16دسامبر2017

16 آبان 1396 نوشته شده توسط 

با دکتر مسعود اصغریان، استادتمام دانشکده آمار، دانشگاه مک‌گیل

پردیس

محمد کرم‌زاده، امیر مولائی
من کانادا را به اندازه ایران دوست دارمP48-IMG 1981
دکتر مسعود اصغریان استاد تمام دانشکده آمار دانشگاه مک‌گیل است. او که کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را در دانشگاه شهید بهشتی ایران گذرانده، در سال 1998 از دانشگاه مک‌گیل دکترا گرفته و زندگی کانادایی‌اش را آغاز کرد. دکتر اصغریان پیش از آمدن به کانادا به مدت دو سال در دانشگاه شهید بهشتی تدریس نمود و پیش از پیوستن به دانشگاه مک‌گیل در سال 2000، دو سالی هم استاد دانشگاه یورک بوده است. پایان‌نامه دکترای او جایزه بهترین پایان‌نامه سال را در رشته آمار در کانادا دریافت کرد. زمینه اصلی تحقیقاتی او آمار و کاربرد آن در پزشکی و به‌طور خاص تحلیل بقا است. در ادامه گفتگوی بسیار خودمانی و صمیمی ما را با ایشان می‌خوانید.
می‌شود یک معرفی کوتاه از رشته تخصصی خود داشته باشید
من درزمینهٔ تحلیل بقا کار می‌کنم. درواقع آنالیز داده‌های بقای سانسور شده (censored lifetime data). در این بحث ما با داده‌هایی کار می‌کنیم که با استفاده از آن‌ها طول عمر را می‌سنجیم، به‌طور مثال از نقطه شروع یک بیماری (ابتدای رویداد) تا زمان یک شکست مانند مرگ (اتمام رویداد). در آمار و احتمالات ما با مشاهدات سروکار داریم اما مشکلی که در تحلیل بقا وجود دارد این است که خیلی از مشکلات مشاهده نمی‌شوند. به‌عنوان‌مثال من در یک پروژه‌ای کار می‌کردم که در رابطه با افرادی بود که مبتلابه بیماری آلزایمر بودند. خب با توجه به بودجه موجود، آن بیمارها را فقط چند سال محدود پیگیری می‌کردیم و ممکن بود بیمار حتی در آن دوره فوت شود، در اینجا است که برای مطالعه باید روش تحلیل بقا را باید استفاده کنیم. درواقع اندازه نمونه‌ها برای ما مهم است و هرچقدر که نمونه‌های بیشتری داشته باشیم نتایج دقیق‌تری را خواهیم داشت.
چه مسیری طی شد که اکنون استاد ریاضی مک‌گیل هستید
من ابتدا قصد آمدن به اینجا را نداشتم. می‌خواستم ریاضی بخوانم و در کودکی علاقه زیادی به ریاضیات داشتم. ببینید وقتی آدم‌های زیادی روی یک موضوع کارکرده باشند آن موضوع زیبا به نظر می‌آید و دلیل اصلی آن است که درواقع آن را ساده‌سازی کرده‌اند و می‌شود گفت آنجا دیگر آن‌قدر جای کار کردن نیست. شما باید دست‌به‌کاری بزنید که جای کار داشته باشد و بتوانید آن را زیبا کنید. ایران که بودم به استادم گفتم که می‌خواهم در احتمالات ادامه تحصیل بدهم و به روسیه که از پیشروهای این علم بود بروم. او گفت این کار دو مشکل دارد. اولاً وارد زمینه‌ای می‌شوی که با آدم‌های بسیار قوی اشباع‌شده است، موفق خواهی شد اما اواخر دوران کاری‌ات احساس رضایت نخواهی کرد چون در آن زمینه اثرگذاری‌ات کمتر به نظر می‌آید. دوم اینکه زبانی که در آنجا یاد خواهی گرفت بیشتر به درد آن کشور می‌خورد نه جای دیگر؛ اما اگر به کشور انگلیسی‌زبان بروی یادگرفتن انگلیسی مثل یک دکترا ارزش دارد و در به روی تو بازخواهد شد. همه جای دنیا به کارت می‌آید مخصوصاً در سخنرانی‌ها و کنفرانس‌ها.
درواقع این می‌تواند یک توصیه به دانشجویان دکترا باشد که وارد زمینه‌ای شوند که کمتر کارشده و شاید سخت‌تر است اما تأثیرگذاری آن در آینده بیشتر باشد
دقیقاً. شما اگر بخواهید تأثیرگذاری زیادی داشته باشید باید وارد زمینه‌ای شوید که همچنان جای کار زیادی دارد.

و این شانس را برای گرفتن موقعیت استادی برای آن‌ها کمی بیشتر می‌کند؟
بله حدسم این است، در آن‌هم تأثیرگذار است. ببینید استاد بودن هم خوبی‌های خود را دارد و هم سختی‌های خود را، همه به کار آکادمیک واقعاً علاقه‌مند نیستند من هم دانشجوهای دکترایی داشتم که بسیار به کار آکادمیک علاقه داشتند و هم آن‌هایی که نداشتند. کار آکادمیک چیزهای دیگری می‌خواهد. مثلاً سال‌های اول آن نسبت به‌جاهای دیگر فشار بیشتری در کار وجود دارد. بعدازآن فشار به‌صورت دیگری است باوجوداینکه امنیت کاری آن بالا است. این کار یک‌جور خودجوشی از خود شما می‌خواهد، یک‌جور کنجکاوی. یک نوع منطق تحلیلی داشته باشید و به‌راحتی چیزی را قبول نکنید. من همیشه به دانشجوها میگم سعی کنید به‌راحتی باور نکنید، اگر من را به‌راحتی باور کردید چیزی یاد نمی‌گیرید.

بعضی هم خلاف این نظر را دارند! ...
خب اگر کسی آن‌طور فکر کند انگار می‌خواهد سرباز داشته باشد نه دانشجو. شما اگر بخواهید یک محقق تربیت کنید باید یک تحلیلگر منطقی تربیت کنید. باید بتواند فکر کند نه‌فقط پیروی. تحقیقات موقعی شروع می‌شود که شما احساس حماقت کنید. شما اگر چیزی را به‌راحتی به دست بیاورید مثل این است که وزنه‌ای را بزنید که برای شما سبک است. شما موقعی که احساس فشار می‌کنید بدین معنی است که دارید روبه‌جلو حرکت می‌کنید و نشانه این است که در مسیر یادگیری هستید.
P48-06
با توجه به اینکه شما قسمتی از تحصیلات خود را در ایران گذرانده‌اید، درس خواندن شما در آنجا چه تأثیری در مسیر استاد شدنتان داشت؟
من در ایران ‌هم درس‌خوانده‌ام و هم درس داده‌ام. بیشترین آدم‌هایی که روی من تأثیر گذاشتند یکی همان استاد راهنمای ارشدم بود آقای پروفسور نوربلوچی (استاد دانشگاه مینه‌سوتا) و یکی هم استادم در اینجا دیوید ولفسون که همین چند اتاق آن‌طرف‌تر است و استاد دیگرم پروفسور سانجو زلوبک که اکنون بازنشسته شده است.

پس بیشتر شخص تأثیرگذار بود تا یک سیستم آموزشی
بله برای من این‌طور بود. من ابتدا اصلاً می‌خواستم ریاضیات بخوانم و در سال 63 که کنکور دادم ریاضی محض در بین رشته‌های انتخابی وجود نداشت و بین ریاضی کاربردی و آمار به توصیه یکی از اقوام به نام مهرداد حسینی آمار را انتخاب کردم. هنگامی‌که من در ابتدای دبیرستان بودم او مرا با مفهوم حد و مشتق آشنا نمود، جالب است بدانید که حد جز یکی از پنج عمل اصلی ریاضیات (جمع، منها، ضرب، تقسیم و حد) است و پایه توسعه ریاضی در سطوح بالاتر است. بعد از دوره کارشناسی هم می‌خواستم وارد رشته ریاضی محض شوم، اما دکتر نوربلوچی مرا متقاعد کرد که در احتمال ادامه تحصیل بدهم. بیشتر آن شخص در مسیر من تعیین‌کننده بود. درواقع یک استاد خیلی تأثیرگذارتر از یکی سیستم می‌تواند باشد.

در دانشکده ریاضیات وضعیت دانشجوهای ایرانی را چطور می‌بینید؟
ما در دانشکده ریاضیات مک‌گیل تقریباً به‌طور مرتب دانشجوی ایرانی داشته‌ایم.

سطح دانشگاه‌های ایران و کانادا را چطور مقایسه می‌کنید؟
ازلحاظ کمیت در ایران چاپ مقاله می‌بینم که بالاست. ولی ازلحاظ کیفیت فکر می‌کنم می‌تواند بهتر باشد.

شما دانشجوهایی که دارید همه از رشته آمار هستند یا بودند کسانی که از رشته‌هایی مثل مهندسی هم بیایند؟
نه اتفاقاً از رشته‌های مهندسی هم بوده‌اند. کسی داشتیم که لیسانس مهندسی برق داشت اما دکترای خود را در آمار گرفت و الآن هم در گوگل کار می‌کند. ولی خب همه‌شان پایه ریاضی خوبی داشته‌اند.

نظر شما نسبت به کامیونیتی ایرانی در اینجا و این‌که بخواهیم همبستگی بیشتری شکل بگیرد چیست؟
سؤال خوبی است. من خیلی از کامیونیتی‌ها را می‌بینم که چطور همدیگر را حمایت می‌کنند. ما باید از آن‌ها یاد بگیرم. باید سازش و همدلی را یاد بگیریم. نباید سیاه‌وسفید ببینیم. من اینجا را به‌اندازه ایران دوست دارم اما همیشه یک احساس دیگری به بچه‌های ایران داشتم. چون گاهی احساس می‌کنم خیلی به آن‌ها ظلم شده مخصوصاً در دو سه نسل اخیر؛ و این دل من را کمی می‌سوزاند و اینکه گاهی به دانشجوهایم پیشنهاد می‌کنم که در دانشگاه درس دهند برای این است که بتوانند دانشجوهای ایرانی را کمک کنند به اینجا بیایند. چون ما هم خودمان ‌همین مسیر را رفته‌ایم، بحث انسانیت است.

راهکاری دارید برای این همبستگی؟
خب من درزمینهٔ و حوزه خودم تا جایی که بتوانم کمک دانشجو می‌کنم. هرکسی اگر بتواند درزمینهٔ کاری خودش کمک کند بسیار عالی می‌شود.

خب افزایش دانشجوهای ایرانی در اینجا می‌تواند هم خوشحال‌کننده باشد هم اینکه از این نظر که خیلی از دانشجوهای خوب خارج می‌شوند برای کشور مسئله ناراحت‌کننده‌ای می‌تواند باشد. نظر شما دراین‌باره چیست؟
به‌صورت فردی خوشحال می‌شوم که کسی به اینجا آمده و موفق هم بوده؛ اما به‌صورت کلی شاید کمی متفاوت باشد؛ اما من از طرفی دیگر که نگاه می‌کنم می‌بینم همین‌که آنجا پایه‌ای وجود دارد که دانشجویان را آموزش می‌دهد که بتوانند اینجا موفق باشند این کفایت می‌کند.
یکی از دانشجوها می‌پرسید که شما موفقیت را چطور اندازه می‌گیرید. به نظر من موفقیت تنها معیار اندازه‌گیری‌اش خوشحالی است. اگر شما همه مدارک و نوبل را هم داشته باشید اما خوشحال نباشید پیروز نیستید. همیشه باید ببینید چه ‌کار یا شغلی شما را خوشحال می‌کند و دنبال آن بروید.

و حرف آخر...
مرسی. این ایده که شما گفتید کامیونیتی را به هم وصل کنید خیلی خوب است. مخصوصاً جوان‌ها که آینده ما هستند.