16دسامبر2017

09 آذر 1396 نوشته شده توسط 

چالش واقعیت

اندیشه
نوشته لورانس دو ویلر
ترجمه رضا داودی
فلسفه درمانی
P42-01
برای مواجهه با واقعیت نیاز به مهارت است تا در واقعیت، منطقه‌ای قابل سکونت دست‌وپا کرد. واقعیت نه موافق و نه نحس است، بلکه بی‌تفاوت است و هرگز کاملاً بر وفق مراد ما نیست. بهره واقعیت از گردونه شانس غیرقابل‌پیش‌بینی بودن آن و پیکان زمان است که به شکل وحشتناکی غیرقابل‌بازگشت است. آنچه انجام می‌شود، نمی‌تواند به هم بریزد و آنچه اتفاق می‌افتد، بدون اینکه بتوانیم آن را پیش‌بینی کنیم و یا تغییر دهیم، اتفاق می‌افتد. به‌این‌ترتیب باید به آنچه نیازمند رضایت ما نبوده راضی باشیم و باید آنچه را که جای انتخابی برای ما باقی نمی‌گذارد را قبول کنیم؛ این چالش واقعیت است، این چالش زندگی است. گستره‌ای از موضوعات وجود دارد که چه ضروری باشند و چه اتفاقی، از حوزه عمل و تأثیر ما فرار می‌کنند و می‌توانند همان‌قدر که برای عمل ما مانع ایجاد کنند، از آن حمایت کنند، تشویق کنند و یا تنبیه کنند.
یکی از درس‌های بزرگ فلسفه و دوا و درمان آن آموختن این نکته به ما است که گرچه ما به «سرنوشت» خود تسلطی نداریم، اما بر خود و شیوه استقبال خود ازآنچه پیش می‌آید، تسلط داریم.
رواقیون، میراث داران سقراط بودند که این موضوع را برای اولین بار مطرح کردند؛ مکتب آن‌ها پنج قرن دوام آورد و تأثیر آن در روزگار ما هنوز هم مشهود است. سخاوت دکارتی نیز به همین نحله مرتبط است. اصل اساسی این کلینیک بسیار ساده است: آنچه ترس را تغذیه می‌کند، خود ترس است و نه چیزی که از آن می‌ترسیم. چیزها به‌خودی‌خود تراژیک نیستند، بلکه به این خاطر تراژیک می‌شوند که ما تراژیک‌گونه درباره آن‌ها قضاوت می‌کنیم. اگر ما در مورد اتفاقات تصمیم‌گیرنده نیستیم، اما میزان اهمیتی که به آن‌ها می‌دهیم در حوزه تصمیم ماست - غمبار، شاد، غیرقابل‌دفاع، مشوق. این نسخه فلسفی نیمه‌پر یا نیمه‌خالی لیوان است: لیوان همان چیزی است که هست، ما باید قضاوت خود را متناسب کنیم. به تعبیر دیگر، قضاوت‌های خود را با دقت انجام دهیم تا ترس‌هایمان ناپدید شوند. نگاه کردن مستقیم به واقعیت نیازمند رها شدن از ترس‌ها و امیدهای واهی و بیهوده است که باعث می‌شود تا نتوانیم درک درستی از حوادث داشته باشیم.
هدف این کلینیک رواقی محافظت از ما، خوشبختی و آرامش ذهنی ما در برابر حوادث خارجی و جریان تصادفی آن‌ها است. منوط کردن زندگی و خوشبختی به فرازوفرودهای شانس، زندگی کردن با حالت تهوع و ترس در درون وجود است. این درس زیباست؛ همان‌طور که دیدیم نیازمند مهارت و قبول هر آن چیزی است که دامنه این مهارت را محدود می‌کند و آن را از درخشش بازمی‌دارد: جهان قبل از ما وجود داشته و بعد از ما نیز وجود خواهد داشت؛ جهان واقعیت و الزامات خود را به اَعمال و زندگی ما تحمیل می‌کند. «درست است که در قبول یا رد زندگی آزاد هستیم؛ با قبول زندگی ما شرایط آن را نیز قبول می‌کنیم - بدنمان، صورتمان و شیوه بودنمان - ما مسئولیت‌های خود را قبول می‌کنیم، قراردادی با جهان و انسان‌ها به امضا می‌رسانیم»، واقعیت و آنچه در آن دلسردکننده و غیرقابل‌پیش‌بینی است را قبول می‌کنیم.
بله سقراط
چالش بودن، چالش روزانه، چالش واقعیت … آیا درنهایت زندگی غیرقابل زندگی نیست؟ آیا نباید قبول کنیم که ما برای مواجهه با آن فاقد سلاح هستیم؟ واقعیت اینجا در برابر ما، حجیم و بی‌صدا قرار دارد، خواهش‌های ما را بی‌ملاحظه پس می‌زند و یا برآورده می‌کند. در این شرایط که به‌طورقطع از آن ما است، کارکرد فلسفه قبل از هر چیزی آئرودینامیکی است: باید به ما کمک کند تا همان‌طور که یک پیچ را با مهارت دور می‌زنیم، روابطمان را با واقعیت تنظیم کنیم. نقش آن تنها سوزاندن زخم‌های کهنه یا آرام کردن دلهره مربوط به آینده نیست؛ بلکه باید دردهای حاضر، واقعی، دست‌وپا گیر و آزاردهنده ما را درمان کنند؛ و درنتیجه شکلی که گفتار فلسفی به خود می‌گیرد فرعی نیست، کلام پزشکان در حین اعلام تشخیص خود نیز این‌گونه نیست.
بااین‌حال، چه باید گفت از سبک فلسفی که اغلب مواقع به رساله‌هایی ثقیل یا محاوراتی ناچیز خلاصه می‌شود که در آن‌طرف مقابل به کسی تبدیل می‌شود که بی‌وقفه باید بگوید: بله سقراط، قطعاً سقراط؛ و با خواندن آن‌ها به انسان حالت شرمساری دست می‌دهد؟ بااین‌حال، به همین ترتیب است که طب فلسفی کار می‌کند: ما بسیار زود با گفتار فلسفی خلع سلاح می‌شویم، گویی کافی بود تا سقراط دهان باز کند که فلسفه صدای خود را به گوش ما برساند تا پرچانگی‌های ما خاموش شوند تا همه بی‌فایدگی آن برای ما آشکار شود. هیچ‌چیز به حقیقت در برابر این زبان جدید مقاومت نمی‌کند، زبانی که هیچ جای دیگری نمی‌شنوم و من را به‌طور خاص خطاب قرار می‌دهد. هیچ‌چیزی را حکایت نمی‌کند، هیچ‌چیز را توصیف نمی‌کند، اما چیزی اتفاق می‌افتد. مفاهیم فلسفی باقدرت گیج‌کننده‌ای که دارند، قدرتی برابر اَعمال دارند؛ به‌مانند اتفاقات باعث حیرت می‌شوند و همان‌قدر توجه نیاز دارند. اگر این باعث حیرت می‌شود، به این خاطر است که ما هرگز پرسش‌هایی که فلسفه مطرح می‌کند را از خود نپرسیده‌ایم؛ مانند معنای همه این بله سقراط‌ها، مخاطب ما نه بهره از هوش است و نه توانایی دادن پاسخ دندان‌شکن، بلکه گفتار سقراط به حدی غیرمتعارف است که کلماتی برای پاسخ دادن به آن وجود ندارد.
اگر فلسفه دارای سبک و استعداد است، قبل از هر چیز به خاطر مطرح کردن مسائلی است که راه‌حلی برای آن‌ها در دست نیست. تاکنون به آن‌ها فکر نشده، این پرسش‌ها تاکنون مطرح نشده و اکنون سقراط است که آن‌ها را مطرح می‌کند و این دامنه وسیعی از امکانات نادیده است که خود را به ما عرضه می‌کنند. فلسفه باید فعالیتی کاملاً غیرمتعارف و غیرمعمول باشد. رفتار طبیعی آن رفتار کلبی مسلکی است، این مکتب یونان باستان، میراث دار سقراط، این بُعد آزاردهنده و غیرمنتظره از گفتمان فلسفی را تا مرز تحریک‌کنندگی پیش می‌برد.