20نوامبر2017

12 مهر 1396 نوشته شده توسط 

به نام او که گذشت و عشق را آفرید، قسمت سوم و پایانی

داستانِ دنباله‌دار

حمید مستعان
این داستان را عزیز فرهنگ‌پرور، آقای مستعان، این همراه دلسوز و مشتاق و خنده‌روی فرهنگ در مونترآل، برای ما فرستاده بودند و بنا بود در سه قسمت و پس از اتمام داستان آقای مهران راد چاپ کنیم؛ اما وقتی شنیدیم اخیراً جسم این دوست عزیز، نیازمند ناز طبیبان شده، بی‌مناسبت ندیدیم با کسب اجازه از آقای راد، چاپ این داستان را جلو بیندازیم، تا پیکی که هفته است، کلمات زیبا و دلچسب آقای مستعان را بخوانند و در پسِ هر کلام، تحسین و انرژی مثبتی نثار ایشان کنند تا زودتر باز به جمع ما بیایند و مهمان لبخند زلالشان شویم.
گروه ادبیات هفته
۳
احمد که چیزی برای گفتن نداشت با ظرف غذا رفت سمت در از دوتا پله توی حیاط بالا رفت و پرده را کنار زد پدر را باز کرد، در خانشان از آن در علی چوبی خیلی قدیمی بود که روش دوتا کلون بود یکی مخصوص خانم‌ها و آن یکی مخصوص آقایان، هر وقت احمد در را باز می‌کرد این کلون‌ها به در می‌خوردند و با صدایشان ورود احمد از خانه به کوچه را اعلام می‌کردند، همین موقع بود که همه همسایه‌ها سرک می‌کشیدند ببینند کی داره می‌آید یا کی داره می‌ره، احمد بدون اینکه به روی خودش بیاره، درحالی‌که در را می‌بست بلند گفت ننه‌جون من رفتم خدا نگهدار البته می‌دانست تنها کسی که نمی‌شنود همان ننه‌جون است، البته برای احمد مهم‌تر این بود که همسایه‌ها بفهمند که احمد داره می‌ره سر کار.
آدم وقتی کاری نداره، زمان رویش هوار می‌شه و آن‌قدر کند می‌گذره که مسیر طولانی کوتاه می‌شه، ساعت را نگاه می‌کنی، پنج دقیقه نیست بیرون آمدی، دقیقاً برعکس موقعی که کار داری زمان به‌سرعت باد می‌گذره و مسیر هم گویا خیال تمام شدن نداره. برای احمد چند وقتی‌که زمان کند و مسیر طولانی شده، درست از زمانی که کارفرمایش که پیرمردی خوش‌رو و خوش‌اخلاق بود، عمرش را داد به شما و پسراش آمدن مغازه را بستند و عذر احمد را خواستند، و یک تابلوی بزرگ فروشی روی کرکره زدند. حالا احمد مانده بود با بیکاری و وقت که خیال گذشتن نداشت.
احمد مثل چند روز پیش راهی پارک شد پارکی که دوتا محله پایین‌تر بود به‌خاطر اینکه در همسایه‌ها نبینندش و راپورتش را به گوش ننه‌جون نرسانند. دورتر هم نمی‌رفت چون نه حوصله پیاده‌روی داشت نه پول کرایه تازه همین‌که نزدیک محلشان بود یک‌جور احساس امنیت می‌کرد. خدا رحمتش کنه آقابزرگ را که همین مستمری‌اش شکم ننه‌جون و احمد را سیر می‌کرد.
احمد رفت جای همیشگی‌اش نشت و به رفت‌وآمد مردم خیره شد. غرق افکارش بود که متوجه پیرمردی که چند لحظه قبل کنارش نشست نشد.
پیرمرد گفت پسرم کجایی، ما را باش با کی داریم حرف می‌زنیم، دارم یک ساعت باهات حرف می‌زنم فکر کردم داری گوش می‌کنی حالا که ازت ساعت را پرسیدم می‌بینم اصلاً صدای من را نمی‌شنوی، شرط می‌بندم حتی متوجه نشدی در مورد چی حرف می‌زدم.
احمد نگاهی به ساعتش انداخت و با بی‌حوصلگی گفت، خوب پدر جان حالا چی می‌گفتی؟
پدرآمرزیده دهنم خشک شد دیگه نمی‌توانم حرف بزنم، حالا میگی از اول شروع کنم. ولش کن از خیرش گذشتم. تو از خودت بگو، چند وقتی هست می‌بینم می‌آیی اینجا می‌شینی، بعد هم عصر میری.
چیزی شده؟ از دست من پیرمرد کاری برمی‌آید؟
احمد تو یک حالت دوگانه‌ای قرار گرفته بود نمی‌دانست به‌خاطر اینکه زاغ‌سیاهش را چوب زده و داره فضولی می‌کنه شماتتش کنه، یا به‌خاطر همدردی و اینکه قصد کمک داره تشکر کنه.
صحبت‌های احمد که تمام شد پیرمرد خنده‌ای کرد و گفت پدرآمرزیده اینکه این‌همه قصه نداره، پاشو پاشو، بریم که برات کار سراغ دارم، زیر بغل احمد را گرفت اون را برد جایی که ماشین‌های کرایه‌ای ایستاده بودند، بین ماشین‌ها چند نفر گل و فال می‌فروختند، چندنفری هم که مسافر بودند منتظر بودند که ماشین پر بشه بروند به مقصدشان، پیرمرد گفت بفرما این هم کار، احمد کلافه شد مثل دیگ زودپز که فشار بخارش زیاد می‌شه سوتش به صدا در می‌آید، صداش در آمد،
پدر جان من را کشانده‌ای این را نشان بدهی، یعنی من قیافه‌ام به گل‌فروش و فال‌فروش می‌خوره، که می‌خواهی برم گدایی؟ دست شما درد نکنه خیلی ممنون نیازی نیست به فکر من باشید، من اصلاً به این کمک‌ها نیاز ندارم، یک دنیا ممنون.
احمد همان مسیری که آمده بود را برگشت، به پارک رسید، رفت سمت صندلی که همیشه روش می‌نشست، اما از شانسش یک خانم و آقای روی آن نشسته بودند و به نظر نمی‌رسید که حالا قصد پا شدن داشته باشند، همین موضوع کلافگی احمد را کامل کرد، نمی‌دانست چکار کنه، روبرویشان ایستاد و شروع کرد به نگاه کردنشان، پسره که از طرز دیدن احمد خوشش نیامده بود بلند شد رفت پیش احمد:
چیه داداش مشکلی داری؟
نه چطور مگه؟
آخه بد نگاه می‌کنی، خوشم نمی‌آید، یا راهت را بکش برو یا...
یا چی؟
برای خودت گفتم دلم نمی‌خواهد بلایی سرت بیارم. راهت را بکش برو!
احمد که دلش پر بود، و بفهمی‌نفهمی قاطی کرده بود. داد زد می‌خواهی چکار کنی بکوشیم خوب بکش، بکوش و راحتم کن، اصلاً چرا تو من خودم را می‌کشم، ظرف غذا را محکم کوبید تو سر خودش
مردم هم طبق عادت همه ریختن یک دایره تشکیل دادند که بهتر ببینند، پسره دید بابا این آدم قاطی داره، برگشت و به خانم گفت بریم تا مشکلی پیش نیامده، مردم هم از اینکه از دیدن یک بزن‌بزن حساب بی‌نصیب شدند پکر شدند و هرکسی راه خودش را گرفت رفت. احمد هم که دید به نیمکت خودش رسیده، با احساس رضایت و غرور رفت روی نیمکت نشست، توی این فاصله که پیرمرد آهسته‌تر راه می‌رفت خودش را به احمد رساند و کنار احمد نشت، اول هیچ‌کدام جرئت حرف زدن نداشتن، هرکدامشان اون یکی را مقصر می‌دانست، تا اینکه پیرمرد گفت به احترام موی سپیدم چیزی نمی‌گه بگذار من سر صحبت را باز کنم.
شما جوان‌ها چرا این‌قدر زود جوش می‌آورید، کی منظورش چیزهایی بود که تو گفتی، من اصلاً همچین چیزی تو فکرم نبود ولی تو مجال ندادی
احمد حرفش را قطع کرد گفت پس منظورت راننده خطی‌ها بودند.
نه بابا بازم که عجله کردی
ببین من از صبح کنارت بودم، بوی قیمه داخل ظرف غذایت من را دیوانه کرده، یاد دست‌پخت زن خدابیامرزم افتادم، قیمه‌های اون هم همین بو را داشت. می‌خواستم بگم به اون بنده خدا بگو همین غذا را کمی بیشتر درست کنه تو هم با ظرف یک‌بارمصرف به یار به رانندگان بنده خدا بفروش، اون‌ها هم راضی می‌شوند از تو خرید کنند، اولاً غذای خانگی و خوشمزه گیرشان می‌آید، دوم اینکه لازم نیست تا خانه بروند، چون رفتن خانه یعنی بنزین الکی مصرف کردن و وقت را از دست دادن همین‌طور مسافر کمتر داشتن. قول می‌دهم اگر چند روز بیاری آن‌قدر مشتری پیدا می‌کنی که مجبور میشی ماشین بخری با ماشین بیاری.
آقا، راننده آمده، دنبالتان، تشریف نمی‌برید؟ احمد به خودش آمد دید چقدر زمان زود می‌گذرد، ننه‌جون، آن پیرمرد و خیلی‌های دیگر به رحمت خدا رفته‌اند، احمد الآن صاحب رستوران‌های زنجیره‌ای دست‌پخت مامان است، روزی پیدا نمی‌شه که مشتری‌هایش کم بشوند، تازه روزبه‌روز هم بیشتر می‌شه.
احمد گفت بگویید الآن می‌آیم، وسایلش را جمع کرد و کار را به مدیر رستوران سپرد، و آرام‌آرام رستوران را ترک کرد.
صبح با بالا آمدن خورشید، فریادی بلند شد؛ کی این پرده اتاق من را کنار زده.