17نوامبر2017

04 آبان 1396 نوشته شده توسط 

مرگ عاشقان زیباست

شهرام یزدان‌پناه
مدت‌ها بود که یکی از پیشکسوتان مونترالی که خدمات ارزشمند او در کامیونیتی کوچک ما در مونترال زبانزد خاص و عام است، از من خواسته بود مطلبی مفصل درباره مردن بنویسم. همیشه از انجام این کار پرهیز داشتم، چون هم از مرگ نوشتن را با سیاست‌های مجله که بر زندگی تأکید دارد، مغایر می‌دیدم و هم این کار را نوعی بی‌ادبی به ساحت آن بزرگوار تلقی می‌کردم. تا اینکه ...
تا اینکه چندی پیش و صبح هنگامی‌که در ماشین و هنگام آمدن به دفتر مجله، ذهنم مشغول مرتب کردن ده‌ها قرار آن روز و حواسم جمع رانندگی بود، در ناخودآگاهم شنیدم که رادیوی ماشین درباره هالووین و مرگ صحبت می‌کند.
گوینده که صدایش جوان به نظر می‌رسید از خاطرات پدرش می‌گفت و اینکه او چگونه در آخرین سالی که مشغول مبارزه با سرطان بوده از افسانه هالووین برای آماده کردن فرزندان خردسالش برای مرگ خود استفاده کرده است و اینکه این پدر چگونه از مرگ، زندگی لذت‌بخشی ترسیم کرده که تازه از زمان مردن، آغاز می‌شود.
وقتی به دفتر مجله رسیدم، تصمیمم را گرفته بودم. هالووین را بهانه‌ای می‌کنیم تا به مردن بپردازیم و حالا نتیجه آن تصمیم اینجا پیش روی شماست. خیلی دلمان می‌خواست صداهای متعددتری درباره مرگ برایمان بنویسند، می‌خواستیم هزار زاویه دیگر مردن را نور بتابانیم، خیلی کارها می‌خواستیم بکنیم که نشد. پس بزرگواری کنید و همین مختصر را از ما قبول کنید.

باغی از صنوبرها
ارغوانی از آتش
رودباری از الماس
وز کبوده جنگل‌ها
مرگ در خزان فریاد
آن زمان که می‌پوسد
ریشه‌های ابریشم
برگ‌های نیلوفر
وز کبوده می‌ماند
سایه‌های خاکستر
مرگ هیچ زیبا نیست
مرگ عاشقان زیباست
مرگ عاشقانه‌ی شهر
مرگ عاشقان در شب
باشکوه‌تر مرگی ست
مرگ عاشقانه‌ی رود
بر کناره‌ی دریا
مرگ نیست
وز مرگش می‌خوانی
مرگ شاهوار این است
م آزاد