20نوامبر2017

31 شهریور 1396 نوشته شده توسط 

میشل فرایتاگ؛ دیالکتیک و جامعه

P42-Freitag M
نوشته ژیل گنیه
بخش اول از دو بخش

کتاب «دیالکتیک و جامعه» دو بار انتشار یافت و اختلاف عقیده درخور‌توجهی میان این دو ویراست وجود دارد. آنچه در پی می‌آید در مورد جلد دوم از چاپ آخر این کتاب با عنوان «مقدمه‌ای بر نظریه کلی سمبولیک» است که بطن کتاب محسوب می‌شود.
یک، تمایل علومِ جامعه به درآمدن به کسوت دیگر علوم با ظهور جامعه‌شناسی شکلی جدید در قرن نوزدهم به خود گرفت. هیچ‌کس تا آن زمان در مورد ارزش شناخت تاریخ یا شناخت شعر شکی به خود راه نداده بود، اما طرح بررسی مجموعه شناخت‌های مربوط به فعالیت بشری از طریق علمی کلی در باب جامعه قصد داشت به دوردست‌ها ره یابد: با بنیاد دوباره این دانش‌های مناقشه‌آمیز بر اساس الگوی علوم گالیله‌ای از طبیعت که بی‌ملاحظه در راستای پیشرفت مادی عمل می‌کردند و شناخت عینی یار و یاور آبرومند آن‌ها بود، تلاش می‌شد که پیشرفت اجتماعی نیز بر اساس همین نوع از قطعیت بنا نهاده شود و از تسلط به آن اطمینان حاصل شود.
دو، در قرن بیستم، درحالی‌که با شور و اشتیاق در حال ابداع تقلیدی «از این علوم به‌مانند علوم دیگر» بودند، علوم دیگر موردبحث، بدبختانه، با جسارت تمام شروع به زیر سؤال بردن خود کردند. در وین، تحت تأثیر برخی انقلاب‌های علمی، متوجه شدیم که شناخت طبیعت بیشتر وابسته به نظریات مانده بود تا اینکه متکی بر مشاهدات تجربی محکم باشد.
هم‌زمان در فرانکفورت، ادعای علوم تجربی مبنی بر متکی بودن بر بی‌طرفی «محوری» کسانی که به‌طور عملی آن را انجام می‌دهند و ناشی از قابلیتی رازآلود برای بیرون کشیدن تحقیقات خود از سیطره پیش‌داوری‌ها و تمایلات موجود در زمانه، رد می‌شد. گفته می‌شد که علم، فعالیتی تاریخی و اجتماعی است و علوم مدرن شیوه بازتولید جامعه‌ای خاص بر بنیان تسلط انسان‌ها و تسلط بر طبیعت است و به‌هیچ‌وجه آشکار شدن ساده حقیقت نیست.
سه، اگر ارزش این انتقادات را موقتاً نادیده بگیرید، خواهیم دید به‌این‌ترتیب بود که جامعه‌شناسی با مشارکت قدرتمند در ایجاد تشکیک در باب «دیگر علوم» که منبع الهام حرکت او به‌سوی دانش اثبات‌گرا بودند، ادعای خود را مبنی بر تبدیل‌شدن به علمی به‌مانند دیگر علم‌ها بی‌اعتبار کرد. به‌محض اینکه در این بن‌بست نه بی‌دلیل قرار گرفت، فقط کافی بود تا با تناقضی پیش‌پاافتاده از پای درآید؛ تناقضی که بنابر آن علم در باب جامعه، به‌مانند هر علم دیگری، باید از سوی جامعه‌ای توضیح داده شود که به آن تعلق دارد و کسی آن را توضیح دهد که به‌طور محتوم خود «متعلق» به جامعه‌ای است که بر روی آنچه او می‌گوید تأثیر می‌گذارد … و به همین منوال الی‌آخر. برای کشاندن این افسون زدایی بزرگ به پوچی، باید قبول کرد که هر «گفتاری» محصول ساختارهای ناخودآگاه (جهان‌شمول یا تاریخی) یا ساختارهای طبقاتی حاکم است که منفعت حقیقی آن‌ها دفاع از منفعت «قدرت‌های» اجتماعی است که در طول قرون شیوه تفکری را تولید کرده‌اند که این شیوه به بازتولید قدرت آن‌ها در ایجاد توهمی از واقعیت منجر می‌شود. همه متغیرهای همین فلسفه شک درمجموع به کشفی ارتباط می‌یافت که بر اساس آن تنها پیشرفت ممکن در حوزه دانش در ساختارشکنی همه دانش‌ها و در تلاش بشر برای پشت سر قرار دادن همه این توهمات از طریق ساختارشکنی نهفته بود، چون‌که همه آن‌ها باهدف تسلط یابی ایجادشده بودند.
چهار، این آخرین توهم مشخصاً مدرن و اولین کلمه صرفاً منفی از آگاهی پست‌مدرن بود. وضعیت معرفت‌شناسی در ابتدای دهه هزار و نهصد و هفتاد این‌گونه بود. آخرین بازماندگان امر مطلق که برای «خودشان» آرزوی انباشت غیرقابل‌بازگشت حقیقت را داشتند، سرخوردگی‌هایی را که اثبات‌گرایی به آن‌ها تحمیل کرده بود با خود همه‌جا می‌بردند و آماده می‌شدند تا با تلخی یا بدون آن به خدمت علم از «نوع دو» درآیند. این جست‌وجوی جدید، «جست‌وجوی راه‌حل‌هایی برای مسائل» وقار تکنیکی گذشته خود را نادیده می‌گرفت تا ادعای نجابت فلسفی بالاتری داشته باشد نجابتی که کارآیی یک راه‌حل را دلیلی برای ارزشِ شناختی عملیات تنظیم خود می‌پنداشت. حقیقت غیرقابل فهم مدرن‌ها جای خود را به کارآیی پست‌مدرن‌ها می‌داد؛ و سپس، از شرایطی به شرایط دیگر، درنهایت بنا بر آن شد که خود تحقیق را، چه کارآمد چه ناکارآمد، شرط کافی شناخت دانسته شود. به‌این‌ترتیب بود که بسیاری حتی امروز معتقدند که شناخت حقیقی به‌سادگی چیزی است که محصول تحقیق است، تحقیقی که درهرصورت دائماً اعتبارات جدیدی برای بازتولید خود می‌یابد و با این کار فایده و درستی خود را اثبات می‌کند.