17نوامبر2017

31 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

فلسفه یعنی خودت باش و مسولیت قبول کن

یادداشت‌های یک ذهن خطرناک
خلخالی، اصلاح‌طلبان، آقازاده‌ها و پدیده‌ای با عنوان ژن خوب یا بد
سجاد صاحبان‌زند
همسر من به دلیل تکمیل مدارک انجمن پرستاری، مدتی در کبک سیتی ساکن بود و میزبانش زنی ۸۵ ساله که دو اتاق خانه‌اش را کرایه داده بود. بعد از تمام شدن دوره، میزبان کبکی، اتاق را به پرستار دیگری کرایه داد و از بخت بد او، این بار پرستار کبکی بود و همزبانش اما الکلی از کار در آمد و شاید به همین دلیل بود که جایی او را استخدام نمی‌کردند. می‌گفت که پرستار حدودا ۵۰ ساله، دست کجی کرده و از کیفش چند دلاری هم دزدیده است. طاقت او زمانی به سر آمد که وقتی دو روز از مستاجرش خبری نشد، در اتاق را باز کرد و مستاجر را سیاه‌مست میان شیشه‌های الکل یافت. بر من ببخشایید که مي‌گویم و توصیف می‌کنم اما به نقل از صاحب‌خانه پیر می‌گویم که اتاق را بوی ادرار و تعغن گرفته بود. این شد که پلیس به نجات پیرزن آمد.
هفته بعد از این ماجرا که همسرم برای کاری، بار دیگر به کبک سیتی رفته بود، پیرزن مهربان کبکی داستان را به تمامی برای او تعریف کرد. به جز لحن پیرزن که همراه با ناراحتی و حزن بود، نگاهش به جهان من را به تحسین وا داشت. گویا دو روز بعد از واقعه و بازداشت مستاجر الکلی، او بار دیگر به خانه برگشته بود و اعتراف کرده بود دویست دلار از کیف صاحبخانه‌اش برداشته و به زودی پس‌اش می‌دهد. در حالی که مبلغ مورد ادعای ضاحب‌خانه بیش از پانصد دلار بود، اما پیرزن به همسرم گفته بود:« بیچاره دختر خوبی است.» یعنی هم باور کرده بود که قرار است بخشی از پول رفته‌اش را پس بیاورد و هم از صداقت نصفه نیمه زن الکلی خوشش آمده بود. تحسین من اما دلیل دیگری داشت. پیرزن بر خلاف بسیاری از ما ایرانی‌ها، که مسائل را سیاه یا سفید می‌بینم، آن‌را درست دیده بود: هر انسانی می‌تواند در عین بدی، خوبی‌هایی هم داشته باشد.
P38-01   
گفتگوی نشریه اندیشه پویا با فاطمه صادقی، نام پدر او، صادق خلخالی را بار دیگر زنده کرد. تلاش دختر برای داشتن هویتی مستقل با نام خانوادگی متفاوت هم سبب نشد تا فردیت او را از پدرش جدا بدانیم.
دو فرزند و پدر با دو داستان متفاوت
این داستان کوتاه را نوشتم تا برسم به رویدادهایی که در دو سه هفته اخیر حاشیه‌های سیاست ایران را ساخته‌اند. حدود یک ماه پیش، حمیدرضا عارف ( پسر محمدرضا عارف) در جواب خبرنگاری که از او پرسیده بود چطور توانسته با این سن کم، به چنین موفقیتی در صادرات و واردات کالا برسد از «ژن خوب» گفت. یعنی این‌که باهوش بودن را از پدرش به ارث برده است. فکر می‌کرد با این جواب کوته‌بینانه می‌تواند مسیر را عوض کند. پر واضح است که اگر رانت پدرش در کار نبود، او الان شاید در بهترین شرایط، روزنامه همشهری را ورق می‌زد تا یک کار پاره وقت پیدا کند.
این ماجرا را داشته باشید تا به مصاحبه نشریه اندیشه پویا با فاطمه صادقی برسیم. شاید این اسم در نگاه اول برای بسیاری ناشناخته باشد، اما دو گروه او را به سرعت خواهند شناخت. دسته اول کسانی هستند که تاریخ معاصر ایران و نقش صادق خلخالی در اعدام‌های اول انقلاب را از خاطر نبرده‌اند و دسته دوم کسانی هستند که در حوزه حقوق زنان فعالیت می‌کنند. فاطمه صادقی، دختر صادق خلخالی است و البته یکی از فعالان حقوق زنان. هر چند که به گفته او پدر در سال‌های پایانی عمرش طرفدار خاتمی و اصلاح‌طلبی بود، اما دختر از انتقاد پدرش ابایی ندارد.
‌سعی می‌کنم تا روایت دو طرف را بنویسیم و جانبدار کسی نباشم. دوستان روزنامه‌نگار ما در نشریه اندیشه پویا از خانم صادقی می‌خواهند که گفتگویی با او داشته باشند. گفتگو انجام می‌شود و نسخه آماده چاپ را برای او می‌فرستند. او بعد از افزودن و کم کردن چیزهایی، آن‌را دوباره به آن‌ها بر می‌گرداند. حتی او بعد از انتشار گفتگویش به صورت ایمیلی از نتیجه کار تشکر می‌کند. اما کمی بعد از انتشار گفتگو، خانم صادقی دست به اعتراض می‌زند. او در گفتگویی دیگر مدعی می‌شود که این گفتگو هر چند نادرست نیست، اما نباید آن‌را صادقانه دانست. مثلا قرار بوده از او درباره کتاب‌هایش بپرسند و نه درباره سابقه پدرش. یا این‌که بخش‌هایی از گفتگو را حذف کرده‌اند که بسیار مهم بوده است. مثلا در بخشی خانم صادقی درباره رابطه‌اش با پدرش می‌گوید:« من آدمی هستم که ژن هایی را به ارث برده‌ام، البته منظورم فقط ژن‌های وراثتی نیست، منظورم آن چیزی هم هست که از تاریخ به ارث می‌رسد که می‌تواند شامل تاریخ خانواده هم باشد. مثلاً این‌که من عینکی هستم، ژنتیک است. در خانه‌ی ما همه مثل پدرم عینکی‌اند. اما بودن امروزِ من نتیجه‌ی کتاب هایی است که خوانده‌ام، تأملاتی که داشته‌ام، تجارب تلخ و شیرینی که از سر گذرانده‌ام، دوستان و رفت و آمدهایی که داشته‌ام و نحوه‌ی تربیت من.»
به این دو داستان که با فاصله کمتر از یک ماه در ایران روی داده‌اند، نگاه کنیم. آیا عملکرد حمیدرضا عارف، فقط به این دلیل که فرزند محمدرضا عارفِ اصلاح‌طلب است، باید در سایه قرار گیرد؟ درست است که بیشتر روزنامه‌نگاری جدی در ایران به اصلاح‌طلبان اختصاص دارد و آن‌ها طرفداران بیشتری دارند، اما آیا می‌توان بر صحبت‌های عارف جوان چشم بست؟ اما انگار « گیرم پدر تو بود فاضل/ از فضل پدر تو را چه حاصل» دیگر کاربردی ندارد. این روزها با پدر مقام‌سیاسی‌دار، فاضل که سهل است، حتی می‌تواند خود فضل شد.
اما از آن طرف، درست است که صادق خلخالی حکم اعدام بسیاری را صادر کرده و از این بسیاران، حتی برخی تفهیم اتهام هم نشده بودند، اما دخترش چه گناهی کرده است؟ آیا او وقتی به دنیا می‌آمد، انتخاب کرد که پدرش رییس دادگاه‌های انقلاب در روزهای نخست به قدرت رسیدن انقلابیون باشد؟ آیا شهرت پدرش به او کمک کرده تا مثلا به جایگاهی برسد؟ آیا رییس اداره‌ای شده یا با استفاده از رانت پدرش، به نان و نوایی رسیده است؟ پس چرا او را به جرم این‌که دختر فردی است که دوستتش نداریم، محاکمه می‌کنیم؟
فردیت و مقایسه هر کس با خودش
یکی از خصوصیات یک جامعه بسته این است که فردیت در آن معنایی ندارد. یعنی وقتی صحبت از یک شهروند عادی می‌شود، حتما آن فرد باید یک پیشوند و پسوند مناسب داشته باشد که جامعه تحویل‌اش بگیرد. مثلا دکتر فلانی. نگاهی به جامعه ایرانی نشان می‌دهد که مردم ما سال‌هاست با این مساله دست و پنجه نرم می‌کنند که آیا یک شهروند عادی، می‌تواند هویتی کاملا مستقل داشته باشد یا نه؟
مثلا شما به همین مثال ساده « آقا ما سوال داریم» نگاه کنید. دانش آموزی دستش را بالا می‌برد، اما شرم می‌کند از این‌که از ضمیر فاعلی «من» استفاده کند. او از «ما» استفاده می‌کند چون فکر می‌کند اگر چند نفر پرسشی را داشته باشند، ارزش آن پرسش بالا می‌رود. شاید می‌خواهد خودش را در یک جمع مخفی کند. به نظر شما چرا این اتفاق می‌افتد. چرا ما به جای «خانه‌ام» می‌گوییم «خانه‌امان»؟ آیا این ماجرا ریشه در هویت فرهنگی ما دارد؟
زبان فارسی یکی از زبان‌هایی است که می‌توان فاعل را در آن حذف کرد، در صورتی‌که این اتفاق در زبان‌های لاتین نمی‌افتد. مثلا ما می‌توانیم به جای جمله « من تو را دوست دارم» بنویسیم « دوستت دارم». ضمیر فاعلی من، به سادگی در جمله حذف شد و فقط شناسه «م» در انتهای فعل «دارم» باقی ماند تا نشان بدهد ما با یک فاعل اول شخص مفرد روبروییم. یعنی فاعل و ضمیر فاعلی اهمیت چندانی ندارد و می‌تواند به سادگی حذف یا محو شود. شاید ریشه در زبان ماست.
فلسفه بی‌فردگرایی هیچ معنایی ندارد
فلسفه به معنی غربی آن، به هیچ وجه بدون فردیت معنایی ندارد. یعنی وقتی ما از یک رویداد، یک مساله، یک موقعیت یا هر چیز دیگری حرف می‌زنیم، حتما باید پای یک انسان در میان باشد. چنین فردیتی تمام فردیت‌ها را محترم می‌شمارد و از تمام فردیت‌ها دعوت می کند تا حاضر باشند و نقش خود را بازی کنند.
شاید بد نباشد از افلاطون شروع کنیم، کسی که فلسفه را «مشق مرگ» می‌دانست. از نگاه او، ما هر روز با موضوعی بزرگ و حل ناشدنی به نام مرگ روبروییم. می‌میریم و زنده می‌شویم تا بدانیم دقیقا کی هستیم و زندگی چه معنایی دارد. وقتی فردیت آدم وجود نداشته باشد، قطعا مرگ هم بی‌معنا می‌شود.
هگل در موضوع فردیت هم سرآمد همه فیلسوف‌هاست. او کسی است که فلسفه را در آزادی آدم‌ها در فکر کردن و مستقل بودن معنی می‌کند. یعنی تا وقتی کسی مستقل نباشد و نتواند مستقل فکر کند، فلسفه معنایی نخواهد داشت. این طرز فکر او، بی‌شک ما را به یاد دکارت می‌اندازد:« من می‌اندیشم، پس من هستم». نکته جالب این جمله دکارت، حذف «من» دوم در ترجمه به فارسی است. یعنی تاکیدی که دکارت روی هویت و من داشت، به سادگی در فارسی حذف می‌شود، چون زیبایی جمله و به قول ادبا، حذف به قرینه لفظی مهمتر از هویت فردی کسی است که می‌خواهد فکر کند.
فلسفه قطعا بدون کانت معنایی ندارد. او یکی از دیگر افرادی است مرتبا از فردیت می‌نویسد. او از اخلاق و هویت فردی می‌نویسد، اما این هویت فردی فقط و فقط با عقل و استدلال معنی پیدا می‌کند و در نتیجه دین هیج جایی در اندیشه‌اش ندارد. اگر کسی مثل کانت و اندیشمندی مثل سارتر، تفاوت‌های بسیاری داشته باشند، حداقل درباره فردیت مثل هم فکر می‌کنند. سارتر از انسانی حرف می‌زند که مستقل است و باید مستقل باشد و در برابر این مستقل بودنش مسوول است. وقتی از زاویه او به دنیا نگاه می‌کنیم، کسانی استقلال و فردیت را زیر سوال می‌برند که مسولیت پذیر نیستند. می‌خواهند مشکلات را گردن دیگران بیندازند.
اگر بخواهیم بار دیگر به دو حاشیه سیاسی – اجتماعی دو ماه اخیر ایران برگردیم می‌بینم که سارتر کاملا حق دارد. فردیت فاطمه صادقی در نظر گرفته نمی‌شود، چون بسیاری هویت او را فقط در هویت پدرش می‌بینند. اگر صادق خلخالی هم مثل بسیاری از سیاستمداران و انقلابی‌ها روزهای نخستین می‌ماند و حالا هم مسندی داشت، چه بسا وضعیت دخترش جور دیگری بود: چون فردیت در ایران به سادگی زیر سایه شغل و مسند اجتماعی قرار می‌گیرد. به همین دلیل است که در مقابل اسم فردی مثل نیچه، هرگز نمی‌بینیم کسی بنویسد «دکتر نیچه»، اما بسیاری در ایران، بعد از تمام شدن دوره فوق‌لیسانس باید دکتر خطاب شوند، وگرنه اخم‌هایشان توی هم می‌رود.
آیا مشکلات اخلاقی ما به چهل سال اخیر برمی‌گردد

P38-02
بسیاری از ما از این‌که هویت فردی داشته باشیم فرار می‌کنیم چراکه داشتن هویت و گفتن «من» به جای «ما» مسولیت به همراه خواهد آورد.

بسیار شنیده‌ام که می‌گویند مشکلات اخلاقی ما، به سال‌های بعد از انقلاب 57 برمی‌گردد. هر چند اخلاق‌گرایی در ایران بعد از انقلاب سال ۱۳۷۵، تغییرهایی داشت اما این‌جوری نبود که قبل از انقلاب همه ماه شب چهارده باشند. فقط نگاهی به این آگهی شرکت مینو بیندازید. آگهی‌دهندگان به مردم هشدار می‌دهند که مبادا کسی جنس دیگری را به اسم مینو به آن‌ها بفروشد. یعنی از یک‌سو، خطرکلاه گذاشتن هر لحظه وجود داشته و از طرفی، هویت مخاطبان چندان مهم نبود، چون هر لحظه ممکن بود سرشان کلاه برود. یاد آدم بزرگ‌هایی می‌افتم که مرتب در حال نصحیت بچه‌ها هستند.