18نوامبر2017

03 آبان 1396 نوشته شده توسط 

اگر مرگ نبود فلسفه به وجود نمی‌آمد

یادداشت‌های یک ذهن خطرناک
فلسفه ترس، یا این‌که چرا زندگی بدون ترس معنایی ندارد
سجاد صاحبان زند
P38-Halloween-1942 
هالووین معمولاً هیولایی ترسناک، متناسب با زمان را در برابر ما می‌گذارد. این طرح نشریه نیویورکر در سال ۱۹۴۲، هیولا را به شکل هیتلر تصور کرده است.
در زندگی‌ام بارها ترسیده‌ام، اما دو بارش نزدیک بود سکته کنم. یک‌بار وقتی کلاس چهارم ابتدایی بودم، مادرم از من خواست تا به خانه دوستی بروم که مثلاً همسایه ما بود، اما خانه‌اش حدود دو کیلومتر آن‌سوتر بود و برای رسیدن به آن باید از میان درختان بلند می‌گذشتم؛ چیزی شبیه جنگل. من بارها به خانه این دوستمان یا دوستان دیگری می‌رفتم و همیشه هم نقش پیک موتوری (البته بدون موتور) را داشتم، اما این بار ساعت حدود ۱۱ شب بود و من واقعاً می‌ترسیدم. به چند دلیل. اولاً این‌که آن روزها چند کتاب ترسناک خوانده بودم، کتاب‌های که البته مربوط به سنم هم نبودند. دوم این‌که تقریباً هر انسانی از تاریکی می‌ترسد و من باید مسیری تقریباً طولانی را لابه‌لای درختان تاریک می‌گذشتم و سوم این‌که من یک بچه بودم و سگ‌های ولگرد در میان کوچه‌ها کم نبودند. البته خجالت هم می‌کشیدم به مادرم در مورد ترسم چیزی بگویم. مرد کوچک خانه نباید می‌ترسید؛ اما وقتی پایم را از خانه بیرون گذاشتم، احساس کردم کسی دنبالم می‌آید. صدای زوزه سگ‌ها هم از دور می‌آمد. من راه می‌رفتم و صدای قدم‌های روح سرگردانی را می‌شنیدم که در پشت سرم تعقیبم می‌کرد. جرئت نداشتم تا برگردم و ببینم چه کسی دنبالم می‌آید. وقتی قدم‌هایم را تند می‌کردم، او هم تندتر می‌دوید. نفسم در سینه حبس شده بود. مدام منتظر بودم تا روح سرگردان در یک فرصت مناسب، حالم را بگیرد. نزدیک خانه دوستمان که رسیدم ناگهان حس کردم که صدای قدم‌های روح سرگردان، ارتباط مستقیمی با خودم دارم. ایستادم. بله. این صدای لته‌های شلوار خودم بود که وقتی به هم می‌خورد این حس را در من ایجاد می‌کرد که کسی دنبالم می‌کند. وقت برگشتن، دیگر نگران ارواح سرگردان نبودم اما این بار سگ‌های خیابانی سوژه وحشت من شدند.
بار دومی که ترسیدم کمی بعدازاین ماجرا بود. در آن روزهای بمباران و جنگ، مدام برق‌ها می‌رفت. یک‌شب که به خانه دايی‌ بزرگ رفته بودم، برق رفت، آن‌هم زمانی که من دستشویی بودم. می‌خواستم بیرون بیایم که در قفل شد. از پنجره بیرون صدایی عجیب می‌شنیدم که می‌گفت: «دوو،دوو،دووووو». اهالی خانه تقسیم بر دو شدند. عده‌ای تلاش می‌کردند تا در را باز کنند، دسته دیگر با سلاح سرد به پشت خانه رفته بودند تا منبع صدا را پیدا کنند. هیچ‌کدام موفق نشدند. البته ساعتی بعد یک قفل‌ساز آمد و در را باز کرد، اما صدا تا روشنی صبح باقی ماند. کسی هم نفهمید منبع صدا چیست.
این دو داستان را تعریف کردم تا نشان دهم ما وقتی می‌ترسیم که دچار توهم و نادانی هستیم. وقتی چشم‌هایمان را باز می‌کنیم، در بسیاری از موارد متوجه می‌شویم که ترسیدن کاملاً بی‌دلیل بود.
بشر و ترس در اعماق تاریخ
وقتی تاریخ را مرور می‌کنیم، می‌بینیم که بشر سال‌هاست که با پدیده ترس روبروست. از زمانی که نیاکان ما در غار می‌زیسته‌اند و سایه‌های بر دیوار را می‌دیده‌اند تا روزهای بعد، همیشه چیزهای بود که ما را بترساند. ترس در انسان چیزی کاملاً طبیعی است. ما ازنظر جسمانی از بسیاری از حیوانات دیگر ضعیف‌تریم. نه می‌توانیم مثل شیر و پلنگ بدویم و مثل آن‌ها از خودمان دفاع کنیم و نه مثل فیل جثه‌ای بزرگ داریم. مثل مار نیش سمی نداریم و نمی‌توانیم مثل پرندگان بپریم. حتی توان ایستادن و ماندن در سرما و گرما را هم به مدت طولانی نداریم.
یگانه چیزی که باعث شده تا زنده بمانیم، توان فکری ماست. وقتی این بخش از وجودمان هم به‌درستی کار نکند، وضع افتضاح می‌شود. ترس درست در همین زمان به سراغ ما می‌آید: زمانی که دچار توهم و نادانی شده‌ایم. در گذشته این ناشناخته‌ها بیشتر بودند و درنتیجه علت‌های بیشتری برای ترس وجود داشت. جادوگران و حاکمان ستمگر هم از این ترس‌ها و توهم‌ها بیشترین استفاده را می‌کردند؛ اما این ترس هنوز هم وجود دارد. امروزه ما از هکرها می‌ترسیم. همین ماه گذشته اطلاعات کارت کردیت ده‌ها هزار کانادایی هک شد. من بارها دیده‌ام که کسانی در ایمیل‌ها یا پیام‌های تلفن همراه خواسته‌اند تا کلیک کردن روی یک لینک یا باز کردن یک صفحه پیوست شده چیزی را بازکنم. اگر کسانی که این ایمیل را برایم فرستاده نشناسم، محال است چنین کاری انجام دهم؛ اما بسیاری چنین نمی‌کنند و اتفاق‌های چندان خوبی در انتظارشان نخواهد بود.
زیگموند فروید معتقد بود که ترس ناشی از وهم است که در هر زمان شکل خاص خود را دارد. او معتقد بود در جامعه مدرن امیال انسانی به‌شدت سرکوب می‌شود و این از موضوعاتی است که انسان معاصر را دچار وهم و ترس کرده است. یونگ در این عرصه با فروید تفاوت چندانی ندارد. او مثلاً از رشد کودک حرف می‌زند که در جامعه مدرن دور از مادر انجام می‌شود و باعث می‌شود مادر و کودک دچار هراس شوند. اگر دقت کرده باشید، همین الگوی مادر و کودک، در فیلم‌های ترسناک بسیاری رعایت شده است.
بازی با ترس
می‌گویند هر وقت احساس کردی در زندگی‌ات دچار چالش‌هایی شده‌ای، یقین بدان که در حال یادگیری چیزهای تازه‌ای هستی. این عبارت را به‌سادگی می‌توان در زندگی روزمره دید. معمولاً وقتی با پدیده‌ای جدید روبرو می‌شویم، احساس سردرگمی و یاس می‌کنم. مثلاً وقتی‌که یک وسیله الکترونیکی جدید می‌خریم، بسته به چگونگی کار کردنش از چند ساعت تا چند هفته درگیر جزییات کار کردن با آن خواهیم شد. حالا تصور کنید به‌جای پیدا کردن جزییات کار کردن با یک وسیله الکترونیکی که دستورالعملش هم همراهش است، سردرگم پیدا کردن راهی برای کنار آمدن با پدیده‌ای غیرقابل درک مثل مرگ شده باشیم.
روانشناسان معتقدند داستان‌ها و فیلم‌های ترسناک به این دلیل طرفدار دارند که کمی حس کنجکاوی آدم را ارضا می‌کنند و به‌نوعی به او این حس را می‌دهند که چیز جدیدی آموخته است؛ یعنی بعد از تمام شدن فیلم (در اینجا پایان ماجرای ترسناک)، مغز به‌گونه‌ای احساس دریافت پاداش خواهد داشت. این‌گونه است که تماشا و خواندن فیلم‌ها و داستان‌های ترسناک حس نوعی بازی را به مغز می‌دهند و در پایان نوعی رهایی به همراه خواهد بود؛ اما اگر دقت کرده باشید، فیلم‌های ترسناک در میان جوامع مرفه‌تر طرفداران بیشتری دارد. قشر متوسطی که زندگی عادی و بدون فراز و نشیبی را طی می‌کند، بیشتر به سراغ فیلم‌های ترسناک می‌رود، چون با زندگی عادی‌اش فرق دارد.
ارسطو عقیده داشت داستان‌های ترسناک و نمایشنامه‌های مهیج خشونت‌آمیز به این دلیل برای مردم جذاب هستند که این فرصت را در اختیار آن‌ها قرار می‌دهد تا احساسات منفی خود را تخلیه کنند، فرایندی که می‌توان آن را تزکیه نفس (Cathars) نام نهاد. طبق استدلال ارسطو، ما فیلم‌های خشن تماشا می‌کنیم و بازی‌های ویدیویی خشونت‌آمیز بازی می‌کنیم تا احساسات پرخاشگرانه فروخورده خود را آزاد کنیم.
ترس بعد از ۱۱ سپتامبر
ترس بعد از واقعه یازده سپتامبر رنگ و بوی دیگری به خود گرفت. از این تاریخ به بعد، این تئوری که یک نیروی مهاجم زندگی بشری را نابود می‌کند، جدی‌تر شد و رنگ و بوی انسانی‌تری به خود گرفت؛ یعنی اگر در دهه‌های پیشین، مریخی‌ها یا موجودات فضایی حمله می‌کردند، این بار «دیگران» موجوداتی بودند که از میان خود انسان‌ها انتخاب‌شده بودند. همین ماجرای نداشتن روبند در وسایل نقلیه کبک، بخشی از این هراس است. بخشی از جامعه چندملیتی کبک از این می‌ترسد که کسی که چهره‌اش را پنهان کرده، همان مهاجمی باشد که زندگی را هدف گرفته است.
ترس و فلسفه
تقریباً تمام فلاسفه معتقدند که اگر مرگ وجود نداشت، چیزی به اسم فلسفه هم‌شکل نمی‌گرفت. یونانیان باستان، فلسفه را نوعي تمرين مرگ مي‌دانستند و به گمان آن‌ها تمامي زندگي فيلسوف آماده شدن براي مرگ به شمار مي‌رود یا دست‌کم گمان می‌کردند که ترس از مرگ، با اندیشیدن به آن کم می‌شود.
اما فلسفه بعد از دکارت در قرن شانزدهم بیشتر با مسئله مرگ درگیر شد، چون اساساً انسان‌محورتر شده است. شوپنهاور یکی از فیلسوف‌هایی است که در این مورد بسیار حرف زنده است. او معتقد بود که نه‌تنها فلسفه که اساساً هیچ دانشی بدون وجود مرگ به وجود نمی‌آمد. آیا پزشکی نمی‌خواهد مسئله مرگ را حل کند؟ آیا معماری نمی‌خواهد سرپناهی برای انسان بی‌پناه در معرض مرگ باشد؟ یا حقوق، برای حمایت انسان در برابر قاتل شکل نگرفته است؟
شوپنهاور معتقد بود همه موجودات می‌میرند، اما تفاوت انسان با همه این موجودات این است که انسان به مرگ می‌اندیشد و اندیشیدن به مرگ مانع از ایجاد حس غریزی و حیوانی در مواجهه با پدیده مرگ می‌شود.
نیچه برخلاف تصوراتی که از تلخ‌اندیشی‌اش وجود دارد، فیلسوفی مرگ‌اندیش نبود. او اعتقاد داشت اشخاصی که روانی بیمار دارند همواره از مرگ می‌گویند: «این‌ها زندگی را رنج می‌دانند و از ادامه دادن به حیات خویش ناتوان‌اند». به همین دلیل نیچه معتقد بود که فقط افراد شهوت‌پرستانی که نمی‌توانند شهوتشان را ارضا کنند، سراغ خودکشی می‌روند.
هایدگر از دیگر فلاسفه‌ای است که درباره ترس و مرگ بسیار نوشته است. او معتقد بود که در ترس از هر موضوعی، چيزي در درون ما شکل می‌گیرد و ما معمولاً از این چالش چیزی می‌آموزیم. به گمان او مرگ بزرگ‌ترین چالش زندگی بشری است. مرگ در نگاه هايدگر يك واقعه فيزيكي، تجربي يا زيستي نيست، بلكه مرگ‌اندیشی ندايي است دروني، كه به حالت ترس-اگاهي ظاهر مي‌شود. به نظر او ترس (fear) شاهدی است برای مرگ «من».
ما می‌ترسیم، چون مرگ وجود دارد. ما درحال‌توسعه هستیم، درست به دلیل مرگ. شناخت خود و جهان، پایان ترس‌هاست. اگر مرگ نبود، احتمالاً انسان خیلی زود دنبال چیزی شبیه آن می‌گشت.
جملات بزرگان درباره ترس و مرگ
• برتراند راسل: ترس منبع اصلی ناآگاهی و خشونت است. وقتی ترس را کنار بگذاریم پا به جاده دانایی خواهیم گذاشت.
• مارک توآین: دلیل اصلی ترس از مرگ، ترس از زندگی است. اگر خوب زندگی کنیم از مرگ نخواهیم ترسید.
• وودی آلن: از مرگ نمی‌ترسم، اما دوست دارم وقتی اتفاق می‌افتد من آنجا نباشم.
• جی.‌کی.رولینگ: همین‌که به خودمان می‌گوییم یک چیز ممکن است ترسناک باشد، ترس ما خودبه‌خود نسبت به آن چیز زیاد می‌شود.
• سالوادور دالی: نترسیدن یک‌جور کمال است. ما هرگز به آن نخواهیم رسید.
• ماری کوری: هیچ‌چیز در زندگی ترسناک نیست. فقط ما بعضی از چیزها را نمی‌فهمیم.
• رالف والدو امرسون: هر چیزی را که از آن می‌ترسی امتحان کن. بعد به‌راحتی و یقین می‌رسی.
• فرانتس کافکا: او به‌شدت از مرگ می‌ترسد، چون هنوز زندگی نکرده است.
• سورن کیرکگارد: هیچ‌چیز از این ترسناک‌تر نیست که بدانیم چه توانایی‌هایی داریم و چه‌کارهایی می‌توانیم انجام دهیم. ترس از بقیه چیزها، خنده‌دار است.
• نیچه: ترس، مادر اخلاق است.
• ناپلئون: تنها دو چیز است که مردم را باهم پیوند می‌زند: ترس و علاقه.



محتوای بیشتر در این بخش: « لباس باید تابع زمانه باشد