20نوامبر2017

10 آبان 1396 نوشته شده توسط 

نویسنده‌ای برای هزاره سوم


یکی از رازهای برنده شدن ایشی‌گورو در نوبل ادبیات
 کاوه رحمانی
46-kazuoIshiguro     ایشی‌گورو، شرق و غرب را در رمان‌هایش به هم پیوند زد تا ما چند فرهنگی زندگی معاصر را در ادبیات هم ببینیم.
یکی از احمقانه‌ترین کارهایی که می‌توان در مورد ادبیات یا هر چیز دیگری انجام داد، جدا کردن آن از ظرف زمان است. یکی این‌که فراموش کنیم قبل و بعدازاین اتفاق‌ها، چه رویدادهایی آمده‌اند و رفته‌اند. اگر این‌گونه به جریان‌های ادبی (و به‌طورکلی فرهنگی) نگاه کنیم، هرگز آن‌ها را نخواهیم فهمید. مثلاً نخواهیم فهمید چرا نویسنده‌های همچون مارگریت ات‌وود و فلیپ راث جایزه نگرفته‌اند و ایشی‌گورو با فقط هشت کتاب به این مهم رسیده است. این‌که چرا شانس نویسنده‌ای همچون پل آستر امسال هم خیلی زیاد بود و احتمال می‌دهم او در آینده‌ای نه‌چندان دور این جایزه را دریافت کند.
اولین و مهم‌ترین دلیل داوران آکادمی نوبل به سلیقه‌شان برمی‌گردد. همه‌مان می‌دانیم که بخش بزرگی از انتخاب‌های ما از کارهای فرهنگی هنری به ذائقه ما برمی‌گردد و این چیز عجیبی نیست، چون تولیدات این حوزه برخاسته از ذائقه افرادی است که آن‌ها را ساخته‌اند. به همین دلیل است که ما در سال‌های بسیاری از انتخاب‌های آکادمی نوبل شگفت‌زده شده‌ایم و با خودمان فکر کرده‌ایم که چرا آن‌ها همچین کسی را انتخاب کرده‌اند؛ اما جریان‌های ادبی خیلی دقیق‌تر از انتخاب‌های نوبلی‌ها عمل می‌کند؛ چراکه بسیاری از این نویسندگان که به گمان منتقدان ادبی، به نادرستی انتخاب‌شده‌اند بودند در حافظه ادبیات باقی نمانده‌اند. به‌عنوان کسی که بعد از سال ۲۰۰۰ جایزه نوبل ادبیات را به شکلی جدی دنبال کرده‌ام، به‌زحمت می‌توانم بسیاری از این افراد را به یاد بیاورم؛ اما وضعیت ایشی گورو متفاوت است. او نویسنده‌ای است که هرچند برخی‌ها افراد دیگری را به او ترجیح می‌دهند، اما انتخاب پرتی نبوده است. مثلاً سال گذشته باب دیلان، خواننده و ترانه‌سرای آمریکایی برنده نوبل شد، اما آیا کسی او را حتی به‌عنوان یک ادیب می‌شناسد؟ تقریباً نه. در ادامه این مطلب می‌خواهم به این نکته بپردازم که چرا ایشی‌گورو انتخابی درست برای نوبل ادبی بود.
پست‌مدرنیسم چیست؟
برای این‌که متوجه شویم پست‌مدرنیسم در ادبیات یعنی چه، باید مقدمه کوتاهی بنویسم. خیلی به دور نمی‌رویم. از ابتدای قرن بیستم، «ایسم»های گوناگونی در ادبیات پدید آمدند که فرزند زمانه خود بودند. البته قبل از آن‌هم چنین بود. ویکتور هوگو، «بینوایان» را در روزهایی نوشت که صنعتی شدن در غرب سکه رایج شد. غرب با این معضل روبرو بود که چقدر باید به خشکی و انعطاف‌پذیری قانون احترام بگذارد و چقدر باید مسائل انسانی را در نظر بگیرد. ویکتور هوگو، کفه انسانی را سنگین‌تر کرد، درحالی‌که جامعه به قانون‌گرایی نظر داشت. درنهایت قانون‌گرایی پذیرفته شد، اما مسائل انسانی را هم نادیده نگرفتند.
در سال‌های قرن بیستم، دو جنگ جهانی درگرفت که بخش‌های بزرگی از جهان را درگیر کرد و خسارات جبران‌ناپذیری را برجا گذاشت. در همین‌ سال‌ها بود که جریان‌هایی مثل «سورئالیسم» پدید آمد. دلیل ساده بود: نویسندگان واقع‌گرایی را بسیار تلخ ارزیابی می‌کردند و به تخیل، به رؤیاها پناه بردند. حتی جنبش‌هایی مثل «ساختارگرایی» را باید در همین زاویه بررسی کرد.

46-Kazuo-Ishiguro-book 
نویسنده ژاپنی‌الاصل انگلیسی در هر کتاب و با توجه به شخصیت‌هایش می‌نویسند. اگر کتاب «بازمانده روز» نثری سخت‌تر دارد، به دلیل شخصیت اصلی آن است که خدمتکاری میان‌سال است و اگر «وقتی یتیم بودیم» روان‌تر است، باز هم دلیل را باید در شخصیت‌هایش جست؛ اما هر دو قصه خواندنی و روان‌اند، چون کسی در آن‌ها ادا درنمی‌آورد. 

در ابتدای دهه ۱۹۶۰، بعد از دو جنگ جهانی، جنگ کره، ویتنام و بسیاری از آشوب‌ها و انقلاب‌ها، جنبشی در فرانسه درگرفت با عنوان «رمان نو». در اینجا هم واکنش چندان پیچیده نبود. نویسندگان فرانسوی این جریان ادبی معتقد بودند که قهرمان، در رمان قرن بیستم معنایی ندارد. آن‌ها گمان می‌کردند که انسان در چرخ‌دنده حوادث اجتماعی اسیرشده است و به همین دلیل قهرمان‌پروری و شخصیت‌پردازی در رمان‌های این جریان حذف می‌شود. این‌که بسیاری از ما رمان‌های این جریان ادبی را کسل‌کننده ببینیم، دلیلی بر نادرستی آن نیست. آن‌ها نوشته‌اند که شرایط زمانه‌شان چنین بوده است. حتی نویسنده‌هایی اسطوره‌ای مثل تقریباً آلبر کامو و ژان پل سارتر که در پیش‌ازاین جریان‌ ادبی کار می‌کردند یا به شهرت رسیدند، رگه‌های از ضدقهرمان را در کارهایشان داشتند.
در سال‌های بعد، همه از مرگ رمان حرف می‌زدند، اما ناگهان جریان ادبی آمریکای لاتین توجه‌ها را به خود جلب کرد. آن‌ها به داستان و روایت توجه داشتند، چیزی که در «رمان نو» نابودشده بود. آن‌ها افسانه‌ها، روایت‌های کوچک و بزرگ را با ادبیات مدرن پیوند زدند تا کسی دیگر نتواند از مرگ رمان بگوید. نمی‌دانم در سال ۱۹۸۲ که گابریل گارسیا مارکز کلمبیایی برنده نوبل شد، منتقدان چه کسان دیگری را شایسته‌تر از او می‌دانستند، اما ادبیات ثابت کرد که مارکز بهترین انتخاب در آن سال‌ها بود.
ادبیات آمریکای لاتین در سال‌ها به اوج رسید که پست‌مدرنیسم در هنر و ادبیات، بحث روز بود. پست‌مدرن‌ها ادعا می‌کردند که نمی‌توان هیچ چارچوبی را برای کارشان در نظر گرفت، اما درنهایت هیچ کاری بدون چارچوب شکل نمی‌گیرد. کتابی که ژان فرانسوا لیوتار با عنوان «وضعیت پست‌مدرن» منتشر کرد نشان داد که یک سری مؤلفه وجود دارد که می‌توان با توجه به آن‌ها یک کتاب یا یک اثر هنری را پست‌مدرن دانست یا نه؛ و البته مرزهای این ساختار، مثل دیوار چین محکم نبود. اصلاً هیچ مرزی در هنر و ادبیات آن‌قدر دقیق و مشخص نیست و همین سیال بودن باعث می‌شود که ما شاهد خلق زیبایی در هنر باشیم.
پست‌مدرنیسم در ادبیات به تولید آثار متفاوتی منجر شده که بخشی از آن‌ها شاید خواندنی نباشند. این بخش از ادبیات پست‌مدرن را شاید بتوانیم بخش تجربی آن بدانیم. همه‌کسانی که رؤیای پرواز داشتند، نتوانستند برادران ویلبر رایت باشند، اما حضور همه آن‌ها ضروری بود. همه نویسندگان ادبیات پست‌مدرن هم محبوب و معروف نشدند، اما باید کسانی تجربه می‌کردند تا نویسندگان محبوب ما با توجه به تجربه‌های آن‌ها، آثار جذاب تولید کنند.
ادبیات پست‌مدرن در یک تعریف خیلی کلی، سنت و مدرنیته را به هم پیوند زد؛ یعنی اگر ادبیات مدرن، قصه‌ها و افسانه‌ها را حذف کرده بود، این بار ما شاهد ترکیب قصه‌های مدرن و افسانه‌ها بودیم. چرا؟ چون افسانه‌ها و خرافات در زندگی انسان مدرن وجود دارند و حذف نشده‌اند.
در بخشی دیگر، ادبیات پست‌مدرن روایت و ضد روایت را به هم آمیخت؛ یعنی وسط یک داستان، ما یک‌دفعه شروع به خواندن یک مقاله می‌کردیم. یا برعکس، یک متن غیرداستانی، ساختاری کاملاً داستانی داشت. ادبیات پست‌مدرن همچنین از ساختار ادبی‌ ناهمگون استفاده کرد: مثلاً یک قصه روان‌شناسانه، با ساختار ادبیات پلیسی نوشته شد. به‌طورکلی می‌توانیم بگویم که ادبیات پست‌مدرن، محل آشتی همه‌چیزهایی بود که به‌ظاهر در مقابل هم بودند.
چرا ایشی‌گورو را باید پست‌مدرن دانست؟
کازئو ایشی گورو نویسنده‌ای پست‌مدرن است، معنی دقیق کلمه. شاید به‌جرئت بتوانم بگویم که هیچ نویسنده‌ای پست‌مدرن‌تر از او را سراغ نداریم. چرا؟ الان خدمتتان عرض می‌کنم.
اگر هشت کتاب ایشی‌گورو را بررسی کنیم می‌بینیم که او تقریباً در این هشت کتاب، از هشت سبک کاری متفاوت پیروی کرده است. این نخستین شاخصه است؛ یعنی سبک نویسندگی او در «بازمانده روز»، شباهتی به کارش در «هرگز ترکم نکن» یا «وقتی یتیم بودیم» ندارد. اگر در «بازمانده روز» نویسنده از نثری دشوار استفاده می‌کند، در «هرگز ترکم نکن»، نثر او بسیار ساده و روان است. چرا؟ چون در «بازمانده روز» قصه خدمتکار میان‌سالی را می‌خوانیم که سال‌ها احساس عاشقانه خود را پنهان کرده بود و این حسی متفاوت و پیچیده را در او ایجاد کرده، اما در «هرگز ترکم نکن»، داستان دختری نوجوان و حدیث عشقش را می‌خوانیم. آیا این دو باید از ساختار ادبی واحدی پیروی کنند؟ قطعاً نه؛ اما در ادبیات مدرن، ما شاهد چنین چیزی نبودیم. ارنست همینگوی در همه کتاب‌هایش از سبکی واحد پیروی می‌کرد. اصلاً در آن سال‌ها اگر کسی چنین کاری را انجام نمی‌داد، متهم به آماتور بودن می‌شد. نویسنده مدرن باید سبکی واحد می‌داشت و به گمانم اصلاً هم بد نبود. ما در ادبیات مدرن، شاهد یک‌صدا هستیم و یک‌صدا همیشه یک سبک دارد، اما در ادبیات پست‌مدرن، شاهد چندصدایی هستیم و این چندصدایی، چند سبک می‌خواهد. چطور صدای یک دختر نوجوان می‌تواند شبیه یک مرد میان‌سال باشد؟
بخشی دیگر از پست‌مدرن بودن ایشی‌گورو به هویت و زندگی شخصی‌اش برمی‌گردد. او وقتی پنج‌ساله بوده، به همراه خانواده‌اش به انگلستان مهاجرت کرده است. این ماجرا برای ما اغلب با کودکانی خردسال به کانادا مهاجرت کرده‌ایم یا دست‌کم دوستان خود را در این وضعیت دیده‌ایم چندان غریب نیست. به‌طورقطع پدر و مادر او در خانه ژاپنی حرف زده‌اند و آداب و مناسک خود را به‌جا آورده‌اند، اما از طرف دیگر کازئو در یک محیط انگلیسی بزرگ‌شده است. آیا ایشی‌گورو را نمی‌توان آشتی و محل تلاقی فرهنگ غرب و شرق دانست؟ آیا او درون‌گرایی ژاپنی را با برون‌گرایی انگلیسی نیامیخته است؟ آیا او درون‌گرایی در فرهنگ انگلیسی را پررنگ نکرده است؟ تقریباً همه کتاب‌های او از چنین ساختاری برخوردارند، اما به گمانم «وقتی یتیم بودیم» و «هرگز ترکم نکن» به‌طور خاص‌تری به ماجرا می‌پردازند.
نکات بسیاری را می‌توانم برای ادعایم در مورد پست‌مدرن بودن ایشی‌گورو عنوان کنم، اما به‌عنوان آخرین نکته می‌خواهم از به‌هم‌ریختگی سبکی او یاد کنم. ایشی‌گورو، «وقتی یتیم بودیم» را با ساختار ادبیات پلیسی نوشته است؛ یعنی از جذابیت‌های ادبیات پلیسی که خواندگان بسیاری هم دارند بهره گرفته، اما محتوای قصه او روان‌شناسانه است. انگار کسی جذابیت کتاب‌های آگاتا کریستی را با عمق کتاب‌های داستایوسکی ترکیب کرده باشد. به گمانم این کار را هم بسیار درست و استادانه انجام داده است. به همین دلیل است که از خواندن قصه بسیار لذت می‌بریم، اما در سطح نمی‌مانیم. او ساختارها را شکسته‌ است تا ساختاری جدید و متناسب با زندگی امروز خلق کند.
چرا می‌توانیم ایشی‌گورو را دوست داشته باشیم؟
کازئو ایشی‌گورو موضوعاتی را انتخاب می‌کند که به قول شاملو، درد مشترک ما هستند. روایت زمان ازدست‌رفته، حدیث عشق‌های گم‌شده، قصه دردهای نهان و حرف‌های نگفته، داستان ما و ماجراهای اجتماعی که ما با خود می‌برند، نگاه به دنیای متفاوت انسان‌ها و بسیاری از نکات ریزودرشت دیگر، از ایشی‌گورو نویسنده‌ای ساخته که می‌توان او را فرزند زمانه دانست.
او روان و ساده می‌نویسد و شخصیت‌هایش همان‌هایی هستند که در اطراف ما حضور دارند و هر روز آن‌ها را می‌بینیم. هرکدام از شخصیت‌های او با زبان خودش حرف می‌زند و احساس نمی‌کنیم که یک نویسنده، به‌جای همه شخصیت‌ها در حال حرف زدن است؛ و وقتی هر کس به‌جای خوش حرف می‌زند، قطعاً بهتر می‌تواند واقعیت داشته باشد.
یا این نکات برای دوست داشتن یک نویسنده کافی نیست؟ ایشی‌گورو نویسنده هزار سوم است. نویسنده دوران ما با همه بدی‌ها و خوبی‌هایش.