است که روی شیشه‌ها نصب می‌کنند. روزهای اولی که به مونترال آمده بودم و گمان می‌کردم در اینجا باصداقت بیشتری روبرو خواهم بود، به مغازه‌ای رفتم که از همین اعداد و ارقام روی شیشه‌اش نصب بود. وقتی وارد مغازه شدم کفشی را برداشتم. ایکس دلار بود و بعد از تخفیف بازهم همان ایکس دلار. گفتند این کفش شامل تخفیف نمی‌شود. چند کفشی که من برداشتم، هیچ‌کدام شامل تخفیف نمی‌شدند. قسمتی از مغازه را نشان دادند که وسایل تخفیفی آنجا بود و حداکثر تخفیف‌ها مثلاً ۲۰ درصد بود. بعد که پرسیدم پس آن تخفیف‌های هفتاد درصدی‌تان کجاست، طرف رفت از پشت مغازه یک کفش شماره ۴۷ آورد با رنگ زرد شاه‌عبدالعظیمی که من و شهرام یزدان‌پناه و رضا داودی، سه‌نفری تویش جا می‌شدیم و حتی آن‌قدر هنوز جا باقی‌مانده بود که می‌توانستیم از یک رقصنده معروف دعوت کنیم بیاید داخل کفش و همان‌جا برایمان برقصد.

فلسفه، نقد و سرمایه‌داری
اگر این انتقادها را به فروشنده‌های مونترالی – کانادایی می‌کنم، به این دلیل نیست که مثلاً جامعه‌ای مثل ایران بهشت باشد، چون اگر بهشت بود ما رهایش نمی‌کردیم. دست‌کم خوبی اینجا این است که شما می‌توانی مشکلات را بنویسی. می‌توانی انتقاد کنی.
چه بخواهیم و چه نخواهیم ما در یک جامعه سرمایه‌داری زندگی می‌کنیم، جامعه‌ای با بلاک فرایدی و از این‌جور داستان‌ها و متأسفانه دیکتاتوری‌های سوسیالیستی چنان کرده‌اند که کسی جرئت حرف زدن از آن‌ها را ندارد اما آیا دولت‌هایی مثل اتحاد جماهیر شوروی و اقمارش یا چین سوسیالیستی به تفکرات مارکس پایبند بودند؟ اگر چنین بود پس چرا آرمان‌شهر مارکس روی نداد و بار دیگر سیر تاریخی شوروی معکوس شد؟ مگر قرار نبود از فئودالیته به بورژوازی و از بورژوازی به جامعه آرمان‌شهری کمونیستی برویم؟ پس چه شد؟ چرا دوباره به بورژوازی برگشتیم؟ آیا اشکال از اندیشه‌های مارکس بود؟
گمان می‌کنم و باور دارم که تئوری‌های فلسفی اشتباه نیستند. نه این‌که کامل باشند و به سرانجام رسیده باشند، اما اشتباه هم نیستند. قطعاً با فردی مثل فرانسیس فوکویاما هم‌نظر نیستم که از پایان تاریخ می‌گوید. او معتقد است که پایان تاریخ همین جامعه لیبرال – سرمایه‌داری است که ما در آن قرار داریم، چون این بهترین شیوه حکومت جهان است. اگر چنین باشد، چگونه می‌توان به آینده امیدوار بود.P38-meat-packaging  
برخی از سوپرمارکت‌ها، گوشت‌های تاریخ‌مصرف گذشته را با بسته‌بندی و تاریخ جدید دوباره عرضه می‌کردند که خوشبختانه با آن‌ها برخورد شد.
خوبی فلسفه این است که به نقد زنده است. این‌که هر فیلسوف زمانی به اعتبار می‌رسد که به قول نیچه در برابر استادش بایستد و نقدش کند. فلسفه مارکس گرچه درهای بسیاری را به روی ما گشود، اما قطعاً نیاز به چکش‌کاری دارد. قطعاً فلسفه به دیکتاتوری نمی‌انجامد و نباید بیانجامد. پس باید نقدش کرد و بهبودش داد، همان کاری که نئومارکسیست‌ها در حال انجامش هستند.
خوبی دیگر فلسفه این است که می‌تواند به اقتصاد کمک کند تا از تک‌بعدی بودن دربیاید، کاری که مارکس انجام داد. مفهوم ازخودبیگانگی، هدیه‌ای بود که مارکس فیلسوف به اقتصاد داد. او بر این باور بود که مردم به‌تبع ماهیتشان، موجوداتی آزاد و خلاق‌اند که توان بالقوه‌ تغییر بنیادین جهان را دارا هستند؛ اما در مشاهداتش به این نتیجه رسید که دنیای معاصر، دنیایی که به لحاظ فن‌آوری تکامل‌یافته است، ما بردگان ماشینیم نه فرمانروای آن؛ و این یعنی ازخودبیگانگی؛ یعنی همان چیزی که یورگن هابرماس با نگاهی تکامل‌یافته‌تر از آن با عنوان عقل ابزاری یاد می‌کند.
اگر مارکس از منتقدان بزرگ دنیای سرمایه‌داری بود، اگر او می‌خواست از کارگران در برابر کارفرما حمایت شود، اگر او اشکالات مدرنیته و بردگی مدرن را می‌دانست و نقدش می‌کرد، دلیل بر آن نیست که کتاب‌هایش می‌توانند بدون سوءتفاهم و سوء تفسیر خوانده شوند. قطعاً باید به فلسفه بعد از مارکس اندیشید. قطعاً باید نقد کرد. فلسفه بی نقد می‌میرد. اینجا پایان تاریخ نیست. فرداهای بهتری در انتظار ماست، فردایی که شاید بل‌کانادا و سیرز برای چند دلار بیشتر، ما را دور از جان شما، خر فرض نکنند.