16دسامبر2017

25 آبان 1396 نوشته شده توسط 

با مازیار شاهچراغی، کارگردان نمایش «عروسی خون»

سکوت پنج‌دقیقه‌ای اول نمایش، یادآور تنهایی مادرم است
شهرام یزدان‌پناه
P22
خیلی وقت بود که منتظر به روی صحنه رفتن نمایش «عروسی خون» بودم و خودم را آماده کرده بودم تا بعد از دیدن این نمایشنامه، نقد تندی برایش بنویسم. نقد بر اینکه چرا وقتی این‌همه سوژه در کامیونیتی خودمان در مونترال وجود دارد، گروه‌های تئاتر سراغ نمایش‌نامه‌هایی می‌روند که نه زمانش، زمان ماست و نه مکان جغرافیایی‌اش ربطی به مونترال و کانادا دارد و نه حتی فرهنگش با فرهنگ ما سازگاری دارد.
وقتی «عروسی خون» تمام شد می‌توانستم آنچه دیده بودم را این‌گونه شرح دهم: یک مشت بازیگر غیرحرفه‌ای که با غیرت تمام در یک صحنه بی دکور خود را به دست امواج سحرانگیز موزیک زنده‌ای سپردند تا از دل آن داستانی ساده اما عمیق، احساساتمان را به قلیان درآورد.
مازیار شاهچراغی، کارگردان «عروسی خون» را خیلی راحت پیدا کردم و خیلی راحت‌تر سر میز گفتگو نشست.

چرا «عروسی خون»؟
این سؤال را خیلی‌ها می‌پرسند. فکر می‌کنم یک سؤال رایجی است که وقتی همه می‌خواهند یک بحثی را شروع کنند این را می‌پرسند.
P14-02-1
من این سؤال را می‌پرسم برای این‌که تو با یک گروه غیرحرفه‌ای شروع کردی و به آن‌ها آموزش دادی تا یک تئاتر را روی صحنه ببرند. به نظرم «عروسی خون» برای این بچه‌ها تئاتر سنگینی بود؟
اول یک‌چیزی بگویم من آن‌ها را آموزش ندادم و معلم تئاتر نیستم اما یکسری تجربیاتی دارم که همراه با یکسری ایده است. با توجه به اینکه روانشناسی و فلسفه خوانده‌ام و تجربیاتی هم در بازیگری دارم، در ذهنم یک ارتباطی برقرار کردم برای رساندن یک نفر به یک احساسی که بتواند آن را به تماشاگر انتقال دهد و ازقضا بر اساس نوع کار من، آن بازیگر باید غیرحرفه‌ای باشد چون اگر حرفه‌ای باشد، کار کمی سخت می‌شود چون آن‌وقت اصرار دارد بر اساس اصول پیش برود و این‌طوری آن چیزی که می‌خواستم از آب درنمی‌آمد و نمی‌شد کار جدیدی کرد. من کار جدید می‌کنم و اثر آن را هم دیدم. برای همین درس تئاتر ندادم. ولی تمرین بدن و بیان را بله، این تمرین‌ها را دادم. ما بخشی از کلمات را در مکالمه روزمره می‌خوریم، بیشتر تمرین‌ها به خاطر همین بود تا این‌که من بخواهم به کسی آموزش تئاتر بدهم.
ولی چرا «عروسی خون»؛ خب چون من فکر می‌کنم برای چنین فضایی، باید سراغ تئاتری برویم که خیالمان از بابت متن راحت باشد. متن خیلی قوی بود. ما همگی به متن می‌چسبیم و آن را پیش می‌بریم اگر متن هم ضعیف باشد همه‌چیز خراب خواهد شد. اگر متن قوی باشد و ما متوسط هم باشیم، اجرای خوبی می‌توانیم برویم. متن خودش بخشی از راه را خواهد رفت. هرچند که بچه‌ها همگی خوب بودند.

این چندمین تجربه تو به‌عنوان کارگردان بود؟
این هفتمین کار جدی بود که من روی صحنه بردم. ولی پنج کار کوچک هم کرده‌ام که مثلاً در کافه انجام‌شده یا زیرزمینی در ایران انجام‌شده است. البته اگر نمایشنامه‌خوانی‌ها را هم حساب نکنیم. چون آن‌وقت این آمار بیشتر می‌شود.
P14-IMG 7195
هفت کار جدی! و چندمین در مونترال؟
«عروسی خون» چهارمین کار جدی من در مونترال بود.

چرا انتخاب کردی که با بچه‌های غیرحرفه‌ای کار را روی صحنه ببری؟
غیرحرفه‌ای بهتر است برای این‌که غیرحرفه‌ای به معنی این هست که ما به این کار علاقه‌مند هستیم و حرفه‌ای هم نیستیم. ما یکسری زندگی داریم که کنار آن برحسب علاقه بازیگری هم می‌کنیم. من خودم هم غیرحرفه‌ای هستم. حرفه‌ای یعنی این‌که من شغلم این هست که صبح بیدار بشوم و بروم سر تمرین تئاتر؛ اما از آن‌طرف توجه کنید که بعضی از این بچه‌ها تجربه کار از قبل داشتند. این اولین تجربه آن‌ها نبود. وقتی کار دانشجویی می‌کردیم، کار بسیار متفاوت بود این کار برایم بسیار بااهمیت بود. مثل این بود که با خمیری که سفت شده مجسمه بسازی اما من از خمیر نرم بیشتر خوشم می‌آید. بچه‌هایی که می‌آیند تا یک تجربه‌ای بکنند، نه افرادی که بیایند و خوب هستند و قرار است خوب بودن را ادامه دهند. به نظر من غیرحرفه‌ای‌ها برای من و نحوه کار من بسیار مناسب هستند و نتیجه هم بسیار عالی بوده است قصد هم ندارم بروم به سمت افراد حرفه‌ای.

چقدر محصول نهایی آن چیزی بود که ده ماه قبل وقتی تمرینات را شروع کردید، به آن فکر می‌کردید؟
هیچ چی. درواقع یک زمینه‌ای داشتم و می‌دانستم که این کار حتماً مینیمال است. این کار حتماً در اصطلاح تئاتری بی‌چیز است و می‌دانستم که به سمت فرمال می‌خواهم بروم. نمی‌خواستم به سمت رئال بروم. تحلیلی که روی «عروسی خون» دارم کمی فرق دارد با تحلیلی که همه‌جا می‌خوانید. برای همین می‌طلبد که کار به سمت فرمال برود. این‌ها را می‌دانستم. ولی این‌که این فرم به چه چیزی خواهد انجامید و ترکیب‌بندی رنگ‌هایی که روی صحنه خواهم داشت یا بازی‌ها به چه صورتی درخواهد آمد را نمی‌دانستم. نمایش را می‌دانستیم چیست. یک مادر است یک زن است از خانواده ثروتمند و قدرتمند و همین‌طور به شکل کلی شخصیت‌ها را می‌شناختیم ولی ازنظر من خود بازیگر اهمیتش به‌اندازه کارگردان زیاد است. برای مثال این‌که کاملیا مادر را چطور می‌سازد، این‌که این زن قدرتمند چطور قدرتمند است را کاملیا می‌سازد. این‌که من دائماً بخواهم به بازیگر بگویم چه‌کار کند کمتر برایم جذاب است. من دوست دارم ببینم که بچه‌هایی که با من و در تیم کار می‌کنند هرکدام چه چیزی را با خودشان می‌آورند و همه آن‌ها باهم دیگر جمع می‌شوند و این‌طوری است که نتیجه‌ی نهایی ساخته می‌شود.
P14-IMG 7547
یعنی تو به‌جای این‌که بگویی چه کسی چه‌کاری بکند آنچه را که آن‌ها بخواهند انجام دهند را هماهنگ می‌کنی و کنار هم می‌گذاری؟
یک‌کمی از این بیشتر. من به بازیگرم می‌گویم این شخصیت ازنظر من چگونه شخصیتی است و بعد بازیگر آنچه را که خودش می‌فهمد در آن شخصیت پیدا می‌کند. مثلاً او وقتی در نقشش فرو می‌رود خودش می‌فهمد که در این موقعیت و در نقش خودش در فلان موقعیت نمی‌خندد یا در اوج عصبانیت این شکلی واکنش نشان می‌دهد. من چون خودم هم خیلی بازی کرده‌ام، برای بازیگرانم جزئیات را مشخص نمی‌کنم، می‌گذارم خودشان این کار را بکنند چون معتقدم این رفتار ذوق بازیگر را می‌گیرد و روح بازیگر را از نقش بیرون می‌کشد و فکر می‌کنم این‌طوری خوب نیست.

اشاره کردی که از اول می‌دانستی به سمت تئاتر مینیمال خواهی رفت. من هم وقتی وارد سالن شدم و دیدم که دکوری وجود ندارد کمی شوک شدم اما در طول مسیر تماشای تئاتر ناگهان دیدم تصویری از مناظر و خانه‌های مختلف را در ذهنم دارم؟
یک تئاتری وجود دارد، به اسم تئاتر «بی‌چیز» که انسان‌محور است یعنی شما روی صحنه هیچ چیز نمی‌خواهی مگر این‌که اگر آن چیز نباشد تئاتر خراب شود؛ یعنی شما می‌گویید این کتاب بیاید، در صورتی می‌آید که نیامدنش همه‌چیز را خراب می‌کند. به‌غیراز این فقط آدم درصحنه داریم. درصحنه‌ی اول اگر پنج صندلی خالی است، کلی با خودم کلنجار رفتم که آن چهار تای دیگر را باید بگذارم یا نه چون می‌خواستم بیننده بفهمد که خانه‌ی «مادر» بزرگ‌تر از خانه‌ی «عروس» است، به همین دلیل در خانه عروس تعداد صندلی‌ها کمتر است و در ضمن درصحنه آخر که دوباره پنج صندلی است، بیننده متوجه می‌شود که دوباره برگشته به خانه «مادر». در این سبک تئاتر فقط آدم مهم است و من آن را خیلی دوست دارم و آن چیزی است که تئاتر را از سینما جدا می‌کند. الان دارم فیلم‌های کار را نگاه می‌کنم، شما وقتی فیلم‌ها را می‌بینید دیگر نمی‌توانید اثر انگشت من را در فیلم ببینید برای این‌که هر چه آنجا دیدید، اتفاقات بین آدم‌هاست. برای بچه‌ها خیلی مثال زدم کاری را که ما کردیم مثل این هست که ما داریم در خیابان راه می‌رویم و دختر و پسری دارند همدیگر را می‌بوسند و شما این را می‌بینید و احساسی در شما زنده می‌شود. آن دختر و پسر با شما حرف نزدند اما از چیزی که بین آن‌ها داشت اتفاق می‌افتاد حسی در شما به وجود می‌آید. این‌ها دنیایی است که دیده نمی‌شود و لمس نمی‌شود. تئاتر «بی‌چیز» پر است از این‌ها. در نمایشی که ما اجرا کردیم دیوار قرمز و خون پاشیدن به این‌طرف و آن‌طرف و از این کارها نداریم ولی در عوض دو تا بازیگر نگاهی به هم می‌کنند و اتفاقی روی صحنه بینشان می‌افتد که واقعاً بین شخصیت‌ها افتاده است و آن احساس منتقل می‌شود به تماشاگر؛ یعنی وقتی مادر، پسرش را بغل می‌کند توی دلش احساس مادر و فرزندی دارد درحالی‌که چند ماه قبل اصلاً این آدم را نمی‌شناخته است. ما این احساس را ساخته‌ایم که وقتی این آدم را بغل می‌کند آن احساس در او به وجود آید و منی که دارم می‌بینم احساس کنم که این مادر دارد پسرش را بغل می‌کند. من بعد از نمایش با چند تا از تماشاگران صحبت می‌کردم، یکی از آن‌ها می‌گفت هر وقت در طول نمایش حوصله‌ام سر می‌رفت، جایی نداشتم که نگاه کنم بنابراین از روی ناچاری دوباره برمی‌گشتم روی آدم‌ها. مثلاً اگر دیوار بود و کتابخانه به‌عنوان دکور، من می‌گفتم بگذار ببینم آن کتاب چیست؟ من تماشاچی را کسل می‌کنم و چاره‌ای هم برایش جز کسل شدن نمی‌گذارم چون جایی دیگر می‌خواهم از این احساسش برای جلو بردن داستان استفاده کنم.
چرا این کار را کردی؟ چرا دوست داشتی تماشاچی را کسل کنی؟ یعنی در آن سکوت اول نمایشت من دیگر یک‌کمی مضطرب شده بودم، داشتم با خودم فکر می‌کردم نکند اشتباهی شده، داستان چه بود؟
«درحالی‌که لبخندی شیطانی صورتش را پرکرده و نمی‌تواند جلوی خودش را از لذت بردن به خاطر اعتراف من به نگران شدن بگیرد، پاسخ می‌دهد:» توی دلت یک‌چیزی چرخ می‌زد، نه؟ نگران شدی؟ (و قهقهه سر می‌دهد) راستش «عروسی خون» را هرکسی می‌خواند می‌گوید تم عشق است. ولی این نمایش برای من اصلاً عاشقانه نیست. به نظر من «عروسی خون» برای این نوشته‌شده تا درگیری آدم‌ها، درگیری با باورها و درگیری با آدم‌های دیگر را برجسته کند. برای همین هم من اثر را به شکلی کارگردانی کردم تا این درگیری‌ها برجسته شود، برای همین است که شما می‌بینید همه سیاه‌پوش هستند و فقط یک عروس سفید‌پوش داریم. همه سیاه می‌پوشند؛ اما در مورد آن سکوت آیا تا حالا برایتان اتفاق افتاده در یک پارک برای مدت طولانی نشسته باشید و هیچ اتفاقی ظاهراً در اطرافتان نمی‌افتد ولی درواقع در درون شما غوغایی برپاست. برای همین فکر می‌کنم آدم‌ها می‌توانند این‌طوری بشوند. راستش قضیه‌ی آن پنج دقیقه برای من کمی هم شخصی است. یک روز داشتم با مادرم در اسکایپ، صحبت می‌کردم و مامان تنها در خانه نشسته بود و یک‌بخشی از خانه تاریک بود. بعد از گفتگو اسکایپ را خاموش نکردیم و هرکدام مشغول کار خودمان شدیم که یک‌دفعه متوجه شدم او تنها نشسته بود در خانه تاریک و هیچ کار نمی‌کرد و به دیوار روبرویش نگاه می‌کرد. خیلی برایم تکان‌دهنده بود و می‌خواستم تماشاگر هم همین‌قدر تکان بخورد، مضطرب شود و دچار آشوب گردد. همه اعتراض می‌کردند و می‌گفتند که پنج دقیقه خیلی زیاد است؛ اما من می‌خواستم ولوله بپیچد بین تماشاچی‌ها و در دلش بگوید ای‌بابا، یک تکانی یک‌حرفی و این دقیقاً همان چیزی است که ما می‌خواهیم. اگر تماشاچی نگران شده یعنی من توانسته‌ام او را با مادر قصه همراه کنم. مادری در تنهایی و تاریکی.
P14-IMG 7143
شنیدم موسیقی در روزهای آخر خیلی متحول شد؟ درباره‌ی آن بگو؟ اتفاقی بود؟
نه واقعاً این‌طوری نبود ما تقریباً از وسط کار می‌دانستیم که می‌خواهیم موسیقی زنده کارکنیم. با ارسام صحبت کردم و ارسام خیلی لطف کرد و نشستیم چندین جلسه باهم دیگر صحبت کردیم و آهنگ‌ها را نوشت و باهم چک می‌کردیم اما بچه‌های تئاتر این‌ها را نمی‌دیدند و من این کارها را به‌تنهایی دنبال می‌کردم.

یعنی برای کار شما آهنگ ساخته شد؟
بله این آهنگ برای ما ساخته شد. ما در چندین جلسه باهم صحبت کردیم و تم‌ها را درآوردیم و من گفتم چه چیزهایی می‌خواهم و ارسام رفت رویش کارکرد. بعد آمد یک جلسه تمرین را دید و گفت دوباره باید خیلی چیزها عوض شود و دوباره رفت و ویلن را اضافه کرد، کارها را عوض کرد و فکر می‌کنم چهار جلسه‌ی آخر دوستمان آقای مهدی لاری هم اضافه شد که بداهه‌خوان نمایش است و کارش هم خیلی خوب بود. این خوش‌شانسی ما بود که مهدی آمد و همکاری کرد. در دو صحنه خواند که خیلی هم خوب از آب درآمد و رخداد پررنگی در نمایش بود همه‌چیز باهم هماهنگ شد تا نمایش بهتر و بهتر شود.

من راستش دوست نداشتم که در آخر نمایش شخصیت مرگ نقاب برمی‌دارد. شاید اگر همچنان مرموز می‌ماند جذاب‌تر بود.
نکته جالبی را اشاره کردید. در نمایش اصلی اصلاً مرگ وجود ندارد و تنها در آخر به ماجرا اضافه می‌شود. در نمایش اصلی این شخصیت یک گدای دوره‌گرد است و اصلاً نقابی ندارد که بردارد. یک زن گداست که داخل جنگل زندگی می‌کند و با دیگر شخصیت‌های نمایش صحبت می‌کند. حضورش در متن اصلی بیشتر است ولی ما حذف کردیم و تنها داماد را نگه داشتیم.
P14-IMG 7532
دیدنش از اول تا آخر نمایش آزار لذت بخشی داشت؟
راستش نمی‌خواستم آزار بدهم اما من به برانگیخته شدن احساسات تماشاگر احتیاج داشتم وگرنه نمی‌شد درک کرد چرا شخصیت‌ها این‌طوری رفتار می‌کنند. ما کلی روی راه رفتن ساتی،( بازیگر نقش مرگ،) کارکردیم و من خیلی هم اذیتش کردم برای این‌که آن حالت یخ‌زدگی را انتقال دهد. از روی تئاترهای ژاپنی الگوبرداری کردم. می‌خواستم، یخ، بی‌روح و آزاردهنده باشد.

عکس‌العمل‌هایی که از مردم دیدی چطور بود؟
در بیشتر موارد خیلی خوب یعنی خیلی ذوق‌زده و هیچان زده شدم. مخصوصاً شب آخر خیلی مخاطب راضی بود. طبیعی است که مثل همه کارها بعضی‌ها هم خوششان نیامد و فکر می‌کنم اشکالی ندارد که یک عده نپسندند. نامه نانوشته غلط ندارد. به بچه‌ها خیلی گفتم که ما بهترین گروه تئاتر دنیا که نیستیم. حتماً یک‌جاهایی از کارهای‌مان خراب می‌شود. چون بچه‌ها تجربه صحنه نداشتند نه من بهتر کارگردان دنیا هستم و نه بازیگرانم. حتماً کارمان خیلی اشکال داشت ولی حدود 20 نفر آدم برای 10 ماه زحمت کشیدند تا همین کار بر روی صحنه برود. من خودم خیلی خوشحالم.
برنامه‌ی آینده این تیم 20 نفری چیست؟
بهتر است که برویم دنبال یک کار جدید. گروه می‌تواند تصمیم بگیرد من روزهای بداخلاقی هم زیاد داشتم. شاید آن‌ها نخواهند با من کار نکنند. الان دوباره چند نمایشنامه‌ی پر بازیگر برداشتم که شاید روی آن‌ها فکر کنم. دوست دارم یک کار بزرگ مثل همین «عروسی خون» انجام دهم. خیلی چسبید هرچند خیلی سخت بود.

 لینک مربوطه: «عروسی خون» در مونترال