23اکتبر2017

18 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

دردِ‌دل‌های یک همجنس‌گرا «من هستم»

P36-58d1c524c195b
اون روز هوا خیلی گرم بود. با تینا قرار ناهار داشتم و می‌خواستیم همدیگر رو بعد از مدت‌ها ببینیم. از این که وقتی را با او می‌گذراندم خیلی خوشحال بودم. کارهایم را سریع انجام دادم و به رستوران مورد نظر رفتم. دقایقی از حضورم نگذشته بود که تینا از راه رسید. اما این بار برعکس همیشه با یک تیپ و قیافه متفاوت او را دیدم.
از این همه تغییر تعجب کردم و بلافاصله واکنش نشان دادم. او هم لبخندی زد و روبه‌رویم نشست. بعد از احوال‌پرسی اولیه بود که احساس کردم کمی غمگین است و مثل همیشه حرف نمی‌زند. از او خواستم تا اگر دوست دارد صحبت کند. او هم دستی در موهای تازه کوتاه شده‌اش کشید و سر درد و دلش را برایم باز کرد.
- من می‌خوام یک چیز خیلی مهمی را بگم!
- خوب بگو. من منتظرم.
- می‌دونم که شاید از شنیدنش شوکه بشی. ولی فکر کردم تو تنها کسی هستی که می‌تونم کمی براش حرف بزنم.
من... سکوت...
- 5 سال قبل وقتی وارد کانادا شدم و برای آزمایش‌ها اولیه و کارهای پزشکی رفتم پیش یک پزشک خانواده، به من گفت با توجه به شرایطی که دارم و جواب‌هایی که به سوالات داده بودم، من یک همجنس‌گرا هستم. اون موقع با شنیدن این سخن از سوی دکترم تعجب کردم و کمی هم عصبانی شدم. اما الان تقریبا مطمئن هستم.
- چطور متوجه این ماجرا شدی؟
- من در محل کار و در بین دوستان، کسانی را داشتم که به من پیشنهاد ازدواج داده بودند و می‌خواستند تا بعد از آشنایی کوتاهی با هم ازدواج کنیم. من هم برای داشتن زندگی مشترک تلاش زیادی می‌کردم تا این که خانواده‌ای داشته باشم و با یکی از خواستگارهایم ازدواج کنم. اما هر بار که ماجرا جدی‌تر می‌شد و من باید تن به روابط نزدیکتری می‌دادم، احساس بدی داشتم و نمی‌خواستم که این اتفاق رخ داد. به هر ترتیب به بهانه‌ای دوستی‌ام با یک مرد را به هم می‌زدم. تا اینکه چندی قبل در محل کارم با یک دختر جوان آشنا شدم و کمی با هم صحبت کردیم.
تینا در حالی که ترس از شنیده شدن داشت، کمی آرام‌تر صحبت می‌کرد ادامه داد:
- همکارم، به من درخواست رابطه داد. این اولین باری بود که یک دختر به من پیشنهاد رابطه می‌داد. وقتی دختر جوان در وقت ناهار خوردن دستم را گرفت، احساس ترس و شرمی داشتم که توصیف‌شدنی نیست. اما خودم هم به داشتن رابطه با او علاقه‌مند بودم. وقتی او نیز از حس خوبی که نسبت به من داشت، حرف زد، من احساس امنیتی کردم که در طول این همه سال زندگی و داشتن رابطه با افراد مختلف به دست نیاورده بودم. وقتی از سرکار به خانه رفتم این ماجرا تمام ذهنم را مشغول خودش کرده بود. خدایا من 40 سال دارم و الان در یک کشور آزاد زندگی می‌کنم. اما بعد از این همه سال زندگی تازه متوجه حس قشنگی در وجودم شده بودم که هر بار فکر کردن به آن، مرا به وجد می‌آورد. باور نمی‌کنی که من شبم را تا صبح به چه حالی گذراندم. فردای آن روز دوباره به محل کار رفتم و او را دیدم. به سراغم آمد و دستانم را دوباره گرفت و مرا برای خوردن یک قهوه به خانه‌اش دعوت کرد. من هم مشتاقانه پذیرفتم. عصر به خانه‌اش رفتم. با هم قهوه خوردیم و کمی صحبت کردیم اما بعد از چند دقیقه او به من نزدیک شد و من هم به او علاقه نشان دادم. هر دو پذیرفتیم و اولین رابطه‌ام شکل گرفته است. باور نمی‌کنید که من برای نخستین بار حس لذت را دریافت کرده بودم. من در این رابطه به شکوفایی رسیدم. تمام عشقم و حسم را برای آن دختر جوان صرف کردم.
من نمی‌دانستم خوشحالم یا متعجب. تمام صحبت‌های تینا در سرم می‌چرخید. جمله‌های آخری را که می‌گفت دیگر نمی‌شنیدم. کمی آب خوردم و دوباره خودم را برای ادامه صحبت‌هایش آماده کردم. P36-gay-love-1680x1467
- می‌خواهم به این رابطه ادامه بدهم. اما یک مشکل بزرگ دارم. آن هم خانواده‌ام هست. آن‌ها اصرار دارند که با یک مرد ازدواج کنم و صاحب زندگی شوم. اما من دیگر نمی‌خواهم. من قبول کرده‌ام که یک همجنس‌گرا هستم و نمی‌خواهم آن را پنهان کنم. مادرم برای دیدارم به کانادا آمده است و این دختر را هم دیده است اما تصور می‌کند که ما فقط دوست هستیم. فکر می‌کنم اگر این ماجرا را به خانواده بگویم مرا طرد کنند. می‌ترسم و دوست ندارم این اتفاق بیفتد. اما من اینگونه هستم. من هستم....»
من دستانش را می‌گیرم و او را آرام می‌کنم. بعد از ساعتی از هم جدا شدیم. من به سوی دفتر مجله روانه شدم و او هم رفت تا با سرنوشت جدیدش روبرو شود. با خانواده، با فرهنگ، با جامعه ایرانی که مقابلش هستند و ...