17نوامبر2017

06 مهر 1396 نوشته شده توسط 

میشل فرایتاگ؛ دیالکتیک و جامعه، بخش دوم و پایانی

نوشته ژیل گنیه
P42-01
پنج: برای احتراز از این کاهش عمل‌گرایانه از مفهوم شناخت به مفهوم توانایی (و درنتیجه نفی مبارزه‌جویانه هر نوع شناخت)، میشل فرایتاگ حوزه معرفت‌شناسی را برای واردکردن پرسش‌های سنتی هستی شناختی گسترش می‌دهد. به‌زعم او، تأسف از اینکه علم جامعه به‌سختی بتواند از نفوذ جامعه‌ای که در آن ایجاد می‌شود بگریزد، کاملاً بی‌فایده است، چون‌که این در مورد تمامی علوم صادق است. به‌علاوه، این خود-انتقادی جامعه‌شناختی علم مدرن آن‌چنان بیهوده است که فراموش می‌کند که جوامعی که خواستیم آن‌ها را به موضوعی (به‌مانند دیگر موضوع‌ها) برای شناخت علمی تبدیل کنیم، در وجود خود مبتنی بر الگوهای مختلف شناختی هستند. به نظر فرایتاگ، درواقع هر عمل اجتماعی بر پایه «در ارتباط قرار گرفتن» افراد بشر و ابژه‌های واقعی قرار دارد و در این «در ارتباط قرار گرفتن»، کُنش «سوبژکتیو» بر اساس ماهیت اجتماعی ابژه‌هایی تنظیم می‌شود که به او پیشنهاد شده‌اند: مادری که قصد دارد نوزادش را آرام کند به او سیلی نمی‌زند و همچنین دانشجویی که در جستجوی کار است در زباله‌دانی آن را نمی‌جوید. درمجموع، هر عمل اجتماعی در ارتباط قرار گرفتن سوژه و ابژه در چارچوب شکلی خاص از شناخت است و این عمل تأییدکننده قرار گرفتن در ارتباطی است که بی‌وقفه محدوده آنچه در اینجاوآنجا در ارتباط قرار می‌گیرد را دوباره ترسیم می‌کند: انسان‌ها خدایان را عبادت می‌کنند، گویی که آن‌ها وجود دارند، خدایانی که در جریان تحولات اجتماعی ایمان مؤمنین به‌طور ضروری در مسیر عینیت پیش می‌روند.
البته، وقتی می‌گوییم که «این» مؤمنین بالواقع می‌دانند که این خدایان چگونه هستند و درنتیجه چگونه رفتار می‌کنند، خلاصه وقتی معتقدیم که این انسان‌ها و این خدایان کلماتی برای «رابطه‌ای عینیت‌بخش» و با ذاتی اجتماعی-فرهنگی هستند که حقیقتاً وجود دارد و خود دارای دوامی عینی است، در شرایطی قرار می‌گیریم که مفهومی از شناخت را باید اتخاذ کنیم که بسیار عام‌تر از مفهوم ارائه‌شده در علم مدرن است. علم مدرن، با وسوسه اینکه در نظرش شناختی که تحریف کرده است دیگر شناخت نیست، حاضر نیست فراتر از آن تفکر کند و هرگونه تأثیرمندی شناختی در ارتباطات عینیت‌بخشی که دوامی تاریخی و اجتماعی به «چیزهایی» می‌دهد و در نظرش وجود ندارند، رد می‌کند. اینکه هر فعالیتی در هر جامعه‌ای بر پایه واقعیت، آن‌چنان‌که فرهنگ برای سوبژکتیویته تعیین می‌کند، تنظیم شود، برای این علم ازدست‌رفته خواهد بود و در این زمینه نشان‌دهنده محدودیتی است که نقد معرفت‌شناختی قرن بیستم نیز نسبت به آن انتقاد دارد.
جامعه‌شناسی وقتی‌که در هر فعالیت اجتماعی بُعدی شناختی می‌یابد، از این نفی فراتر می‌رود و بدون پیش‌داوری از برتری احتمالی نوعی شناخت از دیگری است.
شش: فرایتاگ وقتی به بررسی ارتباط سوژه-اُبژه با خط تیره‌ای که آن‌ها را از هم جدا می‌کند و به هم پیوند می‌دهد، می‌پردازد، خود به‌طوری مصور بر آنچه از در نظر گرفتن این بُعد «معرفت‌شناختی» است، تأکید می‌کند بُعدی که ازلحاظ «هستی شناختی» سازنده هرگونه فعالیت اجتماعی است. فرایتاگ بدون اینکه (با خردگرایی) معتقد باشد که شناخت محصول ساختارهای بیولوژیک یا استعلایی سوژه است یا اینکه شناخت مؤثر از حس کردن مشخصات فیزیکی چیزها است - آنچه برای انسان شروط ضروری است - منشأ شناخت را در وساطت واقعی می‌داند که به «در ارتباط قرار گذاشتن» ساختار می‌بخشد و هم‌زمان سوژه‌ها و ابژه‌های آن را تعیین می‌کند. این وساطت، یعنی مشخصه‌ای که در اینجا بیانگر نظام تاریخی تمایزات مفهومی است که در آن علامات به‌طور تجربی ثبت می‌شوند، از سوی سوژه به ابژه‌های عمل نسبت داده می‌شود. این وساطت نظام سمبولیک جمعی است که کُنش سوژه را در هنگامی‌که سوژه افق شناختی جامعه را ساختارمند می‌سازد، تنظیم می‌کند.
نظریه کلی سمبولیک که ما در اینجا بیان می‌کنیم و فرایتاگ آن را «نظریه کُنش» می‌نامد، بر پایه تحلیل ارتباط عینیت‌بخشیدن سمبولیک قرار دارد که خود آن نیز مقوله اولیه هر شناختی و بنیان فهم صورت‌های دیگر خود است. به‌عنوان‌مثال، در فرهنگ خاصی از یک جامعه، سوژه‌ها و ابژه‌ها به‌طور دیالکتیکی به هم تعلق دارند به‌طوری‌که شناخت و تفسیر سوبژکتیو از واقعیت - همچنین بازشناخت متقابل درون‌ذاتی مشخصه جمعی این شناخت - به‌درستی شیوه بودن این واقعیت و بنیان تحول و تغییر شکل آن است.
هفت: همین ازسرگیری و بیان پرسش‌های سنتی در مورد معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی است که در اصل دریافت ذات هنجاری واقعیت (به‌طور مشخص اجتماعی-فرهنگی) قرار دارد و همین دریافت است که در بنیان اصیل‌ترین و تعیین‌کننده‌ترین رهاوردهای جامعه‌شناسی فرایتاگ قرار دارد. این فرض از دیالکتیک واقعیت از رویارویی تصور شده از سوی معرفت‌شناسی خودانگیخته مدرن‌ها میان از یک‌سو سوژه انتزاعی علم که به‌صورت همیشگی عمل می‌کند و از سوی دیگر پدیده‌هایی که جهان به ذهن ارائه می‌کند، فراتر می‌رود؛ و دانشمند بدون خشم و با عشق عملیات و روش‌های شناخت حقیقی را بر روی آن‌ها اِعمال می‌کند. این همچنین از برکناری «واقعیت‌های اجتماعی» با مرمت شیوه جهان‌شمول هستی‌ای که چیزها بهره‌ای از آن هستند، فراتر می‌رود (همچنین برکناری شناخت که در این اتفاق ابعاد زیبایی‌شناختی و هنجاری خود را از دست می‌دهد). این مرمت برای این است که علم عملی ابژه‌های خود را دفع کند و خود را به ارباب آن‌ها تبدیل کند.