20نوامبر2017

03 آبان 1396 نوشته شده توسط 

اندیشه مرگ و مرگ‌اندیشی

نوشته الکساندرین اشنویند
P42-mort socrate    تابلوی لحظه مرگ سقراط و نوشیدن جام شوکران
فیلسوف‌های مدرن، به‌ویژه آن‌هایی که از کشورهای پروتستان مانند آلمان، انگلستان و یا کشورهای اسکاندیناوی هستند، به‌طور قابل‌توجهی از تفکر رفورم (اصلاحات دینی) تأثیر پذیرفتند. بااین‌حال، بیشتر این فلاسفه، به‌خصوص متفکران آلمانی و اسکاندیناوی، بدون اینکه رویکردی دینی داشته باشند، امکان سپرده شدن به دستان خدا را نفی می‌کنند. وقتی امانوئل کانت (۱۸۰۴-۱۷۲۴) همه را دعوت به استفاده از خرد می‌کند و به‌این‌ترتیب تفکر عصر روشنگری را کلید می‌زند، عصری که ما را دعوت می‌کند تا مسئولیت کردارهای خود را قبول کنیم. خرد (Vernunft) تنها هدایتگر ماست و اگر نمی‌خواهیم که خودمان قربانی اعمال غیراخلاقی قرار بگیریم، تمامی رفتارهای ما باید اخلاقی باشد. فیلسوف‌های قرون نوزده و بیست، به مسئله مرگ از جنبه اگزیستانسیالیستی که تقریباً مغایر با اصول جزمی کلیسا بود، پرداخته‌اند. در این چارچوب خاص است که آرای نیچه، کیرکگارد، هایدگر و سارتر فهمیده می‌شوند.
یکی از مشخصه‌های تفکر اگزیستانسیالیستی تنهایی انسان در جهان، بدون هیچ‌گونه حمایت الهی است زیرا حمایت الهی نفی می‌شود تا استقلال انتخابی انسان و اراده آزاد او حفظ شود، برای بشریت تحمل فلاکتی که گریبانش را می‌گیرد، سخت است. لوتر می‌گفت انسان در «وادی اشک» قرار دارد و فقط لطف الهی به او امکان تحمل شرایط بشری‌اش را فراهم می‌کند. بدون لطف الهی، فقط غم و اندوه باقی می‌ماند. این درمجموع تجربه‌ای است که تمامی فیلسوفان اگزیستانسیالیست آن را تجربه خواهند کرد: برای وجود بشری، به‌دوراز سعادت و سبک‌باری، هرلحظه خطر افتادن در ورطه‌ای ناامیدی وجود دارد. این ایده‌ای است که سورن کی یرکگور (۱۸۵۵-۱۸۱۳)، فیلسوف دانمارکی به‌طور گسترده در اثر خود با عنوان «بیماری تا سر حد مرگ» (رساله ناامیدی) بیان می‌کند و تنش‌های درونی انسان را که می‌تواند او را به ناامیدی در برابر وضعیت بشری سوق دهد، ذکر می‌کند.
مارتین هایدگر (۱۹۷۶-۱۸۸۹) به‌نوبه خود مسئله مرگ را به «دازاین» ارتباط می‌دهد. انسان، پرتاب‌شده به این جهان، اغلب در مواجهه با ضروریات بی‌رحمانه دازاین دچار مشکل است. از این ایده مفهوم «وجود-برای-مرگ» که مفهوم کلیدی هایدگر در کتاب «وجود و زمان» به وجود آمد. انسان، به‌محض اینکه از میرا بودن خودآگاه می‌شود و به‌واسطه اینکه باید در لحظه‌ای خاص با حیات بشری خود وداع کند، به‌طوری متفاوت با حیات خود مواجه می‌شود. به نظر انسان عادی، این «امکانِ-مردن» که خود را به‌عنوان پایانی در تاریخی خاص مطرح می‌کند، منشأ دلهره است. بااین‌حال، دلهره مرگ امکان درک صحیح حیات بشری فانی را فراهم می‌کند. این شیوه‌ای برای انسان است تا مرگ خود را بپذیرد و به میرا بودن خود رضایت دهد: «به‌محض اینکه انسانی متولد می‌شود، آن‌قدر پیر شده که بمیرد.» به‌این‌ترتیب، مرگ معنایی اگزیستانسیال می‌گیرد که با «امکان عدم امکانِ بودن که پاسخی به تحقق انسان در مسیحیت است» تعریف می‌شود.
شکسپیر و مرگ در تئاتر
ویلیام شکسپیر (۱۶۱۶-۱۵۶۴) در آثار خود که در دوران الیزابتی نگاشته شده، اهمیت بسیاری به مسئله مرگ و به‌خصوص به تصوراتی که از آن در سر داریم می‌دهد. او مرگ را به روی صحنه می‌برد. درواقع تئاتر کلاسیک به اشاره به مرگ یا توصیف مرگ درصحنه بسنده می‌کرد و پس‌ازآن، مرگ در بیرون از صحنه اتفاق می‌افتاد. تغییر در ذهنیت افراد که امکان نمایش مرگ بر روی صحنه را فراهم ساخت، بی‌شک با تحولات عمیق آن دوره مانند جنگ‌ها، اپیدمی‌ها و شکنجه‌های کلیسا مرتبط است، چون در آن دوره مرگ با عنوان‌های متعدد وارد زندگی روزمره شده بود.
هملت، قهرمان تراژیک، از جنبه‌های مختلف مانند ظاهر شدن شبح پدرش که قتل او را خبر می‌دهد یا انتقامی که قصد دارد از عمویش بگیرد، بی‌وقفه با مرگ مواجه است.
شاه لیر (۱۶۰۸) یکی دیگر از قهرمانان شکسپیر است که به‌طور مستقیم مرگ را مطرح می‌کند. در این اثر، شاهد پیر شدن و مرگ شاه لیر، پادشاه انگلستان و تصمیماتی که با نزدیک شدن مرگش اتخاذ می‌کند، هستیم. او دختر کوچک خود، «کوردلیا» را از ارث محروم می‌کند چون او بسیار با پدرش صادق بود و درنهایت به تلخی از اینکه دخترش را از خود رانده و دو دختر دیگرش بعد از گرفتن سهم خود ناسپاسی می‌کنند، از کردار خود متأسف می‌شود. تنها وقتی‌که جنون گریبانش را در تبعید می‌گیرد، شاه لیر با دخترش کوردلیا آشتی می‌کند و هر دو در پایان نمایشنامه با مرگ به هم پیوند می‌خورند.