17نوامبر2017

15 شهریور 1396 نوشته شده توسط 

بخشایش لازم نیست اعدامش کنید

یادداشت‌های یک ذهن خطرناک
تفکر انتقادی، مرزی است میان یک کشور جهان‌سومی و یک کشور پیشرفته
سجاد صاحبان زند
وقتی شال و کلاه کرده بودم که به سفر طولانی کانادا بیایم، یکی از دوستان که بیش از سه دهه در آلمان زندگی کرده بود و همسری آلمانی هم داشت، توصیه کرد که شیفته غرب نشوم. در تمام طول سفر، با خودم تکرار می‌کردم که نباید شیفته فرهنگ غربی شوم و باید اصالتم را حفظ کنم. البته من در حفظ اصالت یدی طولانی داشتم، چون با این‌که فقط چند سال در رشت زندگی کرده بودم و سال‌های بسیاری را به دلیل شغل پدرم در غیر-رشت بودم و اساسا بعد از هجده سالگی تهرانی شده بودم، بازهم فارسی را با لهجه حرف می‌زنم. بااین‌همه، بازهم نگران بودم که شیفته نشوم. وقتی هواپیما از استانبول برخاست و مهماندار نوشیدنی‌ای ویژه‌ای را که نشان از شیفتگی به غرب داشت تعارف کرد، قبول نکردم. آب‌معدنی نوشیدم و حتی دقت کردم به حروف لاتینش نگاه نکنم، مبادا شیفته شوم.
هواپیما که در فرودگاه مونترال به زمین نشست، منتظر زرق‌وبرق بسیار بودم؛ اما چیز خاصی ندیدم. حتی به‌اندازه کافی لامپ روشن نبود. دلم گرفت. در مرحله بعد، وقتی با دوستی که در جستجوی‌مان آمده بود، وارد مونترال می‌شدیم، بدجوری خورد توی ذوقم. خیابان‌ها پر از دست‌انداز بود و زمختی بتن‌های اطراف خیابان، نشانی از شهر خط‌کشی‌ شده‌ای نداشت که احمدرضا احمدی می‌گفت. شاعر بزرگ معاصر بارها توصیه کرده بود که به پاریس بروم چون خیابان‌ها و کوچه‌هایش روح دارند و از کانادا خوشش نمی‌آمد چون گمان می‌کرد خیابان‌هایش را با خط کش ساخته‌اند و بی‌روح‌اند؛ اما اصلا چنین نبود. مونترال اصلا زیبا نبود. البته بااین‌همه گرافیتی، بی‌روح هم نیست.
برای آن‌که به فرهنگ و مردم کانادا علاقه‌مند شوم، به زمان نیاز داشتم. در ماه‌ها و حتی سال اولی که در مونترال بودم بارها از خودم پرسیدم که چه چیزی باعث می‌شود تا کانادا کشور بهتری از ایران باشد و وقتی متروی ابوقراضه شهر را می‌دیدم با خودم می‌گفتم من واقعا باید شیفته کدام بخش این کشور شوم. بی‌خانمان‌هایش که حسابی آدم را از زندگی ناامید می‌کنند و سیستم اداری قدیمی‌اش که باعث دل‌درد می‌شود. پس چه چیز باید من را شیفته خود کند. دقیقاً یک سال بعد از ورودم به مونترال ماجرا را کشف کردم.
با یکی از معلم‌هایم حرف می‌زدم و از سیستم آموزشی ناراضی بودم. از من خواست انتقادم را با مسئول مربوطه در میان بگذارم. به گفته‌اش عمل کردم، بدون این‌که امیدی داشته باشم. نه‌تنها فردای آن روز، به خواسته‌ام رسیدگی کردند که مدیر بخش مربوطه شماره مستقیمش را به من داد تا اگر در آینده مشکلی باشد، به‌سرعت تماس بگیرم.
کمی بعد متوجه شدم که این موضوع اصلا و ابدا منحصربه‌فرد نبوده است. این ‌یک اصل آموزشی است که دانش‌آموز و دانشجو باید انتقاد کنند. اصلا درس‌هایی در کالج و دانشگاه‌ها هست با عنوان این‌که چطور نقد کنیم یا چطور نقد اندیش باشیم.
مجلس، املاک نجومی و دانشجوی دانشگاه پلی‌تکنیک
بعد از آن‌که شکنجه و رفتار غیرانسانی دولت آمریکا در زندان گوانتانامو توسط یک روزنامه‌نگار (دانا پریست) افشا شد، یکی از دوستان روزنامه‌نگار ما به شوخی او را در کشورهای دیگری تصور کرد؛ مثلا در چین با او چه می‌کنند؟ یا در ایران و فرانسه و کره شمالی؟ یا در روسیه و ونزوئلا. این‌که ممکن است او به جرم اقدام علیه امنیت ملی بازداشت شود و بعد به مسائل گوناگونی اعتراف کند که قبل از به دنیا آمدنش روی‌داده باشد؛ اما دانا پریست برای این فعالیت خبری و افشاگرانه‌اش برنده جایزه پولیتزر شد. این تنها باری نبود که یک روزنامه‌نگار در یک کشور غربی، به علت انتقاد یا حتی افشای مطالب سری و البته غیرانسانی جایزه می‌گرفت. چه قبل و چه بعد از او افراد دیگری هم به دلیل فعالیت‌های روزنامه‌نگارانه‌شان تشویق شدند؛ مثلا در سال ۲۰۱۴، دیوید فیلیپس جایزه بهترین گزارش ملی را برای گزارش‌هایی درباره وضعیت سربازان برگشته از جنگ و شرایط زندگی آن‌ها دریافت کرد.P38-Sajad01111   
بعد از اتفاقات حاشیه‌ای مجلس که یکی از نمایندگان چند گلابی را در صحن علنی نوش جان کرد، گلابی برای مدتی، سیاسی‌ترین میوه ایران بود.
از آن‌طرف، مقام‌های سیاسی بسیاری به دلیل رسوایی استعفا داده‌اند، یا مجبور به استعفا شده‌اند یا حتی در صورت مقاومت، کنار گذاشته‌شده‌اند. ریچارد نیکسون، رئیس‌جمهور آمریکا مشهورترین مثال است. او به دلیل رسوایی واترگیت مجبور به استعفا شد، اما روزنامه‌نگارانی که این رسوایی را آشکار کردند تشویق شدند.
برسیم به دونالد ترامپ. کسانی که اخبار سیاسی آمریکا را دنبال می‌کنند می‌دانند که رسانه‌های آمریکایی با ترامپ چه کرده‌اند. او کسی است که وقتی به ریاست جمهوری رسید، بسیاری از ایرانیان او را با احمدی‌نژاد مقایسه کردند؛ اما ترامپ نمی‌تواند احمدی‌نژاد باشد. وقتی دانشجوی دانشگاه پلی‌تکنیک در روز حضور احمدی‌نژاد، اعلامیه «رئیس‌جمهور فاشیست، پلی‌تکنیک جای تو نیست» را در دست گرفت، او را بازداشت کردند، اما یقین بدانید که روزنامه‌نگاری که از رابطه ایمیلی پسر ترامپ و مقام‌های روسی می‌نویسد، احتمال دارد برنده جایزه شود.
تفاوت‌ها دقیقا همین‌جاست. وقتی چند سال قبل، دوست روزنامه‌نگاری فیش عیدی نمایندگان مجلس را فاش کرد، کمی بعد او را به دلایل دیگری بازداشت کردند. او فاش کرده بود که نمایندگان مجلس بسیار بیش از آن‌که ادعا می‌کنند، عیدی می‌گیرند. یا همین چند وقت پیش، روزنامه‌نگار دیگری که از قالیباف و املاک نجومی نوشته بود، به زندان افتاد و تا مدت‌ها جواب پس می‌داد.P38-Sajad02       
نادر قاضی‌پور در انتقاد به کسانی که او را به دلیل خوردن گلابی در صحن علنی مجلس نقد کرده بودند، گفت که برای حمایت از کشاورزان، گلابی خورده است تا گلابی‌هایشان در انبار نپوسد.
به گمانم تفاوت در اینجاست. آنچه کانادا را کشور بهتری می‌کند، خیابان‌های آن نیست. متروی متعلق به چند دهه پیش آن نیست. ساختمان‌های آن نیست. آنچه این کشور را جای بهتری برای زندگی می‌کند این است که در آن منتقدان در صورت درستی انتقادشان، جایزه می‌گیرند و تشویق می‌شوند. شما می‌توانی شهردار مونترال و لَ‌ول باشی، اما همین‌که پای یک خلاف در کار باشد، کارت را از دست بدهی و محاکمه شوی. مشکل همه‌جا وجود دارد، اما جایی برای بیانش تشویق می‌شوی و جایی‌ دیگر ممکن است نان، مسکن و آزادی‌ات را از دست بدهی. همین‌که سیاستمداران احساس کنند چشمی مرتباً در حال رصد آن‌هاست، به افراد بهتری تبدیل می‌شوند.
فلسفه، زبان انتقاد استP38-Sajad03        
بعد از رسوایی واتر‌گیت، ریچارد نیکسون استعفا داد، درحالی‌که اگر این اتفاق در ایران روی می‌داد احتمالا خبرنگار مربوطه را مجبور به خوردن آب‌خنک می‌کردند.
چند سال قبل که ریچارد رورتی به تهران سفر کرد، در جمع دانشجویانی بودم که او را سؤال‌پیچ می‌کردند. او هم باحوصله جواب می‌داد. از آن‌همه آرامش و متانتش خسته بودم. احساس می‌کردم برایش اهمیتی نداریم و به همین دلیل لبخند می‌زند، درحالی‌که نگاه انتقادی و پرسشگر برای او به‌هیچ‌وجه عجیب نبود. یکی از نکات جالبی که از او یاد گرفتم، نگاهش به فلسفه بود. یکی از دانشجویان سؤالی پرسید و ما دیدیم که رورتی در حال تکرار همان سؤال است. مرتب سؤال را از زاویه‌های دیگری مطرح می‌کرد و به آن پروبال می‌داد، اما جوابی در کار نبود. دوست دانشجوی ما دوباره پرسید و ماجرا به همان شکل ادامه پیدا کرد. درنهایت، دوست ما گفت که منتظر جواب است و رورتی گفت: «فلسفه جایی است برای فکر کردن. برای انتقاد. ما فقط پرسش‌ها را مطرح می‌کنم و سعی می‌کنیم درباره‌شان فکر کنیم. ما در برابر جواب‌ها مسئول نیستیم.» بعد هم دوباره لبخند زد و گفت: «من سال‌هاست برای همین کارم حقوق می‌گیرم.»P38-Sajad04     
گرفتن عکس سلفی نمایندگان مجلس با فدریکا موگرینی، مسئول سیاست خارجه اتحادیه اروپا، همین چند هفته قبل اتفاق افتاد. دقیقا وظیفه برخی از نمایندگان مجلس چیست؟ قانون‌گذاری یا دادن سوتی و خنداندن مردم؟
ریچارد رورتی راست می‌گفت. فلسفه همیشه ذاتی پرسشگر داشته است. به گذشته فلسفه که برگردیم، با گروهی مواجه می‌شویم که یونانیان باستان آن‌ها را «سوفسطایی» می‌نامیدند. کاری به این ندارم که ممکن است این گروه در آینده خود دچار کج‌روی شده باشند، نکته مهم این است که آن‌ها همه‌چیز و همه‌کس را زیر سؤال می‌بردند. چه سقراط را سوفسطایی بدانیم و چه او را مستقل فرض کنیم، او هم رویه پرسشگری را دنبال می‌کرد. می‌کوشید که به افراد مختلف بفهماند که شناخت درستی ندارند. فرهنگ گفتگو چنان در یونان باستان رایج بود که شعرها را به‌صورت گفتگو (نمایشنامه) می‌نوشتند و افلاطون هم بسیاری از کتاب‌هایش را به زبان گفتگو نوشته است.
فرهنگ غربی در دوران مدرنیته، به‌عنوان میراث‌دار فرهنگ یونانی، نقد، گفتگو و پرسش‌گری را در اولویت قرار داده است. از کانت شروع می‌کنم که او را به‌عنوان یکی از پیشتازان فرهنگ انتقادی می‌شناسیم. کانت به ما نشان می‌دهد که تفکر به معنای حفظ سنت نیست و این الگوی خوبی برای ماست تا بتوانیم زندگی را از زاویه نقد کردن ببینیم. او نشان می‌دهد که فرهنگ زمانی شکل می‌گیرد که منتقدانی برایش وجود داشته باشد؛ و نکته جالب اینجاست که کانت بزرگ‌ترین منتقدان را کسانی می‌داند که نقد کردن را از خودشان شروع می‌کنند.
هگل در روزهای نخستین کارش، نقد را به همان معنایی به کار می‌برد که کانت از آن استفاده می‌کرد: یعنی وسیله‌ای برای سنجش؛ اما بعدها از آن جلوتر رفت: نقد، آگاه شدن ناقد به موقعیت خویش است؛ یعنی کسی که نقد می‌کند به خودش و دیگران نشان می‌دهد که در چه جایگاهی قرار دارند. هگل معتقد بود بزرگ‌ترین دستاورد مدرنیته همین آگاهی و آگاهی دادن است. این‌که بتوانیم از هم نقد کنیم و به بهتر شدن همدیگر کمک کنیم. آیا تفکری که فیلسوفش هگل باشد، پیشرفت نخواهد کرد؟ وقتی شما به منتقدت به‌عنوان کسی نگاه می‌کنی که قرار است آگاهت کند، به او پول و جایزه نمی‌دهی؟ مشکل اینجاست که بسیاری در ایران روزنامه‌نگاران و منتقدان را نه‌تنها افرادی نمی‌دانند که آگاهی می‌دهند، بلکه آن‌ها را موی دماغ و مخل آسایش می‌دانند. روزنامه‌نگاران اگر خودشان را با یک گروه سیاسی، یا یک جریان قدرت هماهنگ نکنند، اغلب با مشکل مواجه می‌شوند.
نمی‌توانم از فرهنگ انتقادی بنویسم و از نیچه و ویتگنشتاین یادی نکنم. هردوی این بزرگان، به‌نقد اندیشی و تفکر انتقادی مشهورند. آن‌ها چنان پیش رفته‌اند که حتی به‌نقد خود فلسفه می‌پردازند و معتقدند که فلسفه، بازی زبانی است و تضادهای بسیاری در خود دارد.
اگر می‌خواهیم افراد بهتری باشیم، باید فرهنگ انتقاد را یاد بگیریم و اول‌ازهمه نقد شدن را. من همین‌الان آمادگی‌ام را اعلام می‌کنم. نقدتان را از همین صفحه شروع کنید.