17نوامبر2017

03 آبان 1396 نوشته شده توسط 

مرگ‌اندیشیِ شاعران؛ نگاه‌های کهن و معاصر

ادبیات و هالووین؛ تأمل
فرشید سادات‌شریفی
P46-46-haloween
نگاه‌های سنتی رایج در ادب فارسی: میراث‌سازان شعر کهن فارسی، نگرشی هم‌سو با برداشت‌های سنتی به مرگ دارند، مرگ‌اندیشی‌های متجلی در اشعار اینان، به یکی از سه نگاه شناخته‌شده و متعارف در سنت (شعر کهن پارسی) نزدیک است:
مرگ‌گریزی و مرگ‌ستیزی واقع‌گرایانه:
نگاه خیام و پیروان او که منجر به خوش‌باشی و دم غنیمت‌شماری می‌شود. مثل این نمونه‌ها:
- چون عهده نمی‌شود کسی فردا را / حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ما / بسیار بتابد و نیابد ما را!
- ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت / ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند / زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
- خیام اگر ز باده مستی خوش باش / با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است / انگار که نیستی، چو هستی خوش باش
مرگ‌پذیری آخرت‌اندیش:
نگاه سعدی و پیروان او که پیش و بیش از همه‌چیز به‌جای «انسان گوشت و خون‌دار»، «انسان در آخرت» را در کانون توجه می‌نهد و از این منظر «زندگی اخلاقی» را جایگزین «زندگی لذت‌جویانه» می‌کند. مثل ابیات زیر از باب نهم بوستان:

بیا ای که عمرت به هفتاد رفت / مگر خفته بودی که بر باد رفت؟
همه برگ بودن همی ساختی / به تدبیر رفتن نپرداختی
قیامت که بازار مینو نهند / منازل به اعمال نیکو دهند
بضاعت به چندان که آری بری / وگر مفلسی شرمساری بری
که بازار چندان که آگنده‌تر / تهیدست را دل پراگنده‌تر
مرگ‌خواهی صوفیانه و عارفانه:
نگاه مولوی و پیروان او که غایتش ترسیم و تربیت انسانی از نوع «انسان در آسمان فنای عرفانی» است: مثل این ابیات غزل:
مرگ اگر مرد است آید پیش من/ تا کشم خوش در کنارش تنگ‌تنگ
من از او جانی برم بی‌رنگ‌وبو/ او ز من دلقی ستاند رنگ‌رنگ
نگاه اگزیستانسیالیستی:
در واکاوی این نگاه بحث می‌کنیم که اگر معتقدیم، شاعر، توانسته به نگاه، درنگ و موضع‌گیری «وجودی» به مرگ نزدیک شود ازچه‌روست؟ بگذارید بحث را با چند مثال روشن کنم:
مرگ و مرگ‌اندیشی در شعرهای پروین اعتصامی به‌هیچ‌وجه صبغه «وجودی» (تنهاییِ انسان میرا در برابر میراییِ خویش) ندارد و به‌علاوه، فضایِ بحث از مرگ در شعر پروین، همواره در ساحت «عدمِ اصالتِ مرگ» است چون سخن از مرگ، بهانه و بستر یا معلول و نتیجه سخن‌گفتن از سه امرست: وعظ اخلاقی (دعوت مخاطب به اخلاقی بودن برای رستگاریِ اخروی)، نکوهش دنیا و امور دنیوی و نیز تلقّی شدن ناگزیریِ مرگِ نادلخواه به‌عنوان از اضلاع و ارکان و عناصر نامساعدیِ هستی. تمام این نکات به ما نشان می‌دهد که چرا و چگونه زیست‌جهان اشعارِ پروینِ اعتصامی (درست همانند و موازی با زندگیِ او) در تمامِ اشعارش، عناصری از نگرش بینش و کنش‌های سنّتی در دوران معاصر را از جهان‌نگری گذشتگان به میراث می‌برد و بازتاب می‌دهد.P46-5
اما شعرهای فروغ به‌ویژه در دو اثر آخرش، مرگ چنان تشخصی می‌یابد که در قریب به‌اتفاق شعرها، همه‌چیز (از سویه روشن و دلپذیر حیات تا رویه ناخوشایندِ آن)، به‌نوعی با مرگ ارتباط دارد و از پسِ گذر از صافی مرگ، به یاد آورده و بازنمود می‌شود. دیگر نقطه شایانِ درنگ در این وادی آن است که تأمّل هم‌ذات‌پندارانه شاعر با طبیعت به همراه بینش اسطوره‌ای او به گیاهان (به‌عنوان نمادهای نامیرایی/ باز زایی/ تولّد مداوم) سبب می‌شود که وی پیوستن به این چرخه را تنها راهِ گریز از میرایی بداند (مانندِ شعرِ به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد) و در شعر تولّدی دیگر خود را گیاه‌وار با خاک پیوند بزند تا بتواند باز بروید: «دست‌هایم را در باغچه می‌کارم/ سبز خواهم شد می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم/ و پرستوها در گودی انگشتان جوهری‌ام/ تخم خواهند گذاشت.» (شعر تولدی دیگر)
اما به نظر من جالب‌ترین و پر تحول‌ترین مرگ و مرگ‌اندیشی در معاصران، در شعرِ قیصر به ما رخ نشان می‌دهد: او به مددِ تحوّل سریعِ فکری از یک‌سو و به‌واسطه تجربه مستقیم مرگ‌های رنج‌آورِ جنگ از دیگر سو، به‌سرعت نگاهِ یکسره آرمانی به شهادت (در دفتر در کوچه آفتاب) را به‌سرعت تغییر می‌دهد و جای خود را به درنگ درگذر زمان، واقع‌نگری و تلخ دیدن مرگ (به‌جای ابرروایت شهادت در دفاتر گذشته) و از همه تلخ‌تر پذیرفتنِ ناباورانه و دشوارِ مرگِ خویش می‌دهد؛ روندی که تکامل و اتمام آن دستور زبان عشق است: جالب‌ترین نکته مرگ‌اندیشی‌های این اثر، غلبه اندیشه پنهان به مرگ به‌جای سخن گفتن صریح در بابِ آن است که نمودهای زیر را در پی دارد: مرور گذشته و تکرار اعتراض به ازدست‌دادن‌ها و نرسیدن‌ها.
برای روشن‌ترشدن بحث نمونه‌های زیر را بخوانیم.
نگاه ارزشی:
- کو عمر خضر رو طلب مرگ سرخ کن/ کاین شیوه، جاودانه‌ترین طرز بودن است
- ما دشمن آه و آوخ و افسوسیم/ با شوق لبان مرگ را می‌بوسیم
دریا دریا، اگر ز ما برگیرند/ کم می‌نشویم از آنکه اقیانوسیم
سخن گفتن مبهم (و دو ساحتی) از مرگ:P46-6
این دسته، شامل اشعاری است که مرگِ بازتابیده در آن‌ها از یک‌سو صریحاً با واژگان، مفاهیم و اشاراتِ هم‌خانواده شهادت هم‌نشین نشده ولی از دیگر سو موضوعِ سخن (شخصِ میرا) اوصافی فراتر از یک انسان معمولی و نتیجتاً مرگی برتر از مرگ‌های عادی دارد:
- افتاد/ آن‌ سان که برگ/ -آن اتفاق زرد-/ می‌افتد/ افتاد/ آن سان که مرگ/ - آن اتفاق سرد-/ می‌افتد/ اما/ او سبز بود و گرم که/ افتاد
انسان که نسیم مرگ را می‌بوسد/ یا حادثه زین‌وبرگ را می‌بوسد
وقتی لب پلک خسته‌اش را می‌بست/ گفتی که لبان مرگ را می‌بوسد
مرگِ رنج‌آور:
تجربه مستقیمِ قیصر از جنگ و رنج‌ها و مرگِ هم‌نشین با آن سبب می‌شود که او در «شعری برای جنگ» ضمنِ تقدیسِ دفاع و ایثار و شهادت‌طلبی، انتقاد از گریزندگان از جنگ و ترسیم صبر و ثبات و ولایت‌پذیری مردم خوزستان، از گفتنِ رنج‌های جنگ (و نشان دادن جنبه رنج‌آور مرگ) نیز خودداری نکند:
آری/ شب موقع بدی است/ هر شب تمام ما/ با چشم‌های دل‌زده می‌بینیم/ عفریت مرگ را/ کابوس آشنای شب کودکان شهر/ هر شب لباس واقعه می‌پوشد...
و ادامه‌اش در «دستور زبان عشق» که این نوع سخن گفتن از مرگ در دفتر حاضر دو نمود بیشتر ندارد: نخست آهنگ ناگزیر که به پذیرشِ تلخ زوالِ جسمِ رنجورِ راوی بازمی‌گردد:
اما چرا/ آهنگ شعرهایت تیره/ و رنگشان/ تلخ است؟/ وقتی‌که برّه‌ای/ آرام و سربه‌زیر/ با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر/ نزدیک می‌شود،/ زنگوله‌اش چه آهنگی دارد؟
یک سؤال به‌جای جمع‌بندی
در کنار این‌همه رویکردهای متفاوت و متنوع، چرا رویکردی آیینی و مبتنی بر حرکتی که فرد بتواند در کودکی شخصاً تجربه‌اش کند، در زیستِ جمعی ما نبوده/نیست و طبیعتاً شعر ما نیز چنین محتوایی ندارد؟