18سبتامبر2018

06 مهر 1396 نوشته شده توسط 

دوربین‌به‌دستانِ زمانه‌ی دیجیتال

ادبیات؛ تأمل
الوند بهاری

فرشید سادات‌شریفی: الوندِ بهاری را در کلاس‌های درس دکتر شفیعی‌کدکنی شناختم. سه‌شنبه‌هایی که گاه فرصت می‌شد و با خیلی از مشتاقان می‌رفتیم تا از آن بحر بنوشیم. بعدترها و به‌واسطه درگیری با ویرایش و درست‌نویسی با کتاب خوش‌خوان پدر فاضلش، رضا بهاری، یعنی «فارسی به زبان آدمیزاد» آشنا شدم و دانستم فضل و نکته‌سنجی و طنازی در این خانواده موروثی است.
یادداشتی که در پی می‌آید نکته‌سنجی الوند از مجلسی با حضور استاد همشهریِ ما مونترالی‌ها، جناب دکتر استعلامی است که باز برای کار برروی پروژه عظیمشان سه‌ هفته‌ای به تهران رفته‌اند. دیشبی که الوند از او گفته، همین شنبه بوده: ۲۳ سپتامبر برابر با یکمِ مهر. متن را از کانال تلگرام الوند برگرفته‌ام با نامِ «پریشان‌نسخه» که نانش برای ادب‌دوستان در انتهای همین متن آمده است. ضمناً عنوان را نیز من برای متنش گذاشتم تا نوشتارِ خواندنی‌اش بی‌عنوان نمانَد.
P45-Alvand-Bahariدیشب، در مرکز همایش‌های رایزن، دکتر محمد استعلامی سخنرانی کوتاهش در «شب مولوی‌پژوهان» را قطع کرد و از عکاسانی که پای تریبون و حتی روی سن حلقه زده بودند و بی‌امان عکس می‌گرفتند، و نور فلاش‌ها و چلیک‌چلیکِ دوربین‌هاشان کلافه‌اش کرده بود، خواست دیگر عکس نگیرند. بعد از آنکه مؤدبانه، ولی خیلی جدی و محکم، گفت: «من هشتادویک سالمه؛ حواسم پرت می‌شه»، چندصد نفری که در سالن بودند چنان محکم برایش دست زدند که معلوم شد سال‌ها منتظر چنین اعتراضی به عکاسان بی‌ملاحظه بوده‌اند. این آگاهی از «حقوق» و مطالبه آن شاید بی‌ارتباط نبود با سال‌ها زیستنِ دکتر استعلامی در سرزمینی که در آن این حرف‌ها شوخی نیست.
باری، گمان نمی‌کنم هیچ‌یک از شما لااقل یک‌بار از بی‌ملاحظگی عکاسان در برنامه‌های فرهنگی و هنری (رونمایی و نقد کتاب، یا سخنرانی‌های گوناگون) جان‌به‌لب نشده باشید. با رواج دوربین‌های دیجیتال، این گرفتاری‌ها و مزاحمت‌ها بیشتر هم شده است. دقت کرده‌اید هرچه می‌گذرد، در این‌جور برنامه‌ها، عکاسان جوان‌ْ بیشتر می‌شوند و پیشکسوت‌ها و باتجربه‌ترها کمتر؟ جوانی بد نیست؛ لزوماً هم نشانه تازه‌کاری و ناشی‌گری نیست، ولی در برخی کارها اهمیت «تجربه» از آگاهی و شناخت ابزارهای مدرن، بیشتر اگر نباشد، کمتر نیست. گرفتاری‌های ما و عکاسان هم بی‌ارتباط با خالی بودن صحنه از عکاسان کهنه‌کار نیست؛ تا ده-بیست سال پیش، فقط عکاسانی می‌توانستند با دوربین‌های حرفه‌ای و گران‌قیمت، از طرف مثلاً اطلاعات و کیهان یا خبرگزاری‌های آن‌زمان، برای عکاسی به چنین مجالسی بیایند که قابلیت‌هایی از خودشان نشان داده باشند، عکاسانی غالباً باتجربه و اُستاددیده و سردوگرم‌چشیده. نگاتیوْ قیمت داشت؛ ظهور و چاپ عکس هم به سرعت و ارزانی امروز نبود. عکاسان خبری، نه خامدستانِ دوربین‌به‌دست، با صبر و طمأنینه، قاب‌های مناسبی می‌یافتند و صحنه‌های جذابی شکار می‌کردند. در چنین جلسه‌ای، مثلاً، پنج-شش قطعه عکس از هر سخنران می‌گرفتند و با بیست-سی قطعه عکس از تمام برنامه به خانه برمی‌گشتند، عکس‌هایی که بعضی‌هاشان نه‌فقط خبری که کم‌وبیش هنری هم بودند. به‌تجربه، «آداب» عکاسی در هرکجا و هر مناسبت را هم می‌آموختند و «تفاوت»های عکاسی در عرصه‌های مختلفی مثل رینگ بوکس، استادیوم فوتبال، جشن استقبال از قهرمانان ملی، بردن متهم به قتل از دادگاه به زندان، افتتاح کارخانه به‌دست شاه یا وزیر، تشییع و خاکسپاری، میتینگ‌های سیاسی، و سخنرانی‌های عمومی یا تخصصی، و رفتارهای مناسب برای عکس گرفتن در هرکدام از این صحنه‌ها، دستشان می‌آمد؛ بیشترِ این دانسته‌ها نسل‌به‌نسل منتقل می‌شد، اما از زمانی که پیوند نسل‌ها گسست (شاید هم از روزی که مدیران رسانه‌ها ترجیح دادند یک‌بار پول دوربین مجهز بدهند و عمری، به‌جای دستمزد «عکاس»، به‌رایگان یا بسیار ارزان‌تر، از علاقه‌مندان جوان‌تر بهره بگیرند)، گویی «آداب» هم فراموش شد.
از محقق و استاد هشتادساله‌ای که بی‌حرکت و صاف ایستاده است تا چند جمله در نقد فلان حکایت مناقب‌العارفین افلاکی بگوید، هر عکاس باید چند قطعه عکس بگیرد؟ پنجاه؟ صد؟ دویست؟ خودِ عکاس هم نمی‌داند، نه‌فقط موقع عکاسی که حتی بعد از برنامه هم نمی‌شمارد تا بفهمد. دکمه را مفت فشار می‌دهد؛ گیگ‌های «مموری‌کارد» را هم که خدا برکت بدهد: چق‌چق‌چق‌چق‌چق‌چق‌چق‌چق‌چق... چند ثانیه صرف پاک کردن خراب‌ترها می‌شود و باز از نو...
انگار حداقلی از «محدودیت»، برای گامی به پیش برداشتن و کسب مهارت و نشان دادن خلاقیت‌ها، ضروری است. وقتی، بدون دوره دیدن و سختی کشیدن، دوربین خوبی به دستت بدهند و بتوانی، با بر هم زدن تمرکز سخنران و شنونده و مزاحم چشم و گوششان شدن، پانصد یا حتی پنج‌هزارتا عکس بگیری تا عاقبت پنج‌تا عکس «متوسط» دربیاید و بقیه را با چند کلیک دور بریزی و کسی نفهمد و بازخواستت نکند، عجیب هم نیست اگر ده سال بگذرد و نه مهارتت در عکاسی بیشتر شود، نه‌حتی از بابتش کمترین دغدغه‌ای به دلت راه بدهی، بخصوص وقتی عکس‌هایت را نه روی جلد مجله یا در صفحات روزنامه که در سایت‌های اینترنتی و کانال‌های تلگرامی قرار است «کار کنند»، برای گزارش‌ها و خبرهایی که می‌دانی چندساعته، زیر بمباران خبرها و عکس‌های دیگر، دفن می‌شوند و از یادها می‌روند...
سردبیران مجلات و گردآورندگان جشن‌نامه‌ها و یادنامه‌ها هم که باید همچنان دست‌به‌دامن چهره‌های مریم زندی باشند (و تک‌وتوک پرتره‌هایی درخور و چه‌بسا ازدست‌دررفته)، بی‌اعتنا به ده‌هاهزار قطعه عکسی که دوربین‌به‌دستان زمانه دیجیتال، در این ده-بیست سال، از چهره هرکدام از این مشاهیر گرفته و،‌ چند دقیقه بعدش، به «زباله‌دان تاریخ» فرستاده‌اند.
پس از دکتر استعلامی، وقتی نوبت به سخنرانان بعدی رسید، عکاس‌ها طوری کارشان را از سر گرفتند که گویی غرامت آن چند دقیقه بیکاری را هم از بعدی‌ها طلب می‌کردند.
telegram.me/alvandbh