16دسامبر2017

16 آبان 1396 نوشته شده توسط 

زندگی سرسره بازی نیست

فلسفه درمانی
نوشته لورانس دو ویلر
P42-énigme
به نظر برخی، زندگی کردن، خود را زنده حس کردن، در اینجا و در لحظه بودن رمز خوشبختی است. گویی زندگی هدیه‌ای است؛ گویی لحظه کنونی فقط افسون و شعر بود. برای تمام کسانی که با عشق، آب گوارا، تعطیلات و سرگرمی در رفاه، آرامش و هوسرانی به سر می‌برند، بی‌شک زندگی همین‌گونه است. بااین‌حال، برای اکثریت ما، زندگی کردن یک هدیه نیست، بلکه مجموعه‌ای از اجبارها، چهره‌ها و ساعت‌های کاری است که به ما تحمیل‌شده است. نه به خاطر داشتن یک زندگی یکنواخت با مترو، کار و خواب، بلکه بیش از هر چیزی به خاطر اینکه زندگی از مجموعه‌ای از چیزهایی تشکیل‌شده است که ما انتخاب نکرده‌ایم یا کم‌وبیش در انتخاب آن تأثیر داشتیم: اندام، مشخصات، دوران زندگی، آدرس منزل، همسایه‌ها، شیوه گذران روزها و شرایطی که درزمینهٔ شغلی داریم. زندگی کردن هرگز درواقع شروع کردن نیست، بلکه اغلب فقط رضایت دادن و ادامه دادن است. تصمیم در مورد همه‌چیز با ما نیست؛ با زندگی کنار می‌آییم. آزادی ما مطلق، بی الزام و اجبار و نامحدود نیست. آزادی خود را منطبق می‌کند، در وسط دکوری که قبل از آن وجود داشته، جایگاه خود را می‌یابد و ما طراحان آن نیستیم.
زندگی کردن بدون عذاب و شکنجه نیست. باشد که عشق‌های ما نه بمیرند و نه ما را بکشند. این آرزوی یک شاعر است که کاملاً بیانگر شرایط ما زندگان است: نمی‌توانیم خوشبختی، عشق و موفقیت را نخواهیم، اما آنچه بیشتر می‌خواهیم می‌تواند مایه بدبختی ما نیز باشد، چون‌که همه‌چیز هم‌زمان اساسی و گذرا است، چون‌که همه‌چیز برگشت‌ناپذیر است و اینکه رنج علف هرزه نیست که به‌راحتی از ریشه کنده شود. زندگی سرسره بازی نیست؛ و در این تلاش دشوار بودن، آیا فلسفه می‌تواند فایده‌ای داشته باشد؟ آیا می‌تواند به ما کمک کند تا ازآنچه می‌میرد و می‌کشد نجات یابیم؟
فلسفه مفید است: نه تجمل‌گرایی و نه مشغله‌ای تفننی است. فلسفه فایده چیزی بی‌فایده، نیکی چیزی به‌دردنخور را نمی‌ستاید؛ بلکه برعکس، هیچ‌چیز در فلسفه به تفکر درنمی‌آید مگر اینکه مفید باشد؛ و این فایده از دو نوع است: یا برای ما که از دردهای مختلفی رنج می‌بریم تشخیصی فراهم می‌کند و نظری کارشناسانه می‌دهد، یا به ما که تصور می‌کنیم در سلامت کامل به سر می‌بریم می‌فهماند که درواقع بیمار هستیم. در مورد اخیر، بدون فلسفه بیماری هرگز تشخیص داده نمی‌شد و عفونت تکثیر می‌شد. بررسی فلسفی، شکلی از بیوپسی از نوعی خاص، آنچه را که نه پزشک، نه روانشناس، نه خودمان قادر به تشخیصش هستیم، برای ما آشکار می‌کند. به‌مثابه مرهمی که قادر به درمان زخم‌های ما است - جدایی از عشق، مشکل با همسایه، شکست شغلی، تنفر از زندگی و غیره … - فلسفه با پمادها و مسکن‌های مخصوص به خود می‌تواند درمانی میان درمان‌های دیگر محسوب شود؛ اما فلسفه به‌عنوان آشکارکننده یک درد که ماهیت آن برای ما نامعلوم است و اثرات جانبی آن را تحمل می‌کنیم، بی‌نظیر است. چه کسی به‌غیراز فیلسوف به ما درواقع خواهد گفت که چگونه رفتار کنیم که عشق‌هایمان نمیرند و درعین‌حال ما را نکشند؟ بنابراین دو امکان باقی می‌ماند: یا ما بیمار هستیم و از فلسفه می‌خواهیم که درمانی به ما پیشنهاد کند؛ یا فکر می‌کنیم که بیمار نیستیم و فلسفه ما را متقاعد خواهد کرد که هستیم و برای ما سلامتی حقیقی و درمان حقیقی را فراهم خواهد کرد.
هر فلسفه‌ای ادعای درمانگر بودن دارد، گرچه برخی فیلسوفان این را با صدای بلندتر از دیگر فیلسوفان فریاد می‌زنند مانند یونانیان باستان، اپیکوریها یا رواقیون که در نظر آن‌ها، «استدلال فیلسوفی که هیچ‌یک از رنج‌های بشری درمان نمی‌کند، پوچ است» یا نیچه که خود را در جایگاه «پزشک فرهنگ» می‌دانست. تشخیص‌ها متفاوت هستند، درمان‌های پیشنهادی نیز چنین‌اند، اما هدف یکی است: تشخیص جایی که لنگ می‌زند، تشخیص یک درد یا قانقاریا که باعث می‌شود انسان خودش نباشد، آنچه حقش است مثل خوشبختی و حقیقت را نستاند. فلسفه چیزی مانند ارتوپدی است، مانند اینکه ما همه‌چیز برای راه رفتن را در اختیارداریم، اما پایمان پیچ‌خورده، تعادل نداریم یا مشکل حرکتی داریم. نمی‌توانیم نه از طلب حقیقت و خوشبختی چشم بپوشیم نه این طلب را ارضا کنیم؛ چلاق و بی‌دست‌وپا، هم توانا و هم ناتوان، هم طالب و هم ناراضی هستیم، خلاصه بگویم بیماریم. ابزار رسیدن به خواسته‌هایمان را نداریم؛ فاقد سلامتی که آرزوی آن راداریم، هستیم. این‌ها فقط مفاهیمی که در محل تلاقی پزشکی و اخلاق قرار دارند و مسائل اخلاق زیستی که فلسفه پزشکی را تشکیل می‌دهند، نیستند. به این خاطر که برخی از فیلسوفان پزشک یا آناتومیست بودند، در فلسفه مطرح نشده‌اند، بلکه به این خاطر مهم هستند که زندگی کردن به‌خودی‌خود بیماری است که ما باید از آن درمان یابیم.