11دسامبر2017

12 مهر 1396 نوشته شده توسط 

جدایی و ترور

شهرام یزدان‌پناه
هر هفته که «هفته» از چاپخانه به دستمان می‌رسد، ساعت دنیای ما در دفتر مجله دوباره صفر می‌شود، دوباره باید نوشتن، ویرایش کردن، عکس گرفتن، خبر تهیه کردن، صفحه‌بندی کردن و همه کارهای کوچک و بزرگی که منجر به تولید این محصول 80 صفحه‌ای می‌شود را از ابتدا شروع کنیم. درست در ساعت صفر، وقتی همه ما یک نفس بلند می‌گیریم تا دوباره به دریای عمیق و بعضی وقت‌ها خطرناک خبر و گزارش و گفت‌وگو شیرجه بزنیم، یک آرزوی مشترک در ذهن همه ما دوباره زاده می‌شود و به هدف و مسیر ما تبدیل می‌گردد: می‌شود این هفته فقط از عشق حرف بزنیم؟ فقط از خوبی‌ها و فداکاری‌ها و انسانیت‌ها بنویسیم، فقط تولد باشد و صلح، همکاری باشد و احترام، مراقبت از زمین و آینده، می‌شود از جدایی نگفت، از جنگ نگفت، از ترور حرفی نزد، از تهمت و اتهام ننوشت؟
در هفته گذشته کردستان عراق رأی داد که جدا شود، رأی دادن کاتالوینا برای جدایی به خون کشیده شد، در آلبرتا یک تروریست از ماشین به‌عنوان سلاح استفاده کرد و چهار نفر ازجمله یک پلیس را زخمی کرد، در ایالات‌متحده به یک کنسرت موسیقی تیراندازی شد و تا لحظه نگارش این یادداشت حداقل پنجاه نفر کشته شده‌اند.
در همان روزها اما نوزاد همسایه ما پا به دنیا گذاشت و صدای گریه‌های شبانگاهی‌اش بعضی‌وقت‌ها ما را به خنده می‌اندازد، برگ‌های درختان کوچه ما زرد و قرمز شده‌اند و کبوترها کم‌کم بالکن خانه ما را برای غذا خوردن مناسب تشخیص داده و ما را با سروصدای زیبایشان به وجد می‌آورند.
شاید هفته بعد حال و حوصله جدایی و ترور و خبرهایی را که بوی خون بدهند داشته باشم، اما الآن نه!

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خون‌بار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو،
توای با دوستی دشمن!

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی‌ست
زبان قهر چنگیزی‌ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده است
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه، غفلت، این برادر را
به خاک‌وخون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی
و حق با توست،
ولی حق را، برادر جان، به‌زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست!
اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار!

فریدون مشیری