26جون2019

31 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

«کولی» نکته‌ای نغز از کارنامه‌ای سیمین

به مناسبت ماه اوت، سومین سالمرگ سیمین بهبهانی
فرشید سادات‌شریفی
P45-سیمین بهبهانی - Simin Behbahani
سیمین بهبهانی یکی از پرکارترین شاعران معاصرست که مجموعه اشعار او (نشرِ نگاه، که محتویاتش مبنای کارِ رساله حاضرست)، از دفاترِ زیر تشکیل شده است:
1. جای پا (۱۳۳۵)
2. چلچراغ (۱۳۳۶)
3. مرمر (۱۳۴۱)
4. رستاخیز (۱۳۵۲)
5. خطی ز سرعت و از آتش (۱۳۶۰)
6. دشت ارژن (۱۳۶۲)
7. یک دریچه آزادی (۱۳۷۴)
8. یکی مثلا اینکه (۱۳۷۹)
9. تازه‌ها (نشر، به‌سال ۱۳۸۲ در حکم پیوستی بر مجموعه کاملِ اشعار)
10. جلد دوم مجموعه‌اشعار که پس از مرگ او منتشر شد
P45-3
سیمین در غزل‌های نوَش جهت و مسیر کلام خود را در مورد زن از بیان رئالیستم به سمت سمبولیسم و بعضا سوررئالیسم حرکت داده است؛‌ وی در مجموعه دشت ارژن، به شانزده غزل، عنوان کولی‌واره ثبت کرده است و به کمک آن نمادی مناسب برای بازنمودِ خصوصیات ایرانی می‌سازد و برای شخصیت متقابلِ او (مرد ایرانی) از ایلخان بهره می‌برد. سه ویژگی اصلی کولی، رنج کشیدن، بدنام‌بودن (به ظاهر) و برخورداری از روحیه اعتراضست و ظاهرا سیمین با انتخاب این شخصیت نمادین، چند مقصود را همزمان دنبال می‌کرده است: به تصویر کشیدن رنج تاریخی زنان در زیر یوغ سنّت مردانه؛ القاي روحیه اعتراض و پرخاشگري به زنان براي قیام در برابر این وضعیت و متأثرکردن و به تأمل واداشتن مخاطبان در خصوص سنّت فرهنگی مردانه و زنان.
خود او درباره «کولی»اش می‌گوید: وی «اگرچه از شرق است، اما به غرب سفر می‌کند. روح کولی در قلب اروپا، سوار بر اسبان تیز تک مجار می‌تازد و یال اسبش را باد شانه می‌زند، در اسپانیا می‌خواند و می‌رقصد، اندوه و غربت دیرین خود را با زخمه‌های گیتارش بر دل چاک‌چاک زمان می‌نشاند و در سرزمین نیاکان من (ایران) بر دور افتاده‌ترین حواشی کویر پای می‌کشد. ماران کویر را می‌شناسد و زهرشان را مهره‌شان را با خود نگاه می‌دارد.
در آیینه حال تو را و آینده مرا می‌بیند. او زبان و پیام ونشانه‌های دیرینه خودرا فراموش نمی‌کند: با ضربه‌ها و صداها پیام ‌می‌فرستد، بر سنگ‌ها و درخت‌‌ها نشانه می‌گذارد و حضور یا کوچ خود را اعلام می‌کند.
می‌خواستم لحظه‌ها همه شادمانه باشند و نبودند، می‌خواستم پژمردن و فروافتادن نباشد و بود، می‌خواستم روز به بطن تنگ و سیاه شب بازنگردد و باز می‌گشت و می‌خواستم ظلم و ظلمت پای نگیرد و می‌گرفت و چنین بود که شعرم همه‌زیبایی نبود: گاه نمود به چرک نشسته زخی بود و گاه کبود فریاد فرو مانده و برآماسیده در حلقومی.» (بهبهانی، ۱۳۷۸: ۱۳تا۱۰)
جریانی که سیمین در کولی‌واره‌ها دنبال می‌کند در ظاهر تضادها و تناقص‌هایی با هم دارند و این به روح ناآرام و آزده سیمین بر می‌گردد. (دربه‌دری‌های روح زن ایرانی)
به نمونه‌های زیر دقت کنید:
- بالا گرفته کار جنون کولی دوباره زار بزن!
بغض فشرده می‌کشدت فریاد کن، هوار بزن!
- کولی! نشان حقیقت از دوست پرسیدی و گفت:
تفسیر ژرف عظیمش: خاموشی جاودانه
(دشت ارژن، «کولی‌واره(۱۵)»: ۶۶۶)
شاعر با به تصویر کشیدن صحنه‌های مختلفی از کولی به نوعی دست به آشنایی‌زداییِ معنایی زده است ذهن مخاطب تا به حال کولی را به چشم یک زن منفور، بدبخت و پست نگاه می‌کرد و نمی‌توانست آن را به تمام زنان تعمیم دهد اما اکنون از زبان یک شاعر آن هم یک شاعر زن (که در نهایت صلابت و جسارت بر تارک غزل ایستاده است) کولی رنگ دیگری می‌یابد .
شاعر زن، صدای قرون و اعصار می‌شود، صدای مادرش و مادربزرگش و همه زن‌هایی که در طول تاریخ به بی‌صدایی آمده‌اند و رفته‌اند و حالا رفته‌اند و حالا در حنجره‌ای تازه و جوان تجلی یافته‌اند، صدای پاره‌ای از انسان و پاره‌ای از هستی.
بزرگ مادر مادرانی دیگر را می‌زاید و پدران آینده را،‌ او جامعه‌ای تازه را بنا می‌نهد و تارخی نو را می‌نویسد، پس شاعر زن در ادامه اسطوره آفرینش و بزرگ مادر می‌آید و با آفرینش خود قصد دگرگونی و تازگی جهان و هستی را دارد و به گونه‌ای دیگر اسطوره تازه‌ای از بزرگ مادر به دست می‌دهد و فرزاندانی را که ساختن جهان تازه را برعهده دارند.
شاعران زن بدین گونه‌اند که با اجتماع پیرامون خود برخورد دارند و از گذشته و تاریخ، آینده‌ و تاریخ را می‌سازند.
آری زنی که در نهایت وفاداری و عشق خود با یک مرد مستبد و دیکتاتور زندگی می‌کند در همین راه جانش را از دست می‌دهد. او در اسارت کامل یک مرد بوده و هیچ‌گونه تصمیمی نمی‌توانسته بگیرد؛ به بیانِ خودِ وی:
«محیط مرد سالاری برای زن ایرانی از آغاز تاریخ چندان تنگ و تار بوده است که در قبال صدها قهرمان مثبت و منفی، مرد از زنان جز چند نام بیرنگ و رونق چیزی نمانده‌ است. پس از انقلاب مشروطیت و در شصت‌ هفتاد سال اخیر، زنان توانستند تا اندازه‌ای خود را بشناسند و از پشت پستو بیرون بیایند و ریگ از زیر زبان بردارند و سخنی بگویند اگر نقشی باید بیافرینند از این به بعد است. گمان می‌کنم زن روزی می‌تواند نقش‌آفرین باشد که به استقلال فکری برسد.» (بهبهانی، ۱۳۷۸: ۷۷۱)
همچنین او در بخش «زهره سازی خوش نمی‌سازد» از دفترِ یک دریچه آزادی به‌نوعی کولی‌واره‌ها را ادامه می‌دهد؛ منتهی از دیدگاه مقابل غالب این سروده‌ها بیان داستان‌گونی از ظلم‌های تاریخی است: در بند کشنده‌ زنان و حکومت مظلومیت مادران این مرز و بوم. در یک جمع‌بندی می‌توان گفت که: بهبهانی با حکایت دل و درون، در کولی‌واره‌ها به حافظه تاریخی متصل می‌گردد؛ در این موقعیتِ دشوار است که ما تناقض‌های روحی گوینده را آشکار می‌بینیم: پرداختن به روح جمع، گم شده در جمع،‌ سرود خوانی در جمع، پرداختن به خویش، انزوا گزیدن در خویش، رها شدن در خویش.
نمونه‌ای از کولی‌واره‌ها:

نهاد بر درگوش: صدای یک زن بود
چه رفت برکولی دلش نه زآهن بود

حکایت از شمعی که شرم‌رو می‌سوخت
عبورخطی سرخ ز راه روزن بود

نهاد بر در چشم: گزید لب از رشک
چه جای لب - آری- که دل گزیدن بود

به سبزه‌ی بستر، دو ساقه‌ی ریواس
تنیدگان با هم، چنانکه یک تن بود

سکوت و صبر و رشک چو دست سنگینی
فشرده نایش را به تیغ شیون بود

نشان خرسندی، دو آه و آرامش
میان تاریکی، دو نقطه روشن بود

شقیقه‌ی کولی چکش به سر می‌کوفت
دو تسمه از رگ‌هاش کنارگردن بود

به چار یک بس کن! (کلام محکم گفت)
که حصه‌ات از سیب چنین معین بود

نحیف شد کولی زغصه چون سوزن
چو دانه‌اش چندی به خاک مدفن بود

بهار شد کولی زخاک سر برکرد
به گونه‌ی کاجی که غرق سوزن بود

منبع
بهبهانی، سیمین (۱۳۷۸). یاد بعضی نفرات. تهران: البرز.