11دسامبر2017

12 مهر 1396 نوشته شده توسط 

واگویه‌هایی برای بانو

ادبیات؛ صدای تازه
در بازخوردهایی که از خوانندگان می‌گیریم، پیشتهاد دادند که گاهی (مثلا ماهی یک‌بار)، از صداهای تازه درون ایران، متن‌های کوتاه‌کوتاه بخوانند. به‌ویژه شعر کوتاه. اینک اولین عمل به این درخواست، با زحمت و پی‌گیری مسعود هوشیار تقدیم شما باد.
P45-photo 2017-09-30 18-54-13معرفی شاعر: مهدی نادری را از دوره دانشجویی می‌شناسم. دو سال پایانی دانشگاه را با هم‌صحبتی این دوست گرانمایه گذراندم، شخصیتی همراه و دوست‌داشتنی. مهدی دارای دستگاه اندیشگانی منسجمی است. گرایش‌های نوگرایانه او به ادبیات بسیار جذاب است. از همان دهه هفتاد با رویکرد متفاوتی به ادبیات فارسی می‌نگریست. زمانی که همه ما دانشجویان ادبیات فارسی غرق در عرفان و پیچ‌وخم‌های ادبیات سنتی بودیم او شعر معاصر را می‌پژوهید. نکته مرکزی پژوهش‌هایش هنر مدرن بود و هست. با مهدی نادری از ادبیات سنتی به‌سمت ادبیات معاصر کشانده شدم و از چشم‌انداز او، دیگرگونه نگاهی به ادبیات افکندم. ادبیات و شعر معاصر را می‌زید و با این رویکرد شعر می‌سراید. به گمان نگارنده، او همچنان برهمان اندیشه است که بود و این نکته را می‌توانیم در اشعارش به نظاره بنشینیم. این پیشینه را برای آن آوردم که مهدی نادری را در این شماره از مجله هفته معرفی کنم و اگر توفیق یار بود در شماره‌های سپس‌تر نیز، اشعاری از ایشان را هدیه شما خوبان کنم. با هم چند شعر از آثار این عزیز را با عنوان «واگویه‌هایی برای بانو» به نظاره می‌نشینیم و همچنین دیگر شعرهایش را در قسمت‌های بعد تقدیم می‌کنیم:


واگویه‌هایی برای بانو

۱
عبور می‌شوی تا من
تا خواب
تا ترانه و خیزاب
جولان می‌شوم تا تو
تا فانوس
تا بر کناره دزدهای دریایی
کناره می‌آید
در توهمی از لنگرگاه
بر بساطی از
شقیقه و گلوله و آه
از عمق
از تو
فاصله می‌گیرم
و مرگ حادثه را
بر مفصلی از نگاه و لنگرگاه
گره می‌زند

۲
راستی بانو!
من کجای راه را
فراموش کردم
که آینه
تصویر را نیمه
تمام کرد
در کوره‌راه
وقتی تمامِ من
خودش را
به یک حرص بلعنده سپرد
کوچه کوچ کرد
حجم حجیم شد
من بلندبلند خندیدم
و تو آدرس‌ها را گم کردی
کدام پیچِ راه پیچید
کجا شتاب گردش من ناقص بود
که سرگیجه گرفتم
و من چرا هنوز
استفراغ می‌کنم


۳

بانوی سرگرانِ تماشا و آینه!
بانوی ناز و خرام!
وقتی که از فراز عصرهای بی‌اتفاق
و از سماجت تقویم‌های بی‌تخفیف
در بهت چشم‌های منتظرم فرود می‌آیی
و ساعقه‌وار از مدار کاهل تابستان عبور می‌کنی
وهم مُصرّح ساعت
و تیک‌تاکِ زمان مدور
در رقص گام‌های تو تقطیع می‌شود
و کودکان سرخوشِ باران
ـ پاسداشتِ حضورت –
در قاب آسمان معطل
بلور می‌پاشند.

۴
بانوی چشم‌های مورب روشن
بانوی نابه‌هنگام
پاداش کندوکاوهای کماکان‌ام
در دخمه‌های حتمیّت و کافور
بانوی نور!
در گاه بی‌حضور تو سرسام
و جنبش مداوم آرواره‌های وهن
در قاب‌های تصلب
وقتی که سایه‌های مُصر
اعماق گنگ حافظه را می‌کاود
و خفاش‌های شائبه
داعیه‌دارهای سوگ و تبانی
اختتام تبارم را
ار عصاره انکار
ممهور می‌کنند
از مشرق موقر شرمت
تا ناتمامی قلبم
طلوع کن
بانوی دیرآمده تا من!
تا من که چشم‌های تو را دوست می‌دارم ـ
بانوی بی‌گاه
به‌ گاه آمدن تو
دیو پلید قصه‌های کودکی‌ام
که سال‌ها
کنج اتاق بیتوته کرده است
به مرزهای ناشناخته تبعید می‌شود
و در تمامی شهر کوچه‌های خلوت نیم‌شب
طنین گام‌های تو را
شادیانه
بر قامت کشیده خود
مشق می‌کند.



۵
از ازدحام هول و هراس
و از جمود منتظران مائده‌های مقرر
وقتی که تلخ
تبعید کوچ‌های سراسیمه می‌شوم
و در هجوم خیل‌های مشوش
طفیل می‌مانم
از شهرِ نورهای صمیمی
بر اشتیاق غریبانه‌ام
دری بگشا
تا از حضیض شوم سترون
به بارگاه خواهران مورب فراز ‌شوم
آنجا که بر بسیط اقتدار داهیانه چشم‌هایت
خدایگان ترازنامه و مهمیز
اورنگ‌های عتیقه خود را
به خواب کودکان خسته بازیگوش
عاریه می‌دهند
و اسب‌های بی‌سوار اساطیر ورشکسته
رهایی خود را
در برگ‌های خرم تاریخ
شیهه مستانه می‌کشند

بانو!
اینجا همیشه انگار
رؤیای کودکان مقدر
از خواب سنگین قفل‌ها می‌گذرد
و مادران همیشه سوگ
لالایی مقطع خود را
بر گور زخم‌ها و تجربه‌ها
مویه می‌کنند

تا از حضیض شوم
به قله‌های مه‌گرفته نور و بلور
برآیم
بر اشتیاق غریبانه‌ام
عاشقانه
دری بگشا