11دسامبر2017

22 شهریور 1396 نوشته شده توسط 

میراث‌ گران‌بهای شعر و ادب دری فارسی در ماوراءالنهر

این مطلب به گویش دری نوشته شده است

حبیب عثمان
45-455-Tajikestan-Rudaki-2

اشعار دری فارسی در ماوراءالنهر پس از سده دوازدهم هجری همان دنباله پیروی از مکتب ادبی هندی خاصتآ سبک ابوالمعانی بیدل بوده است.
همان‌گونه که تاریخ ادبیات نشان می‌دهد آثار بیدل توسط تیمورشاه درانی که نائب‌الحکومه لاهور در هنگام سلطنت پدرش احمدشاه بابا پادشاه افغان انتقال یافت و شاعران معروف مانند میر افغان هوتک، لعل محمد عاجز و گل محمد افغان از سبک وی پیروی نمودند و این جنبش توسط گل محمد افغان ‌که پس از وفات تیمورشاه به ماوراءالنهر مهاجرت کرد در آن دیار رایج گردید و شاعران خوبی به نام مکتب ادبی هندی تربیت و پرورش یافتند، که به شرح مختصری آن‌ها می‌پردازیم و می‌توان از این‌ها نام برد؛ حاذق، صریر، شاهین، عیسای مخدوم، عبدالقادر خواجه سودا و احمد دانش.
حاذق:
میر جنیدالله حاذق فرزند شیخ‌الاسلام حضرت شهید اصلاً از دیار فضلخیز هرات بوده و در علاقه کرخ چشم به جهان گشوده است. تعلیمات خود را در علوم متداول و ادبیات از نزد پدر خود که یکی از شخصیت‌های مهم علمی و ادبی بوده فراگرفته است.
حاذق در زمان امیر حیدر، امیر بخارا از هرات به بخارا رفت و از آنجا در شهر سبز فرغانه به دربار امیر عمر خان ‌که خود نیز شاعر بود و در رشد و احیای شعر و ادب دری فارسی همت می‌گماشت پیوست و کتاب یوسف زلیخای خود را به نام او نوشت.
حاذق پس از وفات عمرخان دوباره به بخارا آمد به دربار امیر نصرالله فرزند امیر حیدر رفت و کتاب تحفة‌الوزرا را به نام او نوشت. ولی حسودان فرومایه زمینه رنجش امیر نصرالله را با او مساعد ساختند و آن امیر جاهل امر به قتل چنان یک شخصیت ادبی داد که نظیرش را در آن روزگار کمتر می‌توان یافت.
به این صورت حاذق که هم شاعر بود و هم طبیب در سال ۱۲۵۹ هجری قمری به قتل رسید. حاذق سخنوری ست توانا، اشعارش باوجود داشتن عناصر مکتب ادبی هندی ساده و روان بوده دارای استحکام و جزالت است.
این غزل را در شب شهادت خود سروده است:
چه صیدم من که نی بسمل شدم نی زیب فتراکی
نه از خونم زمین آلوده شد نی دامن پاکی
نگاهم را تماشای گل و شبنم نمی‌باید
من و در کنج عزلت یاد رخسار عرق‌ناکی
دلم از بی‌تمیزی‌های ابنای زمان خون شد
نبودی کاش لوح فکرتم را نقش ادراکی
فلک گر سفله را عزت دهد خوارش کند آخر
هوا زد بر زمین برداشت بالا چون کف خاکی
مرا شور جنون از پند ناصح کم نمی‌گردد
چه امکان است راه شعله بندد مشت خاشاکی
نباشد هیچ داغ از داغ هجر یار سوزان تر
به وصل شمع کی پروانه را ز آتش بود باکی
ندیدم در بهار زندگی حاذق در این صحرا
به غیر لاله جز داغ دلی و سینه چاکی
عیسای مخدوم:
در سال ۱۲۴۲ هجری قمری در خانه ملانیاز محمد که از شهر باستانی بلخ به بخارا آمده بود کودکی پای به عالم هستی گذاشت که بعدها آوازه دانش و ادبش سرتاسر دنیای دری زبان آن روز را پر ساخت. این کودک که اسم او را عیسی نام نهادند پس از گذشتاندن دوره صباوت در تحت نظر پدرش دانش و ادب آموخت و در علوم دینی نجوم، موسیقی، خط، تذهیب و میناتوری دسترسی پیدا کرد. در شعر از مکتب هندی و از سبک بیدل پیروی می‌نمود و به تشریح و تحلیل یک تعداد ابیات مشکل و غامض بیدل نیز توفیق یافته است. گرچه عیسی به دربار امیر مظفر پادشاه بخارا دعوت شد ولی او با کمال زهد و تقوی زندگی می‌کرد از دربار به دور رفت.45-Emblem of Tajikistan
مخدوم بنابر کثرت مشغولی در کتابت که از راه آن امرارمعاش می‌نمود در جمع‌آوری آثار ادبی‌اش توفیق نیافت؛ و این کار به عهده یکی از قلم‌به‌دستان و پژوهشگران معاصر امیربیگ حبیب‌اوف افتاد که با زحمات زیاد ابیات پراکنده او را جمع‌آوری کرد.
مرحوم حسین نائل عضو سابق آکادمی علوم افغانستان ‌که در «سیری در ادبیات دری در سده سیزدهم» پژوهش قابل قدری انجام داده است در مورد عیسی مخدوم نگاشته است:
«سرودهای عیسی درمجموع از پختگی و جزالت و زیبایی الفاظ و ترکیبات فاخر سرشار است و بیان حالات انسانی از ورای کلمه‌ها و تعبیرها تجلی می‌کند. با وصف نداشتن دیوان و قلیل بودن اشعارش می‌تواند در عرصه ادب این سرزمین جای پای مناسبی داشته باشد و از سرایش گران برجسته سده سیزدهم به شمار آید».
نمونه شعر:
پرورده‌ام به یاد تو در گلستان چشم
بس نخل‌های آه ز آب روان چشم
دل در هوای روی تو از شوق هر نفس
عزم نزول می‌کند از نردبان چشم
باز آ که در هوای تو خاکم به باد رفت
ای روح جسم و راحت و جان و روان چشم
از سیل گریه خانه چشمم خراب شد
تشریف آر بر دلم ای مهمان چشم
با گرد مقدم تو گر از سرمه دم زنم
یارب سیاه باد مرا خانمان چشم
احمد دانش:
یکی از سخن‌سرایان دانشمند و روشن‌فکر مردم تاجیک مرحوم احمد دانش فرزند ناصر است که در سال ۱۲۴۳ هجری قمری در شهر بخارا دیده به جهان باز نموده و در سال ۱۳۱۴ هجری قمری پس از ۷۱ سال زندگی به دیار عدم خرامیده است.
احمد دانش تحصیلاتش را در مدرسه‌های بخارا به پایان رسانید و افزون بر علوم رسمی که بر مدارس بخارا معمول بود به مضامین هندسه، تاریخ ادبیات، نجوم، خطاطی و نقاشی مهارت و چیرگی پیدا کرد. او که از یک خانواده تهیدست بخارا برخاسته بود به نیروی دانش خود توانست برای خود در صفوف آدم‌های بااعتبار جامعه راه پیدا کند و دو بار همراه با هیئتی از طرف دربار امیرمظفر به روسیه سفر نماید.
احمد دانش سیستم و طریقه آموزش را در مدارس بخارا در شرایط آن روزی یک طریقه مفید ندانسته آن را از دیدگاه انتقادی بررسی می‌نمود و خواهان تغییر این سیستم مطابق نیازمندی‌های عصر بود.
این مرد روشن نگر و وطن‌دوست آثار بس مفیدی از خود به یادگار گذاشته است که مهم‌ترین آن کتاب نوادرالوقایع است که در آن بر موضوعات دینی بحث صورت گرفته و لزوم تطابق دیانت با شرایط زمان مورد تأکید قرار داده شده است.
احمد دانش افزون بر نثر در سرایش شعر نیز مهارت داشته ولی به آن کمتر می‌پرداخته است. از اشعار باقی‌مانده‌اش پیداست که او شعر را اغلب در خدمت جامعه، پیشرفت و ارتقای آن به کار می‌برده است. چنانچه در قطعه ذیل به امیر بخارا گوشزد می‌کند که علما و فضلا را دور خود جمع نموده به صواب دید آنان عمل نماید:
شنیده‌ام ز حکیمی که پادشاهان را
به چند طایفه باید گشود راه وصال
همه هنرور و دانش‌پژوه و دین‌پرور
همه سخنور سنجیده و ملیح مقال
نخست عالم دانا به علم دین و اصول
فروع را بشناسد به جمله احوال
دیگر طبیب مسیحا دمی که گاه کسل
برد ز طینت گل سردی نسیم شمال
دگر منجم ماهر که رازهای سپهر
بیان کند ز سعود و نحوس و اوج و وبال
دگر مغنی خوش‌لهجه طرب‌انگیز
که بسترد ز طبایع علیل زنگ ملال
دگر دبیر همایون خطی که گاه رقم
نهد ز خوش‌قلمی بر رخ عطارد خال
دگر مصور بهزاد دست رمان کلک
که نقشه فلک و ارض را کشد تمثال
وجود هر یک ازین قوم زیب مملکت است
حضور هر یک ازین فرقه ملک راست جمال
بود به ذمه ارباب سلطنت لازم
که پرورند مر این جمله را به مال‌ومنال
منبع: تاریخ ادبیات دری، مؤلف. محمد اکبر سنا غزنوی