16دسامبر2017

30 آبان 1396 نوشته شده توسط 

کجایند تختی‌های بی‌ادعا

یادداشت‌های یک ذهن خطرناک
نان، مسکن و لایک‌هایی که دردی از کسی دوا نمی‌کنند
سجاد صاحبان‌زند
ایران سرزمین بی‌نهایت‌هاست. این‌که ما خود این وضعیت را ساخته‌ایم یا این که طبیعت انتخاب‌هایی برای ما داشته، بحث من نیست. مهم این است که بدترین‌ها و بهترین‌ها را می‌توان در ایران پیدا کرد. شاید به دلیل این‌که کشور مادری من در قلب جهان قرار دارد. نمی‌دانم این چشم‌های من است که ایران را مرکز جهان می‌بیند یا واقعاً ایران در مهم‌ترین قسمت کره خاکی قرار دارد؟ بعضی‌ها حتی معتقدند ایران، در کنار افغانستان و چند کشور دیگر اطراف خود ازجمله عراق، نخستین جرقه‌های تمدن بشری را آغاز کرده‌اند. انگار تمدن از آن قسمت جهان شروع به پدید آمدن کرده است. از این‌ها که بگذریم، ثروت‌های انسانی و معدنی، می‌توانست ایران را بدل به بهشت روی زمین کند که چنین نیست. نفت، گاز و انواع فلزهای معدنی از طلا و مس گرفته تا زغال‌سنگ و سنگ‌های معدنی، می‌توانستند چنان باشند که نسل‌های متعدد ایرانی پا روی پا بگذارند و از زندگی لذت ببرند. جمعیت و نیروی انسانی ایرانی می‌توانست مولد باشد که نیست. همین نعمت‌ها، بلای جان مردم ایران شده‌اند. از زمانی که نفت کشف شد، کشورهای غربی برای آن‌که نفت رایگان یا ارزان بخرند، از هیچ کاری دریغ نکردند. شاید کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ و سرنگونی دکتر مصدق بخشی از بخت بد مردم باشد که دموکراسی خود را به‌سادگی از دست دادند. البته همین‌جا بگویم که اگر هم‌وطنان من و خود من به‌اندازه کافی هوشیار می‌بودیم، هیچ قدرتی نمی‌توانست کاری با ما داشته باشد. چنانچه با ژاپن نتوانسته‌اند کاری کنند.
P39-help-us-Hafteh 
شاید این تصویر به شرحی نیاز نداشته باشد. مردم کمک واقعی می‌خواهند نه لایک و مرثیه‌سرایی.
بیایم از زاویه دیگر به درد ایران بنگریم. نفت از لایه‌ها و گسل‌های زمین بیرون می‌آید و همین لایه و گسل‌هاست که مدام در زیر پای ایرانی‌ها جابه‌جا می‌شود و زلزله‌های مهلکی می‌سازند که از طاقت ما بیرون است؛ اما آیا ما در برابر این طبیعت وحشی، بی‌دفاعیم؟ آیا نفت و فلزهای معدنی باید این‌همه هزینه داشته باشد؟ قطعاً پاسخ منفی است. ژاپن زلزله‌های به‌مراتب کشنده‌تر از ما دارد و هیچ بهره‌ای هم از نفت و مواد معدنی نبرده است. در عوض آن‌ها کارکرده‌اند. آن‌ها کارکرده‌اند. آن‌ها بی‌وقفه کارکرده‌اند. آن‌ها بی‌وقفه و بی آن‌که مدام گله کنند، کارکرده‌اند و نتیجه این پشتکار ستایش‌آمیز، این شده که زلزله‌های سنگین‌تر از زلزله اخیر غرب ایران را با کمترین تلفاتی از سر گذرانده‌اند. ما چه کرده‌ایم؟ آیا به‌جز شعار دادن کاری کرده‌ایم؟
لایک یا مرثیه‌سرایی
یکی از درد‌های امروز جامعه ما، تقسیم شدن جمعیت ایرانی در لایه‌های گوناگون است. زندگی ما ایرانی‌ها امروز در نگاهی کلی به روی زمین و زیرزمین تقسیم‌شده است. موسیقی و تفریح‌های زیرزمینی یک‌طرف و مراسم مذهبی مثل عاشورا و تاسوعا یک‌طرف، نگاه باستان‌گرایانه به کوروش و داریوش یک‌طرف و جمله‌های جعلی پندآموز در شبکه‌های اجتماعی به‌طرف دیگر. ما ایرانی‌ها که روزگاری مردمان جهان در وقت مصیبت به ما پناه می‌آوردند (نمونه‌اش مهاجرت یهودیان به ایران است)، اکنون به‌جای دست کمک دادن به همدیگر، بدل به بزرگ‌ترین مرثیه‌سرایان جهان شده‌ایم.P39-helps     
کودکانی که پدر و مادرشان را ازدست‌داده‌اند، به اسباب‌بازی، بیشتر از مرثیه نیاز دارند.
کافی است به صفحه‌های مجازی بعد از زلزله اخیر نگاه کنیم. اگر عکس کودکی نالان را به اشتراک نگذاشته باشند، دست‌کم عکسی از زلزله گذاشته‌اند و پیامی دردناک که دل آدم را ریش می‌کند. این‌که با هم‌وطن‌هایم احساس همدردی می‌کنم نکته بدی نیست، اما آیا این پیام‌ها و مرثیه‌سرایی‌ها واقعاً دردی را دوا می‌کنند؟
روانشناسان اجتماعی حتی در مواردی این رنج‌مویه‌ها را مخرب ارزیابی کرده‌اند. آن‌ها معتقدند که این پیام‌ها روحیه مردم را تضعیف می‌کند و توانشان را برای ادامه زندگی می‌گیرد. کودکی که پدر یا مادرش را ازدست‌داده، به عروسک و مهربانی، بیشتر از ناله نیاز دارد. چرا ما فقط گریستن بلدیم؟ چرا بلند نمی‌شویم و کاری انجام نمی‌دهیم؟
حکایت نسل اسطوره‌ای
جهان‌پهلوان تختی یکی از اسطوره‌های فرهنگ ایرانی است. چرا؟ آیا او بی‌شکست‌ترین و پرافتخارترین کشتی‌گیر ایران است. نه. ما کشتی‌گیران دیگری داشته‌ایم که پرافتخارتر بوده‌اند. تختی روح اسطوره‌ای دارد، چون پهلوانی در رگ و ریشه‌اش بود. بعد از زلزله بویین‌زهرا در سال ۱۳۴۱، به میان مردم رفت، از آبرو و حیثیتش مایه گذاشت و چنان کرد که مردم او را اسطوره زنده خود نامیدند. تختی چنان در دل مردم جا کرد که کسی حتی نمی‌خواهد شک کند که او ممکن است خودکشی کرده باشد. درصورتی‌که روح شاعرانه‌ی جهان‌پهلوان احتمالاً با چنین پدیده‌ای بیگانه نبوده است.
اما سلبریتی‌های امروز ما چه می‌کنند؟ آن‌ها با این‌که الگویی مثل تختی دارند و می‌دانند که باید به میان مردم بروند و این حتی به نفع خودشان است تا محبوب‌تر شوند، چرا چنین نمی‌کنند یا کمتر دل به چنین کاری می‌دهند. در زلزله اخیر، علی دایی از معدود افرادی بود که ساعاتی را در میان زلزله‌زدگان گذراند. افراد دیگری هم بودند؛ اما بسیاری کم‌رنگ. قهرمان‌های ما بیشتر به فکر امضا فروختن هستند تا حضور در بین مردم. انگار مهم‌ترین کاری که می‌توانند انجام دهند این است که ویدیویی کوتاه را در یکی از شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارند. همین.
بی‌اعتمادی، نوار بهداشتی و شعارگرایی
درست در همان روزهایی که زلزله غرب ایران داغ بزرگی بر دل مردم ایران گذاشته بود، ویدیویی از رئیس‌جمهور حسن روحانی در فضای مجازی دست‌به‌دست می‌شد. روحانی در این ویدیو که باعث خشمگین‌شدن کاربران اینترنتی شد، به معلمان و کارمندان می‌گفت که اگر از حقوق خود ناراضی‌اند، می‌توانند کار خود را رها کنند. آیا به‌کارگیری چنین ادبیاتی، از کسی که روزگاری با کلیدی از راه رسید و وعده فردای بهتر داد درست است؟ ممکن است ازنظر اقتصادی، افزایش حقوق با افزایش تورم همراه باشد و درنهایت وضعیت را بدتر کند؛ اما آیا رئیس‌جمهور یک کشور نباید به مردم احترام بگذارد و برایشان مسئله را توضیح دهد؟ آیا توهین کردن، آیا پشت کردن به وعده‌های گذشته، بی‌اعتمادی ایجاد نخواهد کرد؟
طنز ماجرا اینجاست که درست در همین روزها، خبرگزاری ایسنا سخنان رئیس‌جمهور را با تیتر «اساس روابط ما با دنیا باید بر پایه اعتماد باشد» منتشر کرد. آیا مردم ایران بخشی از دنیا نیستند؟ آیا اعتماد بر پایه رفتار دو طرف شکل نمی‌گیرد؟ وقتی کسی به مردم خودش رحم نمی‌کند، جهان چگونه به او اعتماد کند؟
P39-takhti-hafteh   
تختی بیشتر از آن‌که برای کشتی‌ها و قهرمانی‌هایش محبوب باشد، برای فعالیت‌های انسان‌دوستانه‌اش بدل به اسطوره شده است. حضور تاریخی او در زلزله بویین‌زهرا و کمک به آسیب‌دیدگان از یاد نخواهد رفت.
متأسفانه بی‌اعتمادی کالای پررونق جامعه ایرانی است. ایرانی‌ها به هم اعتماد ندارند. به همین دلیل بسیاری در صفحات اجتماعی این پرسش را مطرح می‌کنند که آیا کمک‌هایشان به مقصد خواهد رسید؟ به یاد دارم که بعد از زلزله‌های رودبار و بم، بسیاری از کمک‌های خارجی مثل پتو و چادر، در بازار به فروش می‌رسید؛ یعنی به‌جای این‌که مصیبت‌زدگان از این هدیه‌ها استفاده کنند، کسانی آن‌ها در بازار می‌فروختند. ممکن است یکی از خسارت‌دیدگان دو چادر گرفته باشد و یکی را بفروشد و یا کسی که مسئول تقسیم کالاهاست، آن‌ها را تقسیم نکرده باشد. نتیجه یکی است: بی‌اعتمادی. مطمئن باشید خود همین فرد، همین‌ فردی که پتو و چادر اهدایی را می‌فروشد دیگر به کسی اعتماد نخواهد کرد. به قول جان ماكسول اگر خود به خويشتن اعتماد نداريد، ديگران هم به شما اعتماد نخواهند كرد.
اما نکته دیگر این است که ما گاهی نیاز‌هایمان را نمی‌شناسیم و همین باعث می‌شود به هم بی‌احترامی کنیم. کاری به این ندارم که هرازگاهی ایرانی‌ها به صفحه یکی از چهره‌های جهانی می‌روند و رکیک‌ترین فحش‌ها را به زبان فارسی برایش می‌نویسند، اما نمی‌توانم نسبت به کوتاه‌اندیشی بعضی از هم‌وطن‌هایم بی‌تفاوت باشم که نیاز مردم زلزله‌زده به وسایلی ازجمله نواربهداشتی را با فحش رکیک و تمسخر همراه می‌کنند. آیا این نکته توهین‌‌آمیز است که زنان مناطق زلزله‌زده دچار عادت ماهیانه شوند؟ زندگی ما مدیون همین دردهای ماهیانه زنان است که مدام در خود تازه می‌شوند تا زندگی بسازند.
خرافات، دزدی و درس‌هایی که از گذشته نگرفتیم 

به گمانم بزرگ‌ترین دشمنان دین، همین افرادی هستند که به اسم دین خرافات تحویل مردم می‌دهند. آیا خشک شدن زاینده‌رود یا زلزله غرب ایران براثر بی‌حجابی روی‌داده است؟ خنده‌دار و البته دردناک است اگر کسی ادعا کند که نقاط حساسی در دل زمین وجود دارند که به حجابی زنان حساس‌اند و تولید زلزله می‌کنند.
به گمانم زمین به دزدی‌های کسانی حساس است که در مسکن مهر کار می‌کردند و به فکر همشهری‌هایشان نبودند. مصالح را می‌دزدیدند و کم می‌گذاشتند. زمین به دزدی و دروغ، بیش از بی‌حجابی حساس است. زمین به این حساس است که ما از دو زلزله رودبار و بم نیاموختیم و همچنان بی‌اعتنا بودیم.
فلسفه، بی‌اعتمادی و اخلاق
داستایوسکی در رمان برادران کارامازوف جمله‌ای دارد که به درد ایرانی‌ها می‌خورد. او معتقد بود که اگر خدا وجود نداشته باشد، هر کاری مجاز است؛ یعنی اخلاق تعطیل می‌شود و ما ایرانی‌ها، با دروغ، با خرافات و با دزدی در حال نابودی مفهوم خدا هستیم.
رفتار ما ایرانی‌ها پر است از استثنا، درحالی‌که مسئله اخلاقی (نمی‌گویم قانون) با استثنا جور درنمی‌آید. کانت می‌گوید ما باید قواعد اجتماعی را به‌گونه‌ای انتخاب کنیم که تبدیل به قانون شوند و البته اجرایی باشند. استثنا و تناقض، هر قانونی را دچار خدشه می‌کند. در دیدگاه منطقی دکارت، اگر در یک مجموعه، فقط یک تناقض وجود داشته باشد، کل مجموعه دچار اشکال خواهد شد؛ یعنی یک وعده دروغ، چوپان دروغگو خلق می‌کند و یک میوه فاسد، سبب تباهی کل یک انبار سیب خواهد شد.
آدرنو که یکی از فلاسفه مکتب فرانکفورت است، بی‌اعتمادی را زاییده حکومت‌های مستبد می‌داند. او تردید دارد که روزی بشر به جامعه بی تناقض برسد. قطعاً چنین نخواهد شد، اما آیا می‌توانیم به تناقض‌های کمتر فکر کنیم؟
آیا می‌توانیم به روزی فکر کنیم که به‌جای شعار دادن، عمل کنیم؟ شاید در اینجا باید از مکتب عمل‌گرایی و جان دیویی یادی کنیم. او معتقد بود که افکار به‌تنهایی برای واقعیت کافی نیستند و عمل روی آن‌ها برای تعیین ارزش، ضرورت دارد یا تنها آزمون معتبر حقیقت در افکار و عقاید این است که به حل رضایت‌بخش مسائل به کار رود. ما تا چه اندازه به یک راه‌حل منطقی می‌اندیشیم؟
تا زمانی که شعار دادن سکه رایج بازار تفکر ایرانی باشد، درها بر همین پاشنه خواهند چرخید.