10دسامبر2017

22 شهریور 1396 نوشته شده توسط 

داستانِ دنباله‌دار قسمت ۹ :آنآیرانیزم

خاطراتِ سیّد مصدّقِ آیرانیِ آذرگُشسپی
مهرانِ راد
یک آیرانی اگر سی‌سال هم در آنآیران زندگی کند هنوز آدمِ کون‌ناشور را «خارجی!» می‌داند. دست‌مالْ مالِ به‌دست‌مالیدن است، کونِ مبارک را با دستمال نمی‌توان تمیز کرد. تویِ مستراحِ ما سه‌تا آفتابه‌ی ِ متفاوت هست که هرکدام ظرفیت و کاربُردِ خود را دارند. یک همسایه‌یِ یوگوسلاو داشتیم، یک بار که منزلِ ما بود، بعد از استفاده از دست‌شویی با تعجب گفت: من تویِ خانه‌یِ هر ایرانی که رفتم چندتا آب‌پاش داشتند، اما گلدانی نداشتند!؟
تویِ دلم گفتم -بدبختِ آنآیرانی- تو چه می‌فهمی که آن آب‌پاش‌ها برایِ کدام گُلدان‌ها به‌کار می‌روند. به هرحال نباید و نمی‌توان همه‌یِ حقایق را رویِ دایره ریخت. یک رازهایی هست که آنآیرانی‌ها حالا و هیچ‌وقت نمی‌فهمند.
این‌ها و بدتر از این‌ها را گفتم اما اعتراف‌می‌کنم که هر وقت پرده‌هایِ غضب را کنار زدم و چشمِ خودم را خوب گشودم خدایی مُخشان را دیدم که همچین پنج ِ پنج هم کار نمی‌کرد. مثلاً همین «جذبِ مغزهایِ مُتفکر » کم چیزی نیست. هزارجور آموزش لازم دارد .
کلاسِ زبان برایِ من و کتی و مشغول‌شدن به تحصیل برایِ هوپُ و آیت از همان هفته‌ی ِ اول آغاز شد. سطحِ هرکس را ابتدا با تست معلوم می‌کردند. من نمی‌دانم چه اشتباهی پیش‌آمد که کتی سطحِ شش قبول شد، در حالی که من را برایِ سطحِ دو ارزیابی‌کردند. من خیلی ناراحت بودم و به عنوانِ یک آیرانی نمی‌خواستم مایه‌یِ سرافکندگی باشم. به کتی گفتم باید ببینیم چه‌کار می‌شود کرد. بالاخره هرچیزی راه دارد. ما اگر می‌خواستیم تسلیمِ حوادث باشیم که تویِ همان آیران می‌ماندیم. بُدوبُدو نیامده‌ایم که یک‌آنآیرانیِ کون‌ناشور بخواهد به قولِ آیرانی‌ها «پوزمان را وجب کُنَد».
آمدم بیرون گشتم یک ایرانی پیدا کردم و پرسیدم؛ این جریانِ تست‌ها چه‌جوریه؟
گفت: چطور؟
گفتم: دقیق نیست. خانمِ من را گذاشته‌اند کلاسِ ششم می‌ترسم کشش نداشته باشد.
گفت: خودت چی؟
دیدم یارو خیلی فضول است، از گفتنِ حقیقت امتناع کردم، گفتم؛ ما که اهلِ پُز نیستیم داداش، حالا یک سطحی قبول شدیم.
ببینم این سطح‌بندی‌ها را نمی‌شود دور زد؟
گفت؛ چرا که نه، برو صحبت کن، گوش‌می‌کنند.
به آفیس برگشتم، کتی هنوز نشسته بود.
به کسی که تست می‌گرفت -با فصاحت- گفتم:
میس‌تِیک ،
چِنج ایز نِسِسِری.
لِوِل تو ایز نات ایناف فُر می.

بالاخره بعد از کُلّی کَل کَل قرار شد هر دو نفر سرِ کلاسِ سوم بنشینیم. دومین مشکل قلم و کاغذ بود. برایِ یک آیرانی بسیار ناگوار است که کیف و دفتر و قلم با خودش حمل کند. آیرانی باید بشنود و از آن میان هرچه را که لازم است، یادبگیرد. قلم در آیران به دردِ آن می‌خورد که بعد از پاک‌کردنِ گوشَت، شعری را با آن رویِ کاغذی بنویسی و آن کاغذ را هنوز شب نشده و برایِ کسی نخوانده، گُم‌ کنی.
اگر کسی همت‌می‌کرد و ورق‌های ِ پراکنده‌ای را جمع‌می‌‌نمود، که باد در بیابان‌هایِ اطرافِ آیران با خود حمل می‌کند. دیوانی می‌شد قطور با ابیاتی ناپیوسته اما هم‌صدا که از مختصاتِ سبکِ آیرانی در ادبِ‌فارسی می‌توانست‌ به‌حساب‌آید. شوخی نمی‌کنم! اگر بیت‌هایِ بربادرفته‌یِ آیرانی روزی از ظلمتِ بیانان‌ها سوسو بزنند، خواهید دید چه کهکشان‌هایی پدیدار خواهدشد. آن وقت من به شما خواهم‌گفت‌که؛ سَبک یعنی‌چه! شما گمان می‌کنید «ناپیوستگی و هم‌صدایی»حرفِ کمی است. دو نفر در آیران پیدا نمی‌کنید که بر سرِ یک حرف به‌توافق‌برسند -این یعنی ناپیوستگی- اما در عینِ حال صدایشان یکی است. صدا یعنی پژواک، یعنی پیچیدنِ صوت در گُنبد، یعنی به قولِ حافظ؛ «یادگاری که می‌مانَد».
واقعاً این عجیب نیست؟ هر کسی حرفِ خودش را بزنَد اما پژواکِ همه‌یِ گفتار‌ها یکی باشد!
ابیاتِ گمشده در باد، پژواکِ صدایِ آیران و آیرانی است که طنینِ مُشترکی دارد.
به هرحال این‌جا آیران نبود. این‌جا نه تنها قلم و کاغذ که باید -برایِ کلاسِ زبان- کلاسوری داشت با فولْدِرهایِ تفکیک شده و انبوهی از یادداشت‌ها و پُلی‌کُپی‌ها و دفتر و دستک‌هایی که روزانه باید با خودم حمل می‌کردم. حالا شما فکر می‌کنید این‌همه بار که مثلِ یک خر حمل می‌کردم فایده‌ای هم داشت؟ به روحِ کویر قسم ؛ کتی روز به روز زبانش بهتر می‌شد و من روز به روز بدتر!
این نگاهِ آنآیرانی بود که پیشاپیش در چشمِ کتی نشسته‌بود و زبانِ او را به سمتِ چرخیدن هدایت می‌کرد. دفتر و دستک کافی نیست، ابداً کافی نیست! شما باید اول نگاهت عوض شود.
در نگاهِ آیرانی فرد از همان ابتدا پُر است. سرشار و لب‌ریز به‌دنیا می‌آید. این که کسی از بطنِ کویر زاده شود کافی است که پُر از اسطوره باشد. پس از این شما یاد می‌گیری که کمی خالی‌تر شوی تا از لب‌ریزی بیُفتی، به این مرحله «پیش‌-دبستانِ تربیت» می‌‌گویند. بعد واردِ مرحله‌یِ آموزش می‌شوی که همانا روشِ خالی کردنِ خود است. ذره ذره و با مشقتِ زیاد خودت را از آن‌چه سرشار بوده‌ای خالی می‌کنی. در آخرین مراحل به جایی می‌رسی که هیچ‌چیز از علوم و دانش‌ها و معارف در تو نمی‌ماند. در این حال به حُفره‌ای شبیه می‌شوی که سخت آماده‌یِ جذب باشد، ناگهان «جهان» همان‌گونه که هست در تو فرومی‌ریزد و تو «خاص ال‌خاص» می‌شوی. به همین دلیل شما نمی‌توانید یک آیرانی پیدا کنید که همه‌چیز را نداند. چون او یا در مرحله‌یِ«کاستن، از درون کاستن، کاسه، کاسه‌ای در خود زدن » است و بی‌نیاز از دانستن و یا درشرایطِ «انباشتن و دریا را درخود بلعیدن» و باز بی‌نیاز از دانستن. و مرحله‌یِ میانی آن‌قدر گذرا و سریع است که انگار وجود ندارد.
برخلافِ این در آنآیران همه خالی به‌دنیا می‌آیند و آرام آرام پُر می‌شوند. خودشان می‌گویند «رَ‌شنال» بودن، یعنی ذره‌ذره انباشتن و به مرحله‌یِ برداشت رسیدن. این‌است که وقتی به آموزشِ آنآیرانی گوش‌می‌کنیم مرتّب می‌شنویم؛
«چنین است، چنان است»
درحالی که در آموزشِ آیرانی می‌شنویم؛
«چنین نیست، چنان نیست».
ما در آیران یاد می‌گیریم که جمله‌هایِ خودمان را با «نه» آغاز کنیم. یک روز بی‌بی‌سی با یک آیرانی مصاحبه می‌کرد که سال‌ها پیش از آیران به تهران رفته‌بود و وکیلِ دادگستری شده بود. من با کمالِ شگفتی دیدم که پس از چهل سال همچنان خویِ آیرانی را حفظ کرده است. خبر نگار پُرسید:
...
• پس موکلِ شما شکنجه شده؟
• نه، شکنجه که نه، شکنجه که نمی‌شه گفت، بالاخره زندان است و نان و حلوا قسمت نمی‌کنند
• یعنی موردِ ضرب و شتم قرار گرفته؟
• نه «ضرب و شتم» نمی‌شود گفت. ایشان تغیُّر کرده، آن‌ها هم شدتِ عمل نشان داده‌اند
• به هر‌حال آزار بوده‌، درست است؟
• نه آزار که نمی‌شه گفت، کُتک کاری‌ست دیگر.
و در آن ۳ دقیقه مصاحبه، جمله‌ای نبود که بگوید و با «نه» شروع نکند!
این واکنشی است که از همان شیوه‌یِ آموزش آب‌می‌خورد. شیوه‌یِ عمیقاً آیرانی که نگاهِ انسان را تحت‌الشُعاع قرار می‌دهد.
کتی البته نگاهش چرخیده بود و -مثلِ برق- زبانش پیشرفت می‌کرد. بچه‌ها هم که داستانشان چیزِ دیگری بود و هنوز نگاهشان آیرانیِ آیرانی نشده‌بود که بخواهد بچرخد یا نچرخد.
من اما به فروریختنِ جهان به درونم به طورِ ناگهانی عادت کرده بودم و همچنان هدفم از «تحصیل» تخلیه بود تا شرایط را برایِ لحظه‌یِ جذب آماده کنم. این‌ها را البته آن‌روزها نمی‌فهمیدم.
حالا می‌فهمم که پس از این همه‌سال زدودن و زدودن، بالاخره آبی -هرچند گِل‌آلود- در گودالم جاری شده‌است.
قلم‌ها و کتاب‌ها و یواش یواش کوله‌پُشتی را با خودم می‌کشیدم و «اَ‌سایْن‌مِنتْ» تحویل می‌دادم و همچنان وقتِ خریدنِ قهوه مثلِ خر در گِل گیر می‌کردم.
قهوه‌خانه‌ای که من همیشه می‌رفتم، «دِ‌رایْو تِرو» داشت
یعنی همین‌هایی که با ماشین‌ می‌روی جلویِ میکروفُن سفارش می‌دهی و جزئیاتش را می‌گویی، قیمت را می‌گیری و بعد هم رانندگی می‌کنی تا جلویِ پنجره‌ای که آنجا هست، جنس را می‌گیری .
این‌جور سفارش‌دادن‌ها البته همه چیزش خوب است اما همین‌که صدایِ طرف را از بلند‌گو باید شنید، کارِ فهمیدن را سخت می‌کند.
بعد از بارها رفتن و سفارش دادنِ یک لیوان قهوه و نفهمیدنِ آنچه طرف می‌گفت. سر انجام فهمیده بودم که جمله‌ای که می‌گوید، از دو حالت خارج نیست:
من می‌گویم: اِکسترا لارج کافی، تِری شوگِرز، پِلیز
«یعنی لطفاً یک قهوه‌یِ خیلی بزرگ با سه‌ قاشق شکر»
طرف ممکن است یکی از دو جمله‌ی ِ زیر را بگوید:
الف) ایز دَت اِوری تینگ؟ «یعنی همه‌اش همین؟»
ب) اِنی تینگ اِلْز؟ «یعنی چیزِ دیگری هم می‌خواین؟»
در صورتِ الف باید می‌گفتم «بله» و در صورتِ ب باید می‌گفتم «نه». هرچه می‌کوشیدم و درست گوش می‌کردم تا کدام جمله را می‌گویند، نمی‌فهمیدم .آن‌ها آنقدر سریع و شکسته حرف می‌زدند که در هر دو حالت چیزی شبیه به این از بلند گو پخش می‌شد: «بلابلابلا بلا».
به‌عنوانِ یک آیرانی از پا نمی‌نشستم، می‌گفتم: یِس
عددی رویِ صفحه ظاهر نمی‌شد، در عوض بلندگو می‌گفت:
«بلابلابلا بلا» می‌گفتم نُ
دیگر دیر شده بود و باز هم عددی ظاهر نمی‌شد و باز بلند گو می‌گفت: «بلابلابلا بلا».
بارِ دیگر سفارشم را تکرار می‌کردم و باز همین اتفاق می‌افتاد. البته آن «کیف و کتاب کشیدن‌ها» سرانجام فایده داد و جمله‌ای یافتم که در پاسخ به هر دو حالتِ الف و ب می‌توانست سودمندباشد:
دَتس ایت. «یعنی هَمَش همین»
این پاسخِ نغزی که به درایتِ آیرانی کشف کرده‌بودم، هم برایِ پرسشِ «همه‌اش همین؟» و هم برایِ پُرسشِ «چیزِ دیگری هم می‌خواهید؟» کارمی‌کرد.عددی رویِ صفحه ظاهر می‌شد و من باغرور به سمتِ دریچه‌ای که بود می‌راندم. شیشه‌یِ ماشین را پایین می‌کشیدم و یک سکه‌یِ دودُلاری رویِ پیش‌خوانش می‌گذاشتم. خیلی شیک و تویِ‌دماغی می‌گفتم:
یو کَن کیپ دِ چِنج