26جون2019

31 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

من و دیفندر و صحرا

 

وحید امیری ۹ سالی هست که کانادا زندگی میکند، شغل اصلیش در زمینه نفت و گاز است ولی‌ در کنار آن در مورد خودرو هم دستی بر آتش دارد و با قلم زیبایش درباره تجربیات ماشین سواریش مینویسد، وقتی‌ که ۸-۹ سال داشت با اولین مجله ماشینی که پدرش برایش خرید، عاشق اتومبیل شد و حالا بعد از سالها مقالاتش در مجلات مختلف مثل ماشین و به تازگی در مجله هفته هم چاپ می شود. از طرفداران پرو پا قرص جرمی کلارکسون است و خودش معتقد که نوشته هایش به شدت از جِرِمی و سبک گفتار و نوشتار او تاثیر پذیر بوده است.

مجله هفته


P52-Defender

وحید امیری

از روز اول که گوشه پارکینگ،دیدمش عاشقش شدم، روز آخر دلم نمی‌خواست دوباره در آن گوشه غم‌زده رهایش کنم، آن‌طور که مکانیک پیر کمپ می‌گفت، هیچ کس دوستش نداشت...
بگذارید داستان را از اول برایتان تعریف کنم. سال ۲۰۰۱ بود و من به یکی‌ از اولین مأموریت‌های بیرون از ایران رفته بودم، مقصد جایی در شمال شرقی‌ سوریه بود! شهری که بیشتر شبیه شهر‌های کوچک مرز ایران و عراق بود. فکر می‌کردم که هیچ چیز هیجان‌انگیزی انتظار من را نمی‌کشد، ولی‌ چقدر در اشتباه بودم!
بعد از رسیدن به فرودگاه دمشق، دیدن هواپیمای ۲۴ نفره قدیمی‌ روسی که در فرودگاه منتظرم بود را شاهد دیگری بر افتضاح بودن سفر تصور کردم. فرودگاه مقصد، آنقدر کوچک و محقر بود که چمدان‌های ما را با یک گاری برایمان می‌آوردند، قرار بود راننده من با پلاکاردی که اسمم روش نوشته شده، منتظرم باشد. پیدا کردنش خیلی سخت نبود، راننده عرب که به زور چند کلمه انگلیسی‌ حرف می‌زد با پلاکاردی که اسم من رویش بود، منتظرم بود. سرمای خشک بیابان بیداد می‌کرد، مثل همیشه جالب‌ترین چیز برای من نگاه کردن به ماشین‌های مختلف بود و به سرعت سعی‌ کردم در ذهنم تصویری کلی‌ از وضعیت خودرو در سوریه درست کنم. برای این تصویر تنها یک لغت پیدا کردم: افتضاح!
وقتی‌ بیشتر به عمق فاجعه پی بردم که روی صندلی‌ تویوتا لندکروزر کهنه راننده عرب نشستم، اس‌یو‌وی کهنه ما زوزه‌کشان توی یک جاده خاکی به زور خودش را جلو می‌کشید و تازه اینجا بود که راننده با اون انگلیسی‌ دست و پا شکسته‌اش به من فهماند که خبری از هتل نیست! و مستقیم می‌رویم به جایی در ۱۰۰ کیلومتری بیرون از شهر، شهری که خیابان‌هایش من را یاد کوت عبدالله اهواز می‌انداخت و با خودم فکر کردم خدا به داد کمپ بیرون شهرش برسد! سعی‌ کردم مسیر ۲ ساعتی‌ را کمی‌ بخوابم، کلاه پشمی‌ را تا جایی که می‌شد پایین کشیدم و سرم را توی کتم فرو کردم تا اینکه موسیقی عربی‌ کاست ماشین که آهنگی از خواننده تازه معروف شده دنیای عرب، نانسی اجرام را پخش می‌کرد، آرام آرام پلکهایم را سنگین کرد.
وقتی‌ در پارکینگ کمپ پیاده شدم، با کنجکاوی به ماشین‌های پارک شده نگاهی‌ انداختم و بین ده‌‌ها نیسان پتفایندر و تویوتا لندکروزر، تنها چیزی که چشمم را گرفت، یک لندرور دیفندر بود که با رینگ‌های ۱۸ اینچی و تایر‌های بیابانی و علامت V8، متفاوت‌تر و با وقارتر از همه یک گوشه لمیده بود. بعد از گپی‌ کوتاه با مسئول کمپ، معلوم شد که ۲۴ ساعت تا رسیدن بقیه اعضای تیم وقت دارم. تنها چیز لذت بخش اتاق کوچک و محقر من در کمپ، شوفاژ گرمی‌ بود که در سوز سرمای بیابان، حسابی می‌چسبید. فردا صبح، وقت داشتم که در کمپ گشتی بزنم و تا آماده شدن، مسئول بخش ماشین‌ها به من پتفایندری را نشان داد که تا چند هفته آینده قرار بود خودروی ترابری ما باشد. با دلخوری مشغول آماده کردن وسایل شدم چون هنوز نگاهم دنبال دیفندر بود. با اوقات تلخی‌ کلید نیسان را گرفتم، می‌دانستم که نمی‌توانم از او بخواهم دیفندر را به من بدهد، چون کابینش دو نفره بود و ما ۴ نفر بودیم!

دو هفته‌ای بود که در این بیابان که شب‌ها دما می‌شد منهای 10 درجه و روزها تا مثبت 30 درجه بالا می‌رفت، گیر کرده بودیم. هر روز صبح برای جلسه در کمپ مرکزی جمع می‌شدیم. مسیر بین ما و کمپ اصلی‌ هیچ جاده‌ای نداشت، بیابانی صاف با کلی‌ تپه ماهور‌های کوچک و بزرگ، جهتی‌ که می‌خواستی بروی رو انتخاب می‌کردی و مستقیم می‌رفتی به همان سمت، همکاری کانادایی داشتم که تیم آنها نیسان پاترول داشت، هر روز تمام مسیر با هم مسابقه می‌دادیم و من کلی‌ خاک می‌خوردم، چون هیچ وقت نمی‌توانستم به گرد پایش برسم.
یک روز به ما خبر دادند که دو نفر از بچه‌های تیم ما برمی‌گردند و ما از فردا باید ۲۴ ساعته کار کنیم که جای خالی‌ آنها پر شود. اما‌ این خبر اصلا من را ناراحت نکرد، نه اینکه که من عشق کار اضافی باشم، بلکه حالا وقتش بود که هیولای به خواب رفته در گوشه کمپ را بیدار کنم. اما قبل از اینکه من چیزی بگویم مسئول کمپ با کلی‌ معذرت‌خواهی‌ نزدم آمد و از من خواست که اگر امکان دارد من ماشین ۴ نفره ( پتفایندر کذایی) را بدهم و به جایش یک ماشین کوچک‌تر بردارم، من که سعی‌ می‌کردم لبخندم را مخفی کنم، با اخم نمایشی این پیشنهاد را که به شدت منتظرش بودم را قبول کردم. پیشنهاد دادم دیفندر را که هنوز گوشه پارکینگ داشت خاک می‌خورد را بردارم، او هم با خوشحالی‌ از اینکه لااقل من خودم ماشین را انتخاب کرده‌ام، کلید دیفندر را به من تقدیم کرد.
از آن لحظه ورق برگشت و جهنم بیابان سوریه برایم به رالی داکار تبدیل شد. وقتی‌ موتور هشت سیلندر ۴ لیتری و ۱۸۵ اسب بخاری دیفندر با چند سرفه روشن شد، لرزش و صدایش، ضربان قلبم را بالا برد. واقعیت این بود که کابین چندان راحتی‌ نداشت، ولی‌ تا زمانی‌ که موتورش همچنان سمفونی زیبایی از غرش را برای من اجرا می‌کرد، من اهمیتی نمی‌دادم که صندلی این غول ناآرام از نیمکت پارک ناراحت‌تر باشد.
گیربکس هم خیلی متمدن نبود هرچند که ۵ دنده بود، ولی‌ جا زدن دنده‌ها کمی‌ با مشکل انجام می‌شد، باز هم اصلا برایم مهم نبود، چون فقط اگر ۳ دنده از ۵ دنده آن هم کار می‌کرد، برایم کافی بود. راستش را بخواهید، اولش وقتی‌ با دنده یک راه افتادم، یک لحظه ترسیدم که جلوی ماشین از زمین بلند شود! این موتور هشت سیلندر خیلی وحشی بود، عوضش دنده دو همه کاری برایتان می‌کرد و به شکلی دیوانه‌وار تا ۸۰ کیلومتر بر ساعت شتاب می‌گرفت، هنوز حس سفت بودن کلاچ و صدای عوض شدن دنده‌ها کاملا یادم هست، سیستم فنربندی را انگاری برای تانک ساخته بودند اما در عوض با این ماشین به نرمی پر قو از روی دست‌اندازهایی رد می‌شدم که قبلا وقتی با پتفایندر از روی آن‌ها رد می‌شدم، جای کلیه و قلبم عوض می‌شد. آن بیابان بی‌آب و علف ناگهان برای من تبدیل به اتوبانی بین مونیخ و فرانکفورت شده بود. من راننده مسابقه هم هستم و بنابراین جراتم بیشتر شد و فشار بر پدال گاز را بیشتر کردم، همانطوری که عقربه سرعت‌شمار بالاتر می‌رفت، عقربه بنزین پائین‌تر می‌رفت و این نشان از تشنگی مزمن غول زیبای من داشت. ناگهان یاد حرف مکانیک مصری کمپ افتادم که به من تذکر داده بود مراقب عقربه بنزین باشم تا در بیابان جا نمانم! حالا می‌فهمیدم آن مکانیک کارکشته از چه حرف می‌زد، اما چه کسی اهمیت می‌داد، من دو تا مخزن ۲۰ لیتری بنزین زاپاس داشتم پس پدال را تا کف اتاق به پایین فشار دادم. از ۱۵۰ کیلومتر در ساعت که رد شدم، با کمال تعجب حس کردم هنوز موتور هشت سیلندر از نفس نیفتاده که هیچ، بلکه دیوانه‌وار نعره می‌کشید و من را به مبارزه‌ای بزرگ‌تر فرا می‌خواند، در آینه به پشت سرم که نگاه کردم، طوفان بزرگ شنی را دیدم که از زیر چهار حلقه لاستیک دیفندر سرچشمه گرفته بودند، برای یک لحظه احساس کردم الان است که از دروازه زمان رد شوم! تصویر بیابان در جلوی رویم انگاری که ثابت شده بود، خون در رگ‌هایم جریانی مضاعف یافت و جنون به سراغم آمد، پایم را تا جایی که می‌شد، محکم‌تر روی پدال گاز فشار دادم و دیگر به هیچ عقربه‌ای نگاه نمی‌کردم که ناگهان حس کردم موتور هشت سیلندر همه هوای بیابون رو بلیعد و من حالا داشتم پرواز می‌کردم، دیگر از هیچ تپه و دست‌اندازی نمی‌ترسیدم، کشش موتور کم نمی‌شد و من منتظر صدای انفجار بودم، از تپه‌ای پایین آمدم و کمپ خودمان را دیدم که با سرعتی سرسام‌آور به من نزدیک می‌شد، به خودم آمدم و به آرامی پایم را از روی پدال گاز برداشتم، موتور با لرزشی وحشتناک، سرفه‌ کرد و ۲ لیتر دیگر بنزین دود شد و رفت هوا. وقتی‌ در محوطه پارکینگ پیاده شدم، حس خلبان جنگ جهانی‌ دومی را داشتم که از اسپیت‌فایرش پیاده می‌شد، مثل یک قهرمان، خاک روی شانه‌ام را تکاندم و در حالی که پاهایم هنوز از شدت هیجان می‌لرزید به سمت اتاق‌ها حرکت کردم.
از صبح فردای آن روز تا آخرین لحظه اقامتم در آن بیابان تفدیده، هرروز پاترول دوست کانادی‌ام را زیر بارانی از شن و خاک دفن می‌کردم و او هر روز مسیر جدیدی را انتخاب می‌کرد به این امید که شاید برنده شود ولی‌ دیفندر هر بار من را سربلند از این مسابقه بیرون می‌آورد. البته این پیروزی‌های پی‌درپی بی هزینه هم نبود، من مجبور بودم هر روز سری به پمپ بنزین پارکینگ بزنم اما عصر‌ها موقع قهوه خوردن دیگه خبری از داستان‌های رانندگی همکار کانادایی ما در کوه‌های راکی نبود و حسابی‌ سکوت اختیار کرده بود. بچه‌های کمپ می‌گفتند هرروز صبح زیر نور طلایی آفتاب زمستون سوریه، کارشان تماشای گوله خاکی هست که دیوانه‌وار روی تپه‌ها پرواز می‌کند....
من از روز اول که گوشه پارکینگ،دیدمش عاشقش شدم، روز آخر دلم نمی‌خواست دوباره در آن گوشه غم‌زده رهایش کنم، آن‌طور که مکانیک پیر کمپ می‌گفت، هیچ کس دوستش نداشت، همه از مصرف بالای بنزینش و کابین ناراحت و کوچکش فراری بودند، ولی‌ به نظر من همه آن‌ها نادان‌ بودند. در لبخند خسته صورت مکانیک مصری وقتی من را در لحظه خداحافظی، در حال نوازش کاپوت دیفندر غافلگیر کرد، داستان‌های زیادی در خود نهفته داشت و میشد فهمید که او هم قبلا چنین عشقی را تجربه کرده است. من دیفندر را وسط آن ناکجا‌آباد رها کردم و برگشتم و دیگر هیچ وقت به آن شهر کوچک برنگشتم، ولی‌ برای همیشه عاشق لندروور دیفندر شدم!...برای همیشه!


 

P52

بیش از 68 سال است که لندروور دیفندر دل‌های زیادی را لرزانده، جان‌های بسیاری را نجان داده و جاده‌های طولانی و سختی را زیر پا گذاشته است. همه عشق ماشین‌ها با این اعجوبه کوه و دشت و صحرا خاطره‌ای فراموش نشدنی دارند. چه آن‌هایی که با این هیولای سخت اما چابک به آفرود رفته‌اند و چه کسانی که این اسب آهنین، رفیق ماموریت‌های روستایی‌شان در سال‌های دور بوده است.