16دسامبر2017

12 مهر 1396 نوشته شده توسط 

روح ماه جولای قسمت پایانی

P47-a-ghost-storyنویسنده: ا. اس. بیات
A.S.Byatt
مترجم: مریم حسینی

در طول چند هفته کمی بیشتر با هم آشنا شدند، حداقل در حد قرض دادن چای یا استفاده مشترک از قوطی‌های آن. هوا گرم‌تر شده بود. او یک صندلی تاشو کهنه با روکش کتانی پاره و رنگ و رو رفته در انباری پیدا کرده بود، آن را تمیز کرده و روی چمن کوتاه شده گذاشته بود، روی آن می‌نشست و کمی می‌نوشت، کمی می‌خواند و گاهی بلند می‌شد و یک دسته چمن انباشته شده را با دست صاف می‌کرد. در مورد بچه‌ها اشتباه کرده بود که فکر کرده بود مزاحمش نمی‌شوند: دم‌به‌دم انواع بچه‌ها با شکل‌های متفاوت وارد می‌شدند و به دنبال اندازه‌های مختلف توپ می‌گشتند که یا در نزدیکی پای او می‌افتاد یا روی گل‌بوته‌ها کوبیده می‌شد یا در میان گیاهان ناپدید می‌گشت، توپ‌های فوتبال سیاه و سپید، توپ‌های ساحلی با دایره‌های مرکزی به رنگ‌های متنوع، توپ‌های تنیس زردرنگ. بچه‌ها از روی دیوار می‌پریدند: با صورت‌های سیاه، با صورت‌های قهوه‌ای، با موهای بلند لخت، با سرهای تراشیده، کلاه‌های آفتابی نقطه‌نقطه‌ای یا کلاه‌های کتان ارتشی با پوشش حصیری. آن‌قدر راحت پایین می‌پریدند که گویی به این کار عادت دارند، بعضی صندل به پاداشتند، بعضی دیگر کفش‌های راحتی، چندتایی با پاهای برهنه، ساق پاهای آفتاب‌سوخته کثیف، دامن‌های کتان، شلوارهای جین، شورت‌های فوتبال. گاهی درحالی‌که روی دیوار نشسته بودند او را می‌دیدند و اشاره می‌کردند که توپ را به آن‌ها بدهد؛ یکی دو نفر اجازه گرفته بودند که بیایند تو. چند باری توپ را برای آن‌ها پرتاب کرده بود ولی باعث شده بود چند سیب و هلوی کال کوچک کنده شود و به زمین بیفتد. درون دیوار در زیر شاخه‌های درختان زبان‌گنجشک تزئینی، دروازه‌ای بود که او یک بار سعی کرده بود آن را باز کند، خیلی وقت گذاشته بود که بتواند پیچ و مهره‌های زنگ‌زده را باز کند ولی فهمیده بود که قفل نو و محکم است و کلیدی در آن نیست.
به نظر نمی‌رسید پسری که روی درخت نشسته بود به دنبال توپ آمده باشد. لابه‌لای چند شاخه نزدیک‌ترین درخت به دروازه نشسته بود، پاهایش را تکان می‌داد، با یک گره در انتهای طنابی متصل به شاخه‌ای که روی آن نشسته بود بازی می‌کرد. جین آبی و کفش‌های راحتی به پا داشت و تی‌شرتی به رنگ بسیار شاد با راه‌های رنگی پوشیده بود که با نظم مناسب چیده شده بودند و به چشم مردی که روی چمن نشسته بود، بسیار خوشایند آمدند. موهای بلند بلوندی داشت که روی چشمانش ریخته بود به‌طوری‌که صورتش مشخص نبود.
«هی، با تو هستم! مجبور نیستی آن بالا بنشینی. آنجا امن نیست.»
پسرک به بالا نگاه کرد، تبسمی کرد و مثل میمون از روی دیوار جست زد و ناپدید شد. لبخندش دل‌نشین، صادقانه و دوستانه بود نه گستاخانه.
روز بعد، باز هم همان‌جا بود. به ساقه خمیده درختی تکیه زده، دست‌به‌سینه ایستاده بود. همان پیراهن و شلوار جین را به تن داشت. مرد او را نگاه کرد و انتظار داشت مثل روز گذشته فرار کند، ولی او همان‌جا بی‌حرکت ایستاد، رو به پایین لبخندی زد و بعد رو به بالا به آسمان خیره شد. مرد کمی کتاب خواند، سر بلند کرد، دید که پسرک هنوز آنجاست و گفت: «چیزی گم کرده‌ای؟»
پسرک جوابی نداد. بعد از لحظه‌ای کمی از درخت پایین آمد، از شاخه‌ای آویزان شد، با گذاشتن هر دست روی دست دیگر از روی شاخه تاب خورد و رد شد، خود را روی زمین پرت کرد، بازویش را به علامت سلام بلند کرد و از همان مسیر همیشگی بالا رفت و روی دیوار نشست.
دو روز بعد بر لبه چمن بیرون سایه به شکم خوابیده بود، این بار تی‌شرتی سفید به تن داشت که روی آن کشتی‌های آبی و امواج آب طرح شده بود، پاها و ساق‌های برهنه‌اش را در آفتاب دراز کرده بود. او داشت ساقه علفی را می‌جوید و نگاهش را طوری به زمین دوخته بود که گویی به دنبال حشرات می‌گشت. مرد به او سلام کرد و پسرک سرش را بلند کرد، با چشمان آبی تیرهای که زیر مژه‌هایی بلند قرار گرفته بود به چشمان مرد نگاه کرد، با همان گرمی کامل و گشاده‌رویی تبسم کرد و نگاهش را دوباره به زمین دوخت.
پسرک آن‌قدر بی‌آزار و باملاحظه به نظر می‌رسید که مرد دوست نداشت حضور او را در باغ به صاحب‌خانه اطلاع دهد. ولی وقتی یک روز پسرک را دید که از آشپزخانه بیرون آمد و وقتی او را صدا کرد، جواب نداد و فقط به او لبخند ملایمی زد و به طرف دیوار دوید، فکر کرد لازم است با صاحب‌خانه در این مورد صحبت کند؛ بنابراین از خانم صاحب‌خانه پرسید آیا اشکالی ندارد که بچه‌ها وارد باغ شوند. صاحب‌خانه گفت نه، بچه‌ها حق دارند دنبال توپ خود بگردند و این هم اقتضای کودکی آن‌هاست. او سماجت کرد و گفت که بعضی از آن‌ها آنجا می‌نشینند و حتی یکی از آن‌ها را دیده که از خانه بیرون می‌آمده، پسرک بی‌آزار به نظر می‌رسیده، ولی نمی‌توان مطمئن بود؛ بنابراین او تصمیم گرفته این موضوع را اطلاع دهد.
خانم صاحب‌خانه گفت شاید یکی از دوستان پسرش بوده باشد. با مهربانی به او نگاه کرد و توضیح داد که تابستان دو سال قبل در ماه جولای پسرش همراه چند نفر از بچه‌ها از محله بیرون رفته و در جاده کشته شده بود. این‌ها را کمابیش بی‌درنگ و با لحن خشک توضیح داد، انگار که فکر می‌کند دادن اطلاعات کافی نیاز به سؤال و جواب بیشتر را از بین می‌برد. مستأجر گفت که متأسف است، خیلی متأسف است، احساس کرد شایسته سرزنش است، کار احمقانه‌ای کرده چون چیزی در مورد پسر او نمی‌دانسته و موجب شده او واقعه‌ای دردناک را به خاطر آورد و واقعا شرمنده است.
خانم صاحب‌خانه پرسید: «پسرک چه شکلی بود؟ همان‌که در خانه بود... با دوستان او صحبت نمی‌کنم. برایم دردناک است. شاید تیمی بوده یا مارتین. شاید چیزی گم‌کرده بودند یا چیزی می‌خواستند...»
مستأجر پسرک را توصیف کرد: «بلوند است، می‌شود حدس زد که حدودا 10 ساله باشد، سن و سالش زیاد به بچه‌های معمولی نمی‌خورد، چشمان آبی عمیقی دارد، با اندامی ظریف، با یک تی‌شرتی راه‌راه به رنگ رنگین‌کمان و جین آبی؛ البته بیشتر با این لباس‌ها دیده می‌شود نه همیشه- و بله! کفش‌های فوتبال به رنگ سیاه و سبز؛ و گاهی تی‌شرت دیگری می‌پوشد که طرح کشتی و خطوط موج‌دار دارد؛ و لبخندی بی‌نهایت دل‌نشین به لب دارد. لبخندی واقعا گرم. پسری زیباست.»
به سکوت خانم صاحب‌خانه عادت داشت؛ اما این بار سکوت او خیلی طول کشید. خانم صاحب‌خانه فقط به باغ خیره شده بود. پس از مدتی با همان لحن صریح خود گفت: «تنها چیزی که می‌خواهم، تنها چیزی که در این جهان می‌خواهم این است که آن پسر را ببینم.»