20نوامبر2017

05 مهر 1396 نوشته شده توسط 

۱۱۰ هم نفهمید

جمیله هاشمی
P58-man-in-car
نخستین سال ما بود که برف هاوخنک زمستان کانادا را تجربه می‌کردیم. موتر نداشتیم و باید راه مکتب الی منزل را پای پیاده طی می‌کردیم. جاده‌ها همه لباس سفید به تن کرده بودند که درخشش دانه‌های سفید برف چشم‌های آدم را خیره می‌ساخت. بااحتیاط تمام در خط پیادهرو راه می‌رفتیم. پیادهرو مثل میدان سکی لشم و آئینهنما شده بود. برادر بزرگترم آب‌دهانش را قرت داده گفت:
شیشه یخ است شیشه یخ، رویش را هم برف‌های تازه به دوران رسیده گرفته که کاملاً آدم فریب شده است؛ تا می‌توانید متوجه قدم زدنتان باشید. من و برادرم یک جنپرچرمی و پطلون تکه‌ای پوشیده بودیم و کلاه‌های ما بافتگی بود، به تن پسرکاکایم کرتی وپطلون بخت‌های بود که کلاه‌ای کش بافت و دستکش هم بود. وسایل ما صرف احتیاط قابل‌ملاحظه‌ای مابودوبس. سرپائین انداخته خدا خدا می‌کردیم که سلامت به خانه برسیم. یک‌بار چشم من به آستین برآمده‌ای از میان برف کنار جاده که صرف پیک کلاهش هم نمودار بود افتاد. به‌طرف برادربزرگم اشاره کردم. وی نیز تعجب نموده گفت:
بیچاره در برف گیرمانده، خدا کند زنده باشد. پسرکاکایم که یک سال کوچک‌تر از برادرم بود گفت:
بیا به ۱۱۰ زنگ بزنیم. ما که وسایل نداریم که این آدم را دنبال خودمان بکشیم. لرزه‌ای را که از شدت خنک بر بدن ما حاکم بود فراموش کردیم. هیجان حادثه نو تکان ما می‌داد که برملا دندان‌های ما جرقس می‌کرد و به هم می‌خورد. مدتی گذشت من گفتم:
بیایید تا آمدن پلیس این آدم را نجات بدهیم شاید زنده باشد. برادرم درحالی‌که چشمانش را طرف من کشید، باشتاب گفت:
نی‌نی؛ نشنیده‌ای که معلم گفت: هرگاه کسی در برف‌ها سقوط می‌کند؛ نخست از همه او را از جایش تکان ندهید تا آمبولانس و پلیس برسد.
ناگزیر سیلی‌های محکم باد برش‌کننده‌ای زمستان را تحمل نمودیم. تا آمدن پلیس جمعی از مردم کنار ما ایستادند و بدن در اختیار سرمای سرد و تعجب‌برانگیز مانتریال دادند. همین‌که پلیس باکش و فش و وسایل ضروری رسید. فضای با صدای آژیر آمبولانس هیجانی‌تر شد. مردم دو طرف سرک از آپارتمان‌هایشان سرک می‌کشیدند. موضوع جدی‌تر شده مسئولین دست‌به‌کارشدند. اولاً بااحتیاط تمام چار اطراف آدم را از برف‌های انباشته شده خالی نمودند. مرد چابکی که کنار بیل زن ایستاده بود، نخست از همه کلاه پیک داررقربانی را به پلاستیک زیب‌دار انداخته به دست دستیارخود داد. بعد آهسته‌آهسته به کاوشش پرداخت و کرتیش به دست وی رسید.
مردی در حالی‌که سرش را شور می‌داد با توجهی کاملتر برف‌های چار اطراف جسد را کنار زد دید که هنوزهم برف است. دل‌های ما به تکان بود که شخص گیرمانده زن است یا مرد مرده است یا زنده. یکبارفرد کاوش گرلگد محکمی به توده‌ای یخ زده چیزهای گفت که همکارانش خندیدند. پلیس باپیشانی گره خورده طرف انبوه ای ازجمعیت نگاه کرد تا فرد اطلاع ده رادریافت نماید. برادرم خودش راکنارکشیده پوزخندی زدوآهسته گفت:
مگرشما فهمیدید که ما می‌فهمیدیم؟! ماچی میدانیم که خدا جان درکاناداازکاه کوه می‌سازد. پاغنده های کوچک وسبک بال برف که رقص کنان ازآسمان میاید، تپه‌های برفی بزرگی می‌شود. وقتی بطرف خانه می‌رفتیم، پرسیدم:
من ندانستم که آخرش آن شخص کی بود. برادرم خندیده گفت:
آدمک برفی! مثل همان اشتباه وتصوری که همسایه‌ای دربه پهلوی ماکرده بود. نی افتاده ازچت را خیال مار افعی کرد که درتاریکی اتاقش گزکرده بود. مثل همین امروزهمه اعضای خانه ازنزدیک شدن به آن هراس داشتند. پسر کاکایم خندیده گفت:
ها ها به یاد دارم؛ هیچ کس نزدیک رفته نمی‌توانست تا اینکه کاکا لطیف مارگیر را آوردندومثل همین امروزهمه شرمنده شده خندیدند.
برادرم کلاهش رامحکم گرفته گفت: آدمی چقدر غافل است. پسرکاکایم گفت:
چی غافل است، ندیدی که با چی مهارتی درستش کرده بودند. حتی کاغذ سرخ دهنش در برف سفید خون‌آلود معلوم می‌شد و دست‌هایی را که در الوین از آن استفاده می‌کنند در دستش بند نموده بودند. حتا چهره‌اش را به‌عوض زغال و زردک ماسک تمام‌عیار پوشانده بودند. خوب پلان شده کارکرده بودند!