17نوامبر2017

07 شهریور 1396 نوشته شده توسط 

آیا مهاجر‌ستیزی مبنای فلسفی دارد؟

یاداشتهای ذهن خطرناک 

نگاهی به مساله ماهیت به بهانه درگیری‌های هفته گذشته کبک‌سیتی
سجاد صاحبان‌زند

P38-sajad-01

راست‌های افراطی در کبک‌سیتی گمان می‌کنند که مهاجران هویت و حقوق شهروندی آن‌ها را به خطر انداخته‌اند، در حالی که آمار نشان می‌دهند مهاجران به ویژه در سال‌های اخیر نقش مهمی در پیشرفت کانادا داشته‌اند
موافقان و مخالفان پناهندگان هفته گذشته در کبک‌سیتی به جان هم افتادند تا بار دیگر ما با این سوال مواجه شویم که چرا برخی از کانادایی‌ها، هنوز نگاه خوبی به پدیده مهاجرت ندارند. آیا کانادا کشوری نیست که اساسش بر مهاجرت است؟ آیا وقتی اروپایی‌ها، حدود چهارصد سال پیش به این منطقه از جهان آمدند، با بومیان درگیر نشدند و جامعه‌ای جدید نساختند؟ تاریخ نشان می‌دهد حتی همان بومیان نخستین کانادا مهاجرانی هستند که از شرق دور به اینجا آمده‌اند. پس نگرانی از چیست؟ آیا مهاجران و حتی پناهندگان، حقوق شهروندی را ضایع کرده‌اند؟ مثلا قرار بوده به هر کانادایی، ماهانه ۴۰۰ دلار یارانه بدهند و حالا که کانادا پناهنده پذیرفته، به هر نفر ۴۰ دلار می‌رسد؟ شاید نگران تغییر هویت و ماهیت هستند. شاید نگرانند تا مبادا زیاد شدن مسلمانان، آسیایی‌ها، رنگین‌پوستان و به طور کلی هر آن‌چه که فرهنگ غربی آن را « دیگران» می‌نامد، باعث شود تا جامعه به طور کامل تغییر کند. اما سوال این‌جاست که اساسا چه چیز ماهیت جامعه را می‌سازد؟ آیا جامعه می‌تواند بدون تغییر زنده بماند؟
مهاجرت؛ تغییر در خود و در جامعه هدف
تقریبا همه مهاجرانی که سرزمین مادری‌شان را ترک می‌کنند، رویاهای بزرگی در سر دارند. ممکن است این رویاها، به دلیل نارضایتی از وضعیت سیاسی کشور مبدا باشد یا مشکلات شهروندی یا برای رسیدن به وضعیت مالی و اجتماعی بهتر. مهاجران همه آن‌چه را که داشته‌اند از خانواده تا دوستان و خاطرات کوچه‌های کودکی را رها می‌کنند تا به چیزهای تازه‌ای برسند. آیا آن‌ها قطعا موفق خواهند بود؟ مهاجران قطعا نگرانی‌های بسیاری دارند؛ از مساله زبان و فرهنگ بگیرید تا یادگرفتن قوانین و حال و هوای سرزمین جدید. در این بین آیا مهاجران، از حضور مهاجران دیگر احساس نگرانی نمی‌کنند؟
اجازه بدهید کمی بیشتر توضیح بدهم که چه چیزی ممکن است باعث شود تا یک مهاجر، مهاجر دیگر را یک عامل برای نگرانی خود بداند. بسیاری از ما گمان می‌کنیم که دلیل موفقیت یک جامعه، مثل جامعه کانادایی این است که به قانون توجه می‌کند، به حقوق دیگر شهروندان احترام می‌گذارد و فرهنگ ویژه خود را دارد. مثلا کانادایی‌ها به طور عمومی آدم‌های صبوری هستند و همین مساله باعث می‌شود تا اتفاق‌های خوبی برایشان بیافتد. اما یک مهاجر جدید، که مثلا از کشوری با فرهنگ متفاوت به کانادا آمده، آیا می‌تواند دقیقا خودش را منطبق کند؟ آیا مثلا می‌تواند مثل کانادایی هنگام رانندگی صبور باشد و قوانین را رعایت کند؟
نگرانی دقیقا این‌جاست که وقتی تعداد مهاجران زیاد شود، این حس ایجاد می‌شود که فرهنگ مهاجران در حال غلبه بر فرهنگ کشور مبدا است. بعد نگران می‌شویم که نکند این مهاجران، آن‌قدر زیاد شوند که فرهنگ به طور کلی تغییر کند. اجازه بدهید یک مثال دیگر بزنم. وقتی ما حدود سه سال قبل از اتوبوس پیاده می‌شدیم، افراد خیلی کمی بودند که روی چمن‌ها راه بروند. بیشتر افراد راه‌شان را دور می‌کردند تا روی چمن‌ها راه نروند. اما کمی بعد، به تعداد افرادی که به دلیل میانبر بودن، از روی چمن رد می‌شدند اضافه شد. این‌روزها، مسیری که افراد روی آن راه رفته‌اند کاملا کچل شده است. این یک مثال کوچک است که چطور افراد می‌توانند فرهنگ را تغییر دهند. آیا نگاه به این مسائل ما را نگران نمی‌کند که کشور جدیدمان هم دچار همان مشکلات کشور مادری‌مان شود؟
خیلی صادقانه بگویم که دیده‌ام بسیاری نگران این موضوع هستند و نمی‌توانم پنهان کنم که خودم هم از همین قشر «دلواپس‌ها» هستم. وقتی ما مهاجران نگران این تغییرات هستیم، چطور می‌توانیم از نگرانی کسانی که چند نسل در این کشور زیسته‌اند، تعجب کنیم؟
کبک سیتی، مهاجران و پناهنده‌ها
کسانی که زندگی در برخی کشورهای اروپایی را تجربه کرده‌اند می‌دانند که مهاجرت و مهاجر می‌تواند چه معنای خاصی داشته باشد. ایرانیانی را می‌شناسم که در کودکی و نوجوانی با خانواده یا تنها به این کشورها مهاجرت کرده‌اند و حالا بعد از سه - چهار دهه زندگی کردن، هنوز آن‌ها را با عنوان کله‌سیاه می‌شناسند، با آن‌که موهایشان را سفید کرده‌اند. نکته اینجاست که برخی از این افراد حتی همسرانی از کشور مقصد هم داشته‌اند، اما باز هم غریبه محسوب می‌شوند.
به جرات می‌توانم بگویم که کانادا وضعیتی کاملا متفاوت دارد. نژاد‌ها، فرهنگ‌ها و ملت‌های گوناگون چنان به هم گره خورده‌اند که فقط یک احمق می‌تواند احساس غالب بودن نژاد و فرهنگش را داشته باشد. در خیابان و مترو بارها دیده‌ایم که دختر سفید و پسر رنگین‌پوست چنان عاشقانه به هم نگاه می‌کنند (و گاهی کارهای دیگر هم می‌کنند) که مطمئن می‌شویم عشق مرز ندارد. حالا این عشق می‌تواند رمانتیک باشد یا برخاسته از هورمون‌هایی که درون انسان ترشح می‌شوند و او را به مرز جنون می‌رساند.
آمار منتشر شده روزنامه نشنال‌پست در هفته گذشته، نشان می‌دهد کبک‌سیتی نخستین شهر خطرناک کاناداست. بعد از آن شهرهای تورنتو و مونترال قرار دارند در حالی که شاید باید پرجمعیت‌ترین شهر کانادا در رتبه اول قرار می‌گرفت و کبک سیتی به دلیل جمعیت کم و وسعت کمترش به جایگاه ششم و هفتم می‌رفت. اتفاق اخیر نشان داد که آمار نشنال‌پست پر بیراه نیست و هنوز شکاف‌های بزرگی در مرکز ایالت فرانسوی‌نشین کانادا وجود دارد. انگار که آب و جوهر بخواهند با هم ترکیب شوند و آب یا جوهر بخواهند در برابر تغییر مقاومت کنند. کانادا کشوری است که نمی‌تواند بدون مهاجر تعریف شود.

لیوان و جوهر

P38-Sajad-03
ترکیب آب و جوهر می‌تواند مثال خوبی باشد برای آن‌که بدانیم چطور ماهیت یک چیز ممکن است تغییر پیدا کند. یک لیوان آب را در نظر بگیرید و چند قطره جوهر به آن اضافه کنید. آب تغییر رنگ می‌دهد. چند قطره دیگر اضافه کنید. آب باز هم تیره‌تر می‌شود، اما هنوز می‌توان اسم این مایع را آب گذاشت. اما اگر افزودن قطرات جوهر ادامه پیدا کند، ما کم‌کم دیگر با مایعی به اسم آب روبرو نیستیم؛ جوهری داریم که کمی رقیق شده. قصد ما ارزش‌گذاری نیست. آب و جوهر، حتی جوهر رقیق شده، می‌تواند کارکرد ويژه خود را داشته باشد. اما ترس برخی از کبکی‌ها به همین داستان برمی‌گردد. آن‌ها نگرانند مبادا هویت جامعه‌شان چنان تغییر پیدا کند که قابل شناسایی نباشد. این‌که این ترس تا چه اندازه درست است، در قضاوت ما نمی‌گنجد، فقط به این وسیله می‌توانیم درک‌شان کنیم.
فلسفه و ماجرایی به نام بحران هویت
همه آن‌هایی که زبان انگلیسی یاد گرفته‌اند با «پرزنت پرفکت» ( حال کامل یا ماضی نقلی) روبرو شده‌اند. یکی از کاربردهای این زمان این است که شما می‌گویی که چند بار به اصفهان رفته‌ای یا مثلا تا حالا به «جیبوتی» رفته‌ای یا نه. اگر از دیدگاه هراکلیوس ( فیلسوف یونان باستان) به «پرزنت پرفکت» نگاه کنیم، این زمان به طور کلی غلط است. او معتقد بود که « یک شناگر تنها یک بار می‌تواند در یک رودخانه شنا کند». علت آن‌قدرها پیچیده نیست. علم ثابت کرده که سلول‌های بدن انسان مرتبا در حال تغییر هستند، در نتیجه کسی که بار دوم شنا می‌کند با نفر اول تفاوت می‌کند: سلول‌های بدن او تغییر کرده‌اند. شاید ریش صورتش کمی بلندتر شده باشد و در نهایت، چون تجربه یک بار شناکردن را داشته، فرد دیگری است که با فرد بی‌تجربه قبلی فرق می‌کند. همه این‌ها به یک طرف، خود رودخانه دیگر رودخانه سابق نیست. آب‌ها رفته‌اند و آب جدید آمده است. آن ماهی قرمز کوچکی که برادرم صمد بهرهنگی از آن نوشته بود رفته و حالا کوسه‌ای در آن منطقه پرسه می‌زند. این‌ها حرف فیلسوف یونان باستان را تایید می‌کند که نمی‌توان در یک رودخانه دوبار شنا کرد. به اصفهان هم نمی‌تواند دو بار رفت. هم اصفهان در حال تغییر است و هم شما.
اگر بخواهیم از این دیدگاه به ماجرای کبک سیتی نگاه کنیم می‌بینم که ترس از تغییر اساسا بیهوده است. چه کسی می‌تواند تعریفی از این شهر ارائه کند؟ آیا شهر کبک مجموعه‌ای است از کبکی‌های فرانسوی‌زبانی که ۱۳۰ سال در این شهر زندگی کرده‌اند؟ ممکن است کس دیگری از ۱۳۲ سال حرف بزند و همین کبکی راست افراطی‌ای که می‌خواهد سر به تن آن پناهنده بیچاره نباشد، از دایره کبکی بودن خارج شود، چون پدر پدربزرگش ۱۳۱ سال قبل به این منطقه از جهان هجرت کرده است. او باید بداند که دقیقا یک ثانیه بعد از ورود آن پناهنده بخت‌برگشته، ما تعریف جدیدی از کبک‌سیتی داریم، تعریفی که در آن، این شهر را جایی برای پناهنده دانسته‌ایم و تاریخ به گذشته برنمی‌گردد.
افلاطون، ماهیت اجسام و جامعه را در حال تغییری مداوم می‌دید و البته نگاهی منفی به داستان داشت. از دیدگاه او همه چیز رو به نابودی بود. شاید بخشی از حرف او درست باشد. وقتی درباره یک فرد، به عنوان بخشی از جامعه حرف می‌زنیم قطعا این فرد در حال پیر شدن است. یعنی یک نابودی فیزیکی را تجربه می‌کند. دندان‌های او هر لحظه به سیاهی و پوسیدگی نزدیک می‌شود و موهایش به سپیدی و ریختن. اما چطور می‌توانیم از آن نوزادی که به دنیا آمده حرف نزنیم؟ از نگاه اجتماعی، هر چند همه چیز در حال تغییر است، اما آیا می‌توان از نابودی و تباهی حرف زد؟ شاید اگر عقیده‌ای بسته داشته باشیم و یک اصل کاملا ثابت را باور کنیم، افلاطون راست بگوید، اما وقتی از ارزش‌های انسانی حرف می‌زنیم، قطعا او باید برود و در خیابان‌های آتن سوت بزند چون در حال گفتن ارجایف است.
ارسطو ماهیت اشیاء را به 2 بخش درونی و بیرونی تقسیم می‌کند. مثلا وقتی ما یک مجسمه برنز داریم، یک شیر یا پلنگ هم داریم. می‌توانیم آن را به عنوان یک مجسمه برنزی ببنیم و یا شیری که مثلا در حال غرش است. هم این قطعه برنز در گذشته بوده است، هم حالت شیری که نعره می‌زند بارها تکرار شده است. حالا ترکیب این دو، چیز جدیدی را ساخته‌اند. از نظر ارسطو، ماده یعنی برنز، ماهیتی ثابت دارد اما حسی که شیر منتقل می‌کند متفاوت است. یعنی ممکن است پرچم کبکی سیتی یا اسم‌اش ثابت باشد، اما هویتش مدام در حال تغییر است. کسی هم نمی‌تواند جلوی این تغییر را بگیرد.
با صحبتی از هگل داستان را تمام می‌کنم. او معتقد بود که هویت اشیا و مجموعه‌ها مرتب در حال تغییر است، اما نه با هر اتفاقی. مثلا وقتی یک کبکی به دستشویی می‌رود، این اتفاق تغییری در هویت انسانی این شهر ایجاد نمی‌کند. یعنی هر اتفاق کوچک یا بزرگی سبب تغییر در ماهیت نمی‌شود. اما اگر همین کبکی یبوست داشته باشد و با فکر کردن به این‌که اگر پناهنده‌ها نمی‌آمدند فیبر بیشتری به بدن او می‌رسید و یبوست نمی‌گرفت، شاید به خیابان بیاید و شعار بدهد. حتی کسی را کتک بزند و تیری هم شلیک کند. به همین سادگی هم می‌توان جهان را تغییر داد. به تاریخ جهان نگاه کنید! بعد از دو جنگ جهانی ما آدم‌های دیگری شده‌ایم و ببینید این دو جنگ چقدر احمقانه شروع شده‌اند، دقیقا شبیه همین ماجرای یبوست.
ما مرتبا در حال تغییریم و هیچ چیز نمی‌تواند جلوی این تغییر را بگیرد.