23اکتبر2017

18 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

دوست پسرم غیرتی است!

کوتاه درباره تاریخ « گِی‌ویلیج»
«گِی‌ویلیج» تقریبا بعد از اکسپوی ۱۹۶۸ و المپیک ۱۹۷۶ شروع به شکل گرفتن کرده است. قبلا این منطقه کارگرنشین بود و کلاس پایین. اما رونق اصلی «ویلیج» به اواخر دهه ۱۹۹۰ برمی‌گردد. از آن موقع، کم‌کم رونق گرفته و الان دیگر چندان فقیرنشین نیست.
گشت‌وگذاری در «گِی‌ویلیج» مونترال، منطقه‌ای با رنگ‌های گوناگون
سجاد صاحبان‌زند
P34-01    
گرداشگران زیادی هر سال به «گِی‌ویلیج» می‌آیند، مردمانی از جنس، نژاد و سن‌های مختلف کنجکاوند تا بزرگترین منطقه همجنس‌گرایان در آمریکای شمالی را ببینند.
در روزهای نوجوانی ما، فیلمی با حضور دمی مور دست‌به‌دست می‌شد که داستانش برای خیلی از ما عجیب و باورنکردنی بود. حس می‌کردیم این هم یکی از همان درام‌های غیرواقعی هالیوودی است و وجودش در دنیای واقعی غیرممکن. داستان از یک قرار است که دمی مور، زنی شوهردار بود و عاشق شوهرش، از مردی ثروتمند پیشنهادی بی‌شرمانه دریافت می‌کند. مرد ثروتمند به او پیشنهاد می‌کند که فقط برای گذارندن یک شب با او، یک ملیون دلار دریافت کند. دمی مور و شوهرش این پیشنهاد را دوست ندارند و آن را نمی‌پذیرند. اما کمی بعد، با خود می‌گویند که « یک شب که هزار شب نمی‌شه» و یک ملیون دلار هم پول کمی نیست. این پول می‌تواند زندگی آن‌ها را دگرگون کند. در نتیجه سراغ مرد ثروتمند می‌روند و پیشنهادش را قبول می‌کنند. این پول واقعا زندگی آن‌ها را دگرگون می‌کند. آن‌ها دیگر عاشق هم نیستند. زندگی‌شان از هم می‌پاشد.
این داستان به‌ویژه برای ما ایرانی‌ها به‌شدت عجیب است. هنوز در بسیاری از شهرهای ایران، حتی اگر کسی به طور ناخودآگاه، چپ به زنی نگاه کند، ممکن است جانش را از دست بدهد. اما در برخی از شهرهای بزرگ مثل تهران، اخلاق در حال تغییر است. شنیده‌ام برخی از ارتباط‌های جنسی ضربدری حرف می‌زنند و برخی از داستان‌های دیگر که مقدمه ما را به درازا می‌کشاند.
غرض از این مقدمه این بود که نگاه ما به زندگی در حال تغییر است. هنوز در ایران، بدترین فحش برای یک پسر این است که متهم به مفعول بودن جنسی باشد، البته جدای از فحش‌هایی که نثار خواهر و مادر فرد می‌شود. اما این طرف آب، مساله فرق دارد. کافی است جستجویی کوتاه در اینترنت داشته باشید. به سادگی می‌توانید ویدیوها و نوشته‌هایی پیدا کنید که طرف اقرار می‌کند که گی (همجنسگرای مرد) است. بعضی از این افراد احساس ناراحتی می‌کنند و برخی دیگر نه. پذیرفته‌اند که این هویت آن‌هاست.
اصلا چرا راه دور برویم. همین بیخ گوش ما، آن‌طرف ایستگاه متروی « بری یوکم» منطقه‌ای است که همگان آن‌را با اسم « گِی‌ویلیج» یا به طور اختصار «ویلیج» می‌شناسند. کمی آن‌سوتر از ایستگاه متروی «بری یوکم»، در خیابان سنت کاترین و درست در کنار کتابفروشی «آرشامبول»، پرچم‌های چندرنگ دگرباشان جنسی آغاز می‌شود. هر چند اسم منطقه را «گِی‌ویلیج» گذاشته‌اند، اما لزبین‌ها و دوجنسه‌ها هم بی‌سهم نیستند.
قدم زدن در خیابانی با رنگ‌های گوناگون
وقتی قرار شد گزارشی از «گِی‌ویلیج» تهیه کنم، از خودم پرسیدم چه چیز جذابی می‌توانم در این گزارش داشته باشم. سراغ دوست خوبم گوگل رفتم. کامنت‌ها به شدت بد بود. حتی به گردشگران توصیه شده بود که فریب توپ‌های رنگی منطقه را نخورند. از پخش گسترده مواد مخدر نوشته بودند. این ماجرا برای من که گذرم به این بخش مرکزی شهر نخورده بود، مایوس کننده بود. در جستوهای بعدی‌ام درباره بارها ( به قول فرانسوی‌ها کاباره) ویژه گی‌ها، هتل‌ها و سوناها خواندم. چیز هیجان‌انگیز و جالبی در آن وجود نداشت. اما تجربه شخصی‌ام به من می‌گفت که ماجرا نباید به این تلخی باشد، که اگر بود احتمالا شهرداری باید کاری می‌کرد. معلمی داشتم که همجنسگرا بود و قیافه، رفتار و لباس‌اش خیلی با دیگران فرق نمی‌کرد. فقط یک گوشواره در یکی از دو گوشش آویزان کرده بود که یادم نیست کدام گوش بود، چپ یا راست؟ این گوشواره هم آن‌قدر کوچک بود که باید دقت می‌کردی تا آن‌را ببینی. این معلم ما، ریشی هم می‌گذاشت و حتی آن‌را آن‌کادر هم می‌کرد. همیشه هم خندان و بشاش بود. یک روز هم او را با شریک زندگیش دیدم که او هم معلم بود. باور کنید که پارتنرش هیچ نشانی ظاهری از گی بودن نداشت. حتی چند بار قبلی که دیده بودمش، فکر می‌کردم از آن دون‌ژوان‌های روزگار است.P34-02  
«گِی‌ویلیج» فقط مختص همجنس‌گرایان مرد نیست، اما گویا در این‌جا هم به مردان اولویت بیشتری داده شده است.
برای این که این گزارش را بنویسم، سه بار به « گِی‌ویلیج» رفتم. بار اول مدت کوتاهی آن‌جا بودم. همین‌که از متروی Beudry خارج شدم، یک باجه کوچک خیابانی دیدم که قرار بود به گردشگران اطلاعات بدهد. سراغشان که رفتم، گفتند که فقط و فقط می‌تواند اطلاعاتی کلی در مورد گردشگری در مونترال ارایه کنند. پرسیدم که چرا این منطقه را برای برپا کردن باجه اطلاعات انتخاب کرده‌اند. گفتند که چون اولا « گِی‌ویلیج» در مرکز شهر قرار دارد، دوم این‌که خیلی از گردشگران کنجکاو، به این منطقه می‌آیند این‌جا و طبعا باید به آن‌ها اطلاعات گردشگری داد. یکی از دو نفری که پشت باجه بود، مردی قد کوتاه بود با گوشواره‌ای در گوش و ریش که من را یاد معلم‌ام می‌انداخت. به نظرم او اطلاعاتی داشت، اما گفت که چون برای یک شرکت گردشگری کار می‌کند و در این ساعت باید به آن‌ها سرویس بدهد، نمی‌تواند به سوال‌های اختصاصی من درباره « گِی‌ویلیج» جواب بدهد.
در جستجوهایم در اینترنت، نام چند بار و رستوران ویژه گی‌ها را دیده بودم. ویژگی خاصی در رستوران‌ها ندیدم. هر چند بیشتر مشریانشان را مردها، با سن‌های و قیافه‌های مختلف تشکیل می‌دادند، اما خانواده‌هایی در آن‌ها نشسته بودند. احتمالا این‌که رستوران‌هایی خفن‌تر هم وجود داشته باشد، مردود نیست، اما من چیزی ندیدم. اما ماجرا در مورد بار‌ها فرق می‌کرد. قبل از این‌که سراغ مشاهد میدانی‌ام در مورد بارها بروم، از گفتگوی کوتاهم با یکی از کارکنان یکی از کافه‌های تیم‌هورتونز می‌نویسم.
هر چند بعد از ساعت ۵ و ۶، دیگر قهوه نمی‌نوشم اما وارد یکی از شعبه‌های تیم‌هورتونز شدم که پرچم ویژه دگرباشان جنسی را روی پنجره‌اش چسبانده بود. پسری که مطابق رسم مونترال گفت: «بون‌ژوغ/ های»، چشم بادامی بود با خالکوبی و گوشواره‌ای بزرگ و سیاه در دو گوش. گفت که مشتریانی عام دارند و برایشان مهم نیست که طرف گی باشد یا لزبین. چیزهای دیگری هم تند تند گفت، اما احساس کردم می‌خواهد سراغ مشتری بعدی برود، این بود که قهوه‌ام را گرفتم و آمدم بیرون. دو نکته توجهم را جلب کرد. یکی اینکه برخلاف بیشتر تیم هورتونز‌ها، کاسه انعام پر از سکه بود و حس کردم شاید گی‌ها بیشتر انعام می‌دهند، دیگر این‌که حس کردم مدیریت تیم‌هورتونز این پسر را آگاهانه برای این شعبه انتخاب کرده، چون احتمالا خودش هم گی است و رفتاری منفی با مشتریان همجنسگرایش نخواهد داشت.
روز دوم و سوم
روز اول خیلی فرصت چرخ زدن نداشتم و زود برگشتم. تنها نکته منفی، حضور زنان و مردانی بود که نزدیک ایستگاه متروی Beudry ایستاده بودند و ظاهر مناسبی نداشتند. اما حضور پلیس که در حال حرف زدن با آن‌ها بود باعث می‌شد احساس خطری وجود نداشته باشد. راستش را بخواهید بیشتر توی خودشان بودند تا بخواهند مزاحم کسی باشند.
روز دوم بیشتر عکس گرفتم و حرف زدم. تبلغات و بیلبوردهای « گِی‌ویلیج» کمی متفاوت است. یعنی اگر در همه شهر از تصاویر بزرگ زنان برای جذابیت استفاده می‌کنند، در این‌جا تصاویر مردان، نقش بسته است. اگر در همه جای مونترال دو پرچم کبک و کانادا را می‌بینیم، این‌چا پرچم رنگی دگرباشان جنسی هم در هر گوشه‌ای آویزان شده است. حتی سر در ایستگاه متروی Beudry چند میله بزرگ نصب کرده‌اند که هر کدامشان یک رنگ است، درست شبیه پرچم.
مقابل بار یا کاباره «کامپوس» می‌ایستم. می‌دانم که در این بار برنامه استریپ‌تیز برگزار می‌شود و می‌دانم که مردان برهنه می‌شوند. چند عکس از سر در می‌گیرم و می‌خواهم وارد شوم، همین‌که در را باز می‌کنم می‌شنوم پسری بلند می‌گوید: « من دوست پسر خودم را دارم.» صدا عصبانی نیست. اما من را می‌ترساند. پا عقب می‌گذارم و همان جلو می‌ایستم. حدود بیست دقیقه بعد، پسری سیاه‌پوست از بار می‌آید بیرون. سیگار می‌کشد، اما هیکلی کاملا عضلانی و ورزشکار دارد. می‌گوید که هیچ دختری حق ورود به بار را ندارد، به جز روزهای یک‌شنبه. می‌گوید جو آرامی در بار وجود دارد، قیمت‌ها با بارهای دیگر فرقی ندارد و چند چیز دیگر می‌گوید که خیلی به درد بخور نیستند.P34-03 
درست از کنار مترو «بری یوکم» در خیابان سنت‌کاترین، پرچم‌های رنگی همجنس‌گرایان خودنمایی می‌کند.
روز سومی که به « گِی‌ویلیج» می‌روم، می‌خواهم حتما وارد بار شوم. کنجکاوی خیلی از ما روزنامه‌نگارها را به کشتن داده است، اما باز هم ادامه می‌دهیم. از پله‌های بار بالا می‌روم، پله‌هایی که مثل دیوارها سیاه رنگ شده‌اند. وارد بار می‌شوم. عجیب نیست. نوری بفش هوا را پر کرده، تلویزیون‌های اطراف چیزهای مختلف نشان می‌دهند و هر کس روی میز خوش نشسته است. متوجه می‌شوم کمی آن‌سوتر یک صحنه نمایش وجود دارد و محلی که تماشاگران مرد می‌ایستند و به نمایش برهنه شدن یک مرد نگاه می‌کنند.
یک نوشیدنی می‌گیرم و کنار میزی می‌نشینم که چند نفر در حال خوش و بش هستند. با کمی تردید اجازه می‌گیرم که کنارشان بنشینم. قبول می‌کنند و یکی‌شان شروع می‌کند به حرف زدن. می‌گوید وقتی ۱۳-۱۴ سالش بوده، متوجه می‌شود تمایلی به همنشینی با دختران ندارد. آن‌روزها فکر می‌کرده که این ماجرا عادی است، چون خیلی از پسرهای دیگر، همبازی پسرها بودند. می‌گوید می‌خواسته مثل سایر پسرها، دوست دختر داشته باشد، اما نتوانسته. می‌گوید از نظر بدنی مثل مردهای دیگر است اما نمی‌تواند و نمی‌خواهد با دختری باشد. مردی را نشان می‌دهد که دوست‌پسرش است. وقتی می‌بیند من خیره شده‌ام، با شیطنت می‌گوید: « شوهرم». می‌گوید که آپارتمان‌های جدایی دارند، اما بیشتر اوقات با هم هستند.
از پسر جوان که مت نام دارد نظر خانواده‌اش را در این مورد می‌پرسم. می‌گوید اولین بار ماجرا را به نامادری‌اش گفته و از او قول گرفته که به پدرش چیزی نگوید. کمی بعد متوجه می‌شود پدرش همه چیز را می‌داند و حتی حاضر است با آن کنار بیاید. مادر واقعی‌اش هم مشکلی با ماجرا ندارد، اما دوستانش یکی یکی ترکش می‌کنند. حتی مادر یکی از دوستان، سر او داد کشیده که پسرش را ترک کند.
می‌گوید که مهندس کامپیوتر است و پول خوبی در می‌آورد، اما خیلی از دوستانش شغل‌شان را به دلیل گی بودن از دست می‌دهند: « مطابق قانون کسی را نمی‌توان به دلیل گی بودن اخراج کرد، اما همیشه بهانه دیگری برای اخراج کردن پیدا می‌کنند.» می‌گوید هنوز بسیاری هستند که وقتی او و شوهرش در خیابان راه می‌رود به آن‌ها خیره می‌شوند و سر تکان می‌دهند، به‌ویژه پیرزن‌ها. البته بعضی از دوستانش، هم دوست دختر دارند و هم دوست پسر. می‌گوید مشکل آن‌ها بیشتر است، چون جامعه آن‌ها را به هیچ وجه قبول نمی‌کند. پیشنهاد می‌کند به سونای گی‌ها بروم، چون چیزهای زیادی در آن‌جا هست که به درد گزارشم می‌خورد.
احساس می‌کنم دوست پسرش، از بودن من خسته شده است. فقط وقتی درباره عشق از مت می‌پرسم، می‌گوید:« بله. ما عاشق همدیگه هستیم. کری هم کمی حسود ( یا همان غیرتی خودمان) است و دوست ندارد من با مردهای دیگر زیاد گرم بگیرم.»
از بار می‌زنم بیرون. چند عکس دیگر می‌گیرم و برمی‌گردم خانه تا مخصوصا عکس زوج مردی را که در حال بوسیدن هم هستند را دوباره ببینم.