15دسامبر2017

18 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

ما «دیگری» نیستیم

گفت‌وگو با رضا آذرپور، همجنس‌گرای ساکن مونترال
P28-1
اولین‌بار چه شد که متوجه شدی که یک همجنس‌گرا هستی؟
من از طرف مادری نوه اول پسری هستم و وقتی که کودک بودم، وقت زیادی را با پدر و مادربزرگم می‌گذراندم. خانه آن‌ها خانه من بود. مثل خانه پدر و مادرم. از بچگی اکثر وقت‌ها آنجا بودم. زمانی که من چهارم، پنجم ابتدایی بودم. قبل از آن، متوجه تفاوت‌هایی در خودم شده بودم زمانی که تازه ویدئو مد شده بود و همه دنبال فیلم‌های ترکی یا شوهای لس‌آنجلسی بودند افرادی در این فیلم‌ها مورد توجه خانواده، فامیل و یا بالاخره تماشاگران فیلم‌ها بود و معمولاً هنرپیشه‌ها یا خواننده‌های زن مورد بحث بودند از مدل لباس‌هاشان گرفته تا آنکه نسبت به یک سال قبل چقدر چاق و لاغر شده‌اند و... اما برای من از همان بچگی پسرها و مردها جذابیت بیشتری داشتند. این احساسی هست که از بچگی انسان می‌تواند داشته باشد. و باید به این قضیه آگاه باشد و از هیچ احساسی فرار نکند. همانطور که احساس دوست داشتن، ترس، خشم، نفرت در وجود همه ما آدم‌ها هست!
آگاهی به این گرایش چه زمانی رخ داد؟
دایی کوچک من کتابخانه بسیار وسیعی دارد و از هر نوع کتابی که بگویید آنجا هست از حافظ و پزشکی و صادق هدایت و شاملو و... 10‌ساله بودم که می‌توانستم روان بخوانم. یک روز منزل پدربزرگ و مادربزرگم بودم و مقابل کتابخانه دایی‌ام درحال ورق زدن کتاب‌های مختلف بودم که کتابی به اسم «پزشک خانواده» چاپ 1340 را پیدا کردم. برایم جذاب بود که کتاب قدیمی در زمینه پزشکی هم در کتابخانه دایی پیدا می‌شود. به‌طور اتفاقی دیدم یک بخشی از این کتاب (که خیلی کوتاه بود) اشاره به شخصیت‌های جنسی و گرایش جنسی کرده است. وقتی مطالعه کردم، متوجه شدم این گرایشی ا‌ست که در همه هست. چه یک درصد که می‌توان چشم‌پوشی کرد و چه پنجاه، هفتاد و الی... و اشاره کرده بود که این کاملا طبیعی هست. در آن زمان که ده سالم بود بعد از خواندن این مطلب کمی آرام شدم. بخاطر اینکه نمی‌توانستم چیزی را به کسی اثبات کنم. ولی برایم روشن شد که این نمیتواند یک نوع نقص باشد و نیست.
قضیه اینگونه شروع شد که من یواش یواش رفتم سراغش. رفتم که کشفش کنم. چون دنیایی متفاوت بود و اوایل یک خورده مخفی حتی مخفی از پدر و مادر و هر کس دیگر. تا حدی که از خودتان هم می‌تواند مخفی باشد. هنوز هم دیده می‌شود و ما می‌بینیم من شاهد این قضیه بودم که خیلی از انسان‌ها این قضیه را برای خودشان نگه می‌دارند. ولی خوشبختانه من هیچ کار و رفتارم را در زندگیم از کسی مخفی نکرده ام.

این دوره چطور پیش رفت؟ شما ده یازده‌سالگی متوجه این گرایش شدید، آیا فکر کردید که باید ادامه‌اش بدهید؟ در مدرسه با مشکل مواجه نمی‌شدید؟
من زندگی نرمالم را داشتم و اصلا به این قضیه فکر نمی‌کردم، که وای حالا من این را چکار کنم. چیزی نبود که از جیبم دربیاورم بگذارم صندوق‌ از صندوق در بیاورم بگذارم جیبم...

برخورد خانواده چه بود؟
خانواده من هم مثل بقیه خانواده‌ها بودند. معمولاً والدین هنگام تصمیم گیری برای بچه دار شدن به گرایش جنسی فرزندشان فکر نمیکنند مثل رنگ چشم نوع مو و رفتار فرزندشان !خوب یادم هست که وقتی یک پسربچه بودم چادر سر می‌کردم و لباس محلی می‌پوشیدم. این لباسها تنوعی بود در کند لباس من کنار بقیه لباسهای پسرانه‌ای که داشتم! از همان بچگی لباس مهمانی برای من کت و شلوار و جلیقه بود با کفش چرم یا ورنی و حدالامکان منگوله دار. خیلی از دخترها که دوست دارند شلوار و لباس پسرانه بپوشند من هم دوست داشتم دامن بپوشم و لاک بزنم. این‌ها را خیلی از افراد می‌توانند داشته باشند و به هموسکچوئال بودنشان منتهی نشود. اینها گنگی شخصیتی است که هر بچه‌ای می‌تواند داشته باشد و شاید به خاطر تمایل به شکستن قوانین و بایدها و نبایدهایی هست که در جوامع وجود دارد. من هم مثل اکثر پسر و دختر بچه ها! این میتواند قضیه همین درصدهای ذاتی که در کتاب خوانده بودم باشد که به مرور یا قطع میشود یا ادامه پیدا میکند.
از روزی که این قضیه برای من روشن شد؛ زندگی خودم را داشتم. هیچ مشکلی هم با خانواده نداشتم هیچ چیزی در این مورد مطرح نمی‌کردم همانطور که شما یا هر کس دیگری درباره مسئله سکس با پدر و مادر چیزی را مطرح نمی‌کنید که من یک فرد هموسکس‌شوال هستم یا هتروسکشوال یا هر چیز دیگری! من هم هرگز پدر و مادرم را دور میز ننشاندم که یک چیزی را می‌خواهم به شما بگویم: من یک همچین حسی و گرایشی دارم. هرگز.پدر و مادر‌ها میفهمند حتما و صد در صد ولی شاید قبول نکنند یا نخواهند قبول کنند. من اگر این را به پدر و مادر یا هر کس دیگری بگویم مثل یک تئوری، به آن‌ها حق اعتراض دادم. مثل تزی که آنتی‌تز هم دارد. حالا چه درست چه غلط، ولی دارد. ولی من طوری روی این به قول شما اتّفاق ولی به بیان من قضیه کار کردم که در واقع هم روی خودم هم توی محیط اطرافم که افراد خود بخود متوجه این قضیه بشوند. نه تنها در من بلکه در بقیه افراد هم؛ حتی در جامعه در طبیعت، بین حیوانات بین گل‌ها.

در مدرسه مشکل خاصی نداشتید؟
من خیلی بچه درس‌خوانی بودم. شاید هم بخاطر موقعیت خانواده و خانواده پدربزرگم شانس آوردم. خانواده متشخصی بودند. من خیلی خوب توانستم مرحله مدرسه را بدون هیچ مشکلی طی کنم. حتی موقعی که تی‌شرت در ایران می‌توانست بهانه‌ای برای دستگیری جوانها باشد، من با تی‌شرت قرمز مدرسه می‌رفتم. و هیچ مشکلی نداشتم برای اینکه با همه با احترام برخورد می‌کردم. هیچ‌وقت اجازه ندادم وضا پشت یک تی‌شرت یا شلوار یا شلیته مخفی و یا محو بشود، فراموش نکنید شاید بعضی‌ها با ردا یا عبا جان می‌گیرند ولی این من هستم که به لباس‌هایم جان و معنی می‌دهم. می‌گویند که رفتار شما آیینه دیگران و دیگران آیینه رفتار شما هستند. من هیچ‌وقت هیچ مشکلی در مدرسه نداشتم.

به‌طور آشکارا چه زمانی همجنس‌گرا بودن خود را علنی کردید؟
فکر می‌کنم بعد از دوره بلوغ. اگر بحثی پیش می‌آمد می‌گفتم اگر صحبتی نمی‌شد من هم چیزی نمی‌گفتم. اگر کسی گرایش جنسی خودش را آشکار کند، مطمئن باشید که اختلال روحی روانی شدیدی بر او حاکم هست چه هموسکشوال چه هتروسکشوال! مگر اینکه هدفدار و در راستای برنامه‌ای اتفاق بیفتد. آیا شما قبل از مصاحبه یا در حین مصاحبه گرایش جنسی خودتان را مطرح کردید؟ خیر! پس شما اختلال روحی‌روانی ندارید.

آیا خانواده به نیت درمان اقدامی کردند؟
در مورد این زمینه ما اصلا هیچ حرفی نزدیم. و گرایش‌های جنسی در محفل خانوادگی ما هیچ‌وقت به‌عنوان مریضی مطرح نشده.

دلیل خروج‌تان از ایران در سن هجده‌سالگی چه بود؟
مسائل و دلائل زیادی پشت این اقدام بود و یکی از آن‌ها همین است. جالب است که بدانید من از بچگی و از وقتی که خودم را شناختم این احساس درونم بود که یک روز وقتی که درس و مدرسه تمام شد از ایران خواهم رفت.

شما در ایران که بودید رابطه‌ای داشتید؟ تجربه‌ای داشتید؟
تجربه‌ای که بخواهد همانند رابطه جدی باشد، نه.

اولین تجربه‌تان را می‌توانید بگویید؟ چه سالی بود؟ من می‌خواهم حستان را بشنوم.
اولین تجربه در اردوی مدرسه بود. اولین تجربه که به‌صورت آگاهانه بخواهم این تجربه را بکنم. فکر می‌کنم اول یا دوم راهنمایی بود. حس هیجان بسیار بالا بود و دوست دارم آن حس هیجان دوباره به وجود بیاید، ترس کار پنهانی و هیجانی که داشتم توصیف‌شدنی نبود. حتی الان در ایران هم بخواهم این کار را انجام بدهم آن هیجان را ندارم. ولی آن زمان این حس استرسِ باعث می‌شد آن هیجان دوچندان شود. من یادم می‌آید که فرد مورد علاقه‌ام را بوسیدم.
طرف‌تان چه واکنشی نشان داد؟
متقابل بود. ایشان هم می‌خواست. به زور که نمی‌خواستم کسی را ببوسم. به‌صورت آگاهانه این کار را برای اولین‌بار در دوره راهنمایی انجام دادم.
بعدها که بزرگ‌تر شدید فضای جامعه ایران چه تاثیری روی شما داشت؟ مثلا ترس از گرفته شدن نداشتید؟
نه. من همیشه در زندگیم آوانگارد بودم؛ حتی زمانی که در ایران بودم هم از لحاظ فکری هم از لحاظ پوشش و ... همیشه آوانگارد بودم. گرچه در دوره بچگی و نوجوانی و دوره بعد از نوجوانی، خیلی نرمال در جامعه بودم. همان‌طور که اشاره کردم لباس هیچ‌وقت مرا نپوشاند و نخواهد پوشاند. من بچه که بودم خیلی بچه خانه بودم. دوستی هم اگر می‌آمد، به منزلمان می‌آمد. دوستانم دخترها و پسرهای بیست‌ساله، نوجوان یا همسنهایی بودند که همسایه بودیم. مثلا یکی قالیبافی می‌کرد می‌رفتم پیش‌ او قالیبافی یاد می‌گرفتم. دیگری نقاشی یکی دیگر خیاط بود که لباس‌های مخصوص من را می‌دوخت. اینگونه بچگی‌ام را گذراندم. بچه کوچه که فوتبال و وسطی بازی کند نبودم. برای همین می‌شود گفت شاید از همان اول ایزوله بودم ولی ایزوله‌ای که با آدم‌های سالم در ارتباط بودم. فضای جامعه ایران آنقدر مرا آزار نداد یعنی این اجازه را من به کسی ندادم که بخواهد موجب اوقات ناخوش من بشود، به‌خاطر طرز پوشش یا هر چیز دیگر من!

به‌خاطر این قضیه دستگیر نشدید؟
یک بار در تهران قرار بود بگیرندمان که من در رفتم. مهمانی بر اساس گرایش جنسی افراد برگزار نشده بود اما همجنس‌گراها هم بودند. دخترها همه در رفتند و به‌خاطر همین دیگر همجنسگراها را نتوانستند بدون حضور دخترها بگیرند. مهمانی مردانه نکته‌ای برای دستگیری ندارد! از دعوتی‌ها کسی هم نبود که جلب توجه کند یا این که آرایش کرده باشد. آمدند ولی کسی را نگرفتند.
شما تلاشی در آن سن بلوغ و نوجوانی کردید که ببینید تمایلی به جنس مخالف دارید یا نه؟
تلاش که نه. تمایل الکی نشان دادم برای اینکه دهان یک سری آدم‌ها را ببندم (نه از فامیل). ولی در آنِ واحد می‌دانستم الکیست. خودم خیلی خواستم ببینم اصلا امکان‌پذیر هست چون می‌دانستم که این تمایل می‌تواند هم زمان هم برای پسر و هم برای دختر باشد. ولی نتیجه این است که من تا الان تجربه جنسی با هیج خانمی را نداشتم.

آیا در نوجوانی و جوانی عاشق هم شدید؟
بله. من یک بار عاشق شدم. آن هم عاشق همکلاسی‌ام. دوره اول دبیرستان بود. البته اگر بشود اسمش را عشق گذاشت. اگر آن حسی که انسان را از نان و غذا می‌اندازد، عشق باشد. و این ماجرا من را از نان و غذا انداخته بود. من در مدرسه غیرانتفاعی درس می‌خواندم بعد همکلاسی‌ام که اسمش هم با «ی» شروع می‌شود. ما دو سال با هم در یک مدرسه بودیم. به شکلی که در کانادا هست پارتنر و ... نبود. اصلا جامعه این اجازه را نمی‌داد که بخواهید این فکرها را بکنید. فقط آن حس متقابل هیجان جنسی. آن حس قربان چشم و ابرویت بروم. یعنی از درون این حس را دارید. این را به طرف هم نمی‌گویید برای اینکه باز هم می‌ترسید که عکس‌العمل بدی بگیرید. ولی این حس را داشتم. بعد دو سال با خانواده اسباب‌کشی کردند و به جای دیگری رفتند و در نتیجه مدرسه او هم عوض شد. من یک ماهِ تمام شب و روز نداشتم و نمی‌توانستم بخوابم، با او قهر کردم تا وقتی که ده سال بعد به سن ٢٨ سالگی در یکی از سفرهایم به ایران با او صحبت کردم.

ایشان بعد از ده سال در چه شرایطی بود؟
می‌گفت ما آن زمان بچه بودیم و نمی‌دانستیم. ولی من مطمئنم او جزو آن گروهی است که دارد از خودش هم مخفی می‌کند و می‌گوید این دوره نوجوانی است و تو اگر دختر بودی یا من این کار را باز می‌کردیم که من هرگز باور ندارم. من هیچ اصراری هم ندارم که بخواهم به او ثابت کنم که نه تو هموسکشوال هستی!

بعد از اینکه از کشور خارج شدید، به کجا رفتید؟ می‌شود از تجربیات و زندگی مشترک‌تان در آن زمان‌ برایمان بگویید؟
به دبی رفتم. دبی محیطی دارد که شما اول فکر می‌کنید متفاوت است ولی بعد می‌بینید که خیلی بسته‌تر از خیلی جاها مِن‌جمله ایران است. بله من از ابتدا می‌خواستم به کانادا بیایم و در دانشگاه دالهوزی درس بخوانم که این واقعه سپتامبر در امریکا اتفاق افتاد، پرونده‌ها بسته شد و مسیر زندگی من عوض شد. چون قرار بود دو سال آنجا باشم و بعد به دالهوزی انتقال پیدا کنم. در آنجا تجربه سکس کامل را نداشتم اما خیلی اذیت شدم. در محیطی که فکر می‌کنید آزاد است. چون خارج از ایران هست بعد می‌بینید که بدتر از ایران هست. بدون چون و چرا می‌کشند و اعدام می‌کنند. در شارجه مدتی زندگی کردم و آن جا هم برای خودش یک سیستم من‌درآوردی دلخواه داشت. من، شیخ اینجا هستم دلم این‌طوری می‌خواهد. آن یکی شیخ دوبی هست دلش آن‌طور می‌خواهد.

از دوبی رفتید به ترکیه؟
بله رفتم ترکیه. سه سال دوبی بودم معماری داخلی خواندم. ادبیات انگلیسی خواندم. بعد برگشتم ایران. هدف این بود که برای ادامه زندگی در خارج یک کشوری را انتخاب کنم. اول قرار بود به انگلیس بروم اما ویزایم ردیف نشد و بعد تصمیم گرفتم به ترکیه سفر بکنم. کنکور دادم و بعد از قبولی مشغول به تحصیل در زمینه معماری شدم. خانواده هم هیچ مشکلی با این قضیه نداشتند. ترکیه کشور خیلی عجیبی است. در آنِ واحد که شما می‌توانید آزادی‌هایی داشته باشید که شاید هیچ جای دنیا نداشته باشید. همان لحظه یکی می‌آید روی سر شما اسلحه می‌گذارد. البته نه دولت. آدم‌های مذهبی یا متعصب روی خانواده، ناموس، دین، ترک بودن، و خیلی چیزهای دیگر. در حدی که شما بعضی وقت‌ها خانواده‌های مسیحی یا یهودی را می‌بینید که اسم ترکی روی بچه‌هایشان می‌گذارند تا آن‌ها اذیت نشوند. البته جامعه کلیمی ایران نیز همین‌طور. حالا مسئله هموسکچوئالیتی در ترکیه. بسیار فراوان و بسیار آزاد است. در عین حال بسیار تحقیرآمیز. محله به محله هم فرق دارد. آدم‌های یک محله شما را تاج سر می‌کنند نه بخاطر این قضیه بخاطر آدمی که هستید و این قضیه را قبول می‌کنند. آدم‌های محله دیگر شما پادشاه مملکت هم باشید بخاطر اینکه شما هموسکچوئال هستید به اندازه یک مورچه هم ارزش ندارید. رستوران‌ها، بارها و هتل‌هایی هستند که گی‌فرندی هستند یا اصلا گی کلاب هستند و مردم و هنرمندها به آن جا جهت خوشگذرانی می‌روند. مسئله این است که خود افرادی که هموسکچوئال هستند از این اجتماع و از این خانواده‌ها بیرون آمده‌اند؛ بعضی وقت‌ها شما یک چیزهایی می‌بینید ضد و نقیض که اصلا در ذهن‌تان نمی‌گنجد. من هیچ مشکلی با اعتقاد مذهبی هیچ کسی ندارم ولی اینکه بخواهید مذهب را آلت قضیه دیگری بکنید هر قضیه دیگری مخصوصاً رختخواب با این بخش مشکل دارم. آن جا افرادی بودند که مثلا در ماه رمضان هیچ رابطه‌ای با شریک زندگیشان نداشتند و بعد از آن دوباره روز از نو و روزی از نو بود و تا خط خیانت هم می‌رفتند. به قول خود ترک‌های ترکیه: پرهیز غذائی و ترشی کلم؟! این مسئله محافظه‌کار بودنشان را هیچ وقت قبول نمی‌کنم.
از اولین تجربه زندگی مشترک‌تان بگویید؟
من رفتم آنکارا و آنجا با یک پسری که مدرک دکترایش را در رشته انفورماتیک در دانشگاه خاورمیانه پلی‌تکنیک آنکارا می‌گرفت آشنا شدم. من بیست و دوساله و ایشان سی‌ویک‌ساله و ایرانی. دوره کوتاهی با هم بودیم. اولین تجربه و اولین بی‌تجربگی من بود. چون اولین تجربه همیشه بی‌تجربگی آدم می‌شود. سه ماه بیشتر طول نکشید یک سری مسائل از جانب من و یک سری مسائل از جانب ایشان بود. اما هنوز در ارتباط هستیم.
در این رابطه من شنیدم که مثلا یکی نقش زن و دیگری نقش مرد دارد، این موضوع چیست؟
اولا این‌گونه نام‌گذاری اشتباهست و توهین! هم به من هم به خود شما! این موضوع واقعی نیست. هر دو طرف مرد هستند. یا زن هستند. موضوع جنسیت نیست مسئله گرایش جنسی هست! منظورتون اکتیو و پسیو بودن، منظورتون فاعل یا مفعول بودن است. کننده کار و گیرنده کار؟ دهنده و دریافت‌کننده، غالب و مغلوب و... حالا هر کاری، روحی، روانی، جسمی، شرایط زندگی و این می‌تواند تغییر کند. بله درست است و این می‌تواند در خود رابطه تغییر کند. این می‌تواند از فرد به فرد تغییر بکند. مثلا منِ نوعی که به قول شما مرد رابطه ولی در اساس قطب غالب رابطه هستم؛ ده سالِ دیگر، یا دو ماهِ دیگر بسته به شرایط روحی، روانی، هورمونی و یا هر شرایط و اتمسفر رابطه با توجه به شرایط همسر آینده ام تغییر قطب بدهم! شاید هم ندهم. فراموش نکنید هیچ‌چیز در کائنات مطلق نیست و نمی‌تواند باشد.
در همین رابطه اول، شما کدام قطب رابطه بودید؟
من همیشه در روابطم قطب غالب رابطه بوده‌ام. البته اصلا از این کلمه خوشم نمی‌آید. خوب بسته به شرایط رابطه بسته به رفتار طرف مقابل این قضیه می‌تواند تغییر پیدا کند. شما امروز می‌توانید با یک مردی ازدواج کنید که حس نیاز به کار کردن در یک جایی را نداشته باشید ولی فردا ممکن است با فردی ازدواج کنید که خودتان هم نیاز به کار کردن را نه فقط به خاطر پول، حس کنید.
درباره وابستگی عاطفی که ایجاد می‌شود کمی بگویید؟ بعد از جدا شدن چه کار کردید؟
بعد از آمدن به استانبول وابستگی عاطفی شدیدی پیدا کرده بودم. شب و روزها گریه کردم. وقتی به او گفتم قصد رفتن به استانبول را دارم او مخالفتی نکرد. چرا که قبل از رفتن متوجه شدم که به من خیانت کرده است. البته خودش اعتراف کرد و من اصلا آدم خیانت نبودم. وقتی به استانبول رفتم تازه متوجه وابستگی‌ام به این مرد شدم و همین مرا خیلی اذیت کرد. در استانبول هم یک رابطه را شروع کردم که قریب به شش سال طول کشید و با او بعد از ٨ سال زندگی در ترکیه به کانادا آمدم و ٨ ماه بعد از مهاجرت از هم جدا شدیم.
من شنیده‌ام تعداد زیادی از ایرانیان در ترکیه برای پناهندگی اقدام کرده‌اند و پرونده خیلی از آنها همجنس‌گرایی است.
شاید باورتان نشود آدم‌هایی از هموطنان خودمان در آنکارا هستند که پرونده می‌فروشند برای مردم. که بیا من یک موردی را دارم قبول شده و تو هم حتما قبول می‌شوی. خوب حالا برمی‌گردد به شخصیت طرف مقابل که آیا خودش را بخواهد جای کس دیگری جا بزند. نمی‌خواهم بحث را سیاسی کنم ولی این صحبت شد یادم افتاد که بنا بر گفته‌ها و شنیده‌ها گویا آقای بنی‌صدر که می‌خواست از کشور خارج بشود چادر سرش کرد. من نمی‌دانم صحت قضیه را؛ ولی همین آدم‌ها که می‌خواهند با نقاب چیزی را به دست بیاورند خودشان در واقع چادر سر می‌کنند. حالا چادر واقعی یا هموسکشوالیتی یا ... من بودم دیدم فهمیدم ولی شما نمی‌توانید بگویید آقای فلانی تو هموسکشوال نیستی! از لحاظ قانونی نمی‌شود این را بیان کرد چرا که همیشه یک درصد احتمال صحت قضیه محفوظ هست.

زندگی در کانادا چه تاثیری روی زندگی شما گذاشت؟
کانادا هیچ تغییری در روش زندگی من ایجاد نکرده است. در زندگی اجتماعی من تاثیر گذاشته ولی در زندگی شخصیم نه.

شما اینجا احساس آزادی کامل دارید؟
احساس آزادی کامل بله. نه تنها در کانادا بلکه همه جای زمین ولی عملا بعضی افراد جامعه دامنه آزادی را برای من و شما تنگ‌تر و کوچک‌تر می‌کنند! این جا آزاد زندگی نمی‌کنم یعنی همیشه یه مساله‌ای پیش می آید. هفته گذشته از مسئولیت کاری که به عهده داشتم از شرکت Olly Fresco's استعفا دادم. دلایلش زیاد بود ولی مسئله اصلی به خاطر مسخره کردن من به خاطر گرایش جنسی من بود. این ماجرا را کتبی کردم.
وقتی از ترکیه وارد این جا شدم به خاطر تجربه و تحصیلی که در زمینه علم غذا و آشپزی هم داشتم و کار آشپزی کرده بودم به کار رستوران رو آوردم. تا رستوران خودم را زدم. باورتان می‌شود با وجودی که من خودم صاحب رستوران بودم رفتاری را از یک سری آدم‌ها و از ایرانیان مونترالی که به‌عنوان مشتری در رستورانم در خدمتشان بودم دیدم و چیزهایی شنیدم که بسیار ناراحت‌کننده بود. من از سالی که ساکن مونترال هستم فقط با یک شرکت تاکسی‌رانی کار می‌کنم به طوری که تقریبا همه باهم رفیق هستیم. این دوستان راننده تاکسیِ شرکت اطلس همیشه با احساس تاسف اشاره می‌کردند که: «رضا متاسفانه این ملت قضاوت‌های بی‌جایی می‌کنن که آدم خجالت می‌کشه! و...» کاش کمی به همدیگر احترام بگذاریم. به کار هم کار نداشته باشیم.
پس این‌جا هم مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرید؟
ببینید کسی که بی‌مهری یا مسخره می‌کند می‌تواند در هر جامعه‌ای این رفتار را انجام دهد. این آدم‌ها می‌توانستند جزئی از خانواده من باشند. به نظرم این رفتارها نشاندهنده کوته‌بینی و بی‌تحملی این آدم‌هاست. شما وقتی تحمل ندارید، تحمل هیچ چیزی را ندارید یعنی این تحمل می‌تواند تحمل درد، آزادی، فشار یا هر چیز دیگری باشد. من مگر خیلی از فشارهای ایران را تحمل نکردم. وقتی دیدم دیگر نمی‌توانم تحمل کنم زدم بیرون. آقایی که نمی‌توانید تحمل کنید مجبور نیستید به رستوران من بیایید. اگر می‌آیید که سوژه جمع کنید این دیگر مشکل خودتان است.
نظرتان درباره رژه افتخار که هفته آینده در مونترال برگزار خواهد شد، چیست؟
هیچ رژه‌ای را قبول ندارم. شاید کسی که این رژه را پایه‌گذاری کرده می‌خواسته به جامعه آزادی این قشر را نشان بدهد. ولی از نظر فرهنگی و آگاهی شبیه یک فستیوال شده است. من هیچ رژه‌ای را چه برای مرد، زن، هموسکشوال، سیاه، سفید... هیچگونه طبقه‌بندی را در جامعه قبول ندارم. بعد از چهار سال الان به محله گی‌ ویلج می‌روم یک قهوه می‌خورم، دوستی را می‌بینم، یک فضای دلنشینی دارد که دوست دارم برم آنجا. ولی چرا کل شهر این‌گونه نباشد؟ من کلا از طبقه‌بندی خوشم نمی‌آید. این طبقه‌بندی کردن درست است که رنگ خاصی به شهر می‌دهد از لحاظ تنوع و معماری (مثل محله چینی، محله ایتالیایی و یا محله گی‌ویلیج!)، ولی مشکلات خودش را هم می‌تواند داشته باشد. نه اینکه مخالف گی باشم. ولی دوست دارم طوری فرهنگ‌سازی بشود از طرف دولت و همه افراد که با وجود اینکه در بعضی بارها فیلم پورن پخش می‌شود و این مسئله برای من خوشایند نیست چرا که به نظر من فیلم پورن جایش بار و کافه نیست من و شما بتوانیم خیلی راحت بریوم و نوشیدنیمان رو بخوریم به دور از نگا‌ه‌ها و قضاوت‌های هر انسانی با هر گرایش جنسی!

قشنگ‌ترین خاطره زندگیتان چیست؟
قشنگ‌هایی دارم که بعد از گذشت زمان متوجه شدم من قشنگ‌شان می‌دیدم. ولی خوب باز من باید قشنگ ببینمشان. به نظرم حس عاشق شدن هست.
تلخ‌ترین حادثه زندگی‌تان چیست؟
حادثه جدایی آخرم بوده است.
در کانادا؟ آیا می‌توانید شکل گرفتن و پایان یافتنش را برایمان بگویید؟
بله، تلخ‌ترین اتفاق، رابطه اخیرم بود که اینجا با ایشان آشنا شدم. تقریبا یک سال و نیم، دو سال بعد از اینکه به مونترال آمده بودم و تصمیم گرفتیم رابطه داشته باشیم. من رستورانم را تازه افتتاح کرده بودم. یعنی از تاریخ سیزده می‌ که ما تصمیم گرفتیم به‌طوررسمی در زندگی هم باشیم، تا سیزده سپتامبر 2014. سال نوی یهودی‌ها بود من در رستوران یک گروه مهمان داشتم ولی آن شب به‌خاطر حادثه‌ای که در آشپزخانه اتفاق افتاد من با روغن سوختم. آن شش ماه اول عالی بود. بعد که سوختم دو ماه در بیمارستان بودم، مسائل کاری و مسائل جسمی. باز هم همه چی عالی بود. شرایط سختی بود هر دو خیلی چیزها را تحمل می‌کردیم. البته این‌ها اتفاقاتی‌ست که در زندگی هر کسی ممکن است پیش بیاید ممکن بود من تصادف کنم پاهایم قطع بشود یا خدای نکرده این اتفاق برای او بیفتد. مسئله‌ای که هنوز برای من قبول‌کردنی، نیست (نه تنها در رابطه شخصی خودم بلکه در مورد دیگران هم همین نظر را دارم)، خیانت است. حالا یک خیانتی هست که ممکن است یک شب مست باشید و قمارخانه بروید جنگل، اردو ... یک کاری بکنید. انسان جایز الخطاست. شما می‌توانید خیانت بکنید که این به اعتقادات و اساسنامه شخصی‌تان در مورد رابطه و احترامی که به خودتان و طرف مقابلتان دارید برمی‌گردد. آن قوانینی را که در رابطه برای خودتان گذاشتید. من هیچ‌وقت نمی‌توانم این کار (خیانت) را بکنم. حالا مسئله این است که این خیانت چگونه بود؟ من نفر سوم بودم. یعنی وقتی که با من آشنا شده با شخص دیگری بوده. هر چی بوده من خبر نداشتم... بعد از اینکه رابطه تمام شد من به این قضیه پی بردم. که بسیار برای من تلخ بود نه تنها برای من بلکه برای خانواده‌ام. چون من با خانواده مطرح کرده بودم و قرار بود ما با هم ازدواج کنیم. این شخص برای خانواده‌ام تاج سر بود. خیلی دوستش داشتند. در این رابطه هم گاه من مورد سرزنش بودم که رفتارت این و آن است و می‌گفتند او پسر خوبی است. ایشان لبنانی ارمنی‌تبار بودند و ما در دولت کانادا رسما کنژاندوفه بودیم.
و سخن آخرتان به مخاطب‌هایتان چیست؟
هر کسی باید سرش به زندگی خودش باشد.

مشاهده‌ای بی‌طرفانه از دگرباشان جنسی به بهانه رژه افتخار مونترال

رنگین‌کمانِ دگرباشی
P21-toronto-pride-parade-20160703
هر سال در چنین روزهایی مونترال شاهد رژه‌ای متفاوت معروف به «رژه افتخار» است که با موج بزرگش، حرف‌ها و حدیث‌های فراوان و همچنین در گوشه‌ای دیگر، سکوتی سهمگین را با خود به همراه می‌آورد. اما اینجا کاناداست و دگرباشان جنسی یا همان گروه LGBTQ از منظر قانونی، حق و حقوقی دارند و با سکوت و روگرداندن نمی‌توان درکشان کرد و یاد گرفت چگونه باید با همسایه لزبین یا همبازی کودکت در مدرسه که والدینش دو مرد جاافتاده هستند، برخورد کنی.P21-Trudeau-pride
رژه امسال برای 20 اوت برنامه‌ریزی شده است. جاستین ترودو، نخست‌وزیر کانادا یکی از معدود سیاستمداران روز دنیاست که هر سال در این قبیل رژه‌ها در سرتاسر کانادا شرکت می‌کند و به عنوان رئیس دولت و رئیس حزب دارای اکثریت مجلس، اوج حمایت دولت و قانونگذاران را از همه دگرباشان جنسی شامل همجنس‌گراهای مرد یا زن، دوجنسی‌ها، تغییر جنسیت داده شده‌ها و یا آنهایی که هنوز در مرز بین مرد یا زن بودن سرگردانند را اعلام می‌کند.
به بهانه این رژه، «هفته» تصمیم گرفت مشاهده‌ای بی‌طرفانه از وضعیت و زندگی دگرباشان جنسی ارائه دهد. این کار برای همه نویسندگان مجله تجربه‌ای جدید بود و بنابراین ادعای صحت و دقت نداریم.

 همه جا آسمون آبی است

رضا آذرپور
در یکی از ماموریت‌هایی که برای تهیه گزارش در مورد زندگی و شرایط اجتماعی پناهجویانی که به دلیل گرایش یا تفاوت شخصیت جنسی اقدام به پناهندگی در ترکیه کرده بودند، به شهرهای مختلف این کشور سفر می‌کردم، نماینده وزارتخانه امور داخلی کشور ترکیه در شهر قیصریه به مسأله دردناکی اشاره کرد که به‌عنوان یک انسان احساس شرمندگی و تاسف کردم.
بر اساس قانون کشور ترکیه، افراد پناهجو هفته‌ای یک‌بار در روزهای معین باید به اداره پلیس منطقه یا شهر خود مراجعه کرده و حضور خودشان را با امضا و ارائه کارت شناسایی تأیید کنند. نماینده وزارتخانه به من گفت «بس که بقیه پناهجویان (مذهبی، سیاسی...) این پناهجویان LGBTQ (مخففی برای اشاره به همه گروه‌هایی با تمایل جنسی متفاوت) را در روزهای امضا مسخره و اذیت می‌کردند، ما خودمان دو روز جدا تخصص دادیم برای امضا! یک روز افراد پناهجویی که پرونده‌های احتماعی، مذهبی یا غیره دارند و یک روز هم فقط برای پناهجویانی که موضوع پرونده‌شان بر أساس مسائل جنسی و جنسیتی هست!»
توجه بکنیم که این افراد همه در واقع سوار کشتی نوحی هستند که وعده آزادی به آن‌ها داده است! وعده سرزمینی که دیگه قرار نیست طوفانی بیاد و نابودشون کند! این افراد همسفر، هم عرشه و هم سرنوشت هستند. افرادی با این طرز فکر که تحمل هیچ چیز دیگرای را ندارند به جز دانسته و باورهای خودشون، بسیارند! در جوامع مختلف و در کل دنیا.
با وجود قانون‌های سفت و سخت و منصفانه و عادلانه حقوق بشر در کانادا، اینجا هم مواجه شدن با اینگونه رفتارها چیزی دور از واقعیت نیست! همان مسافران کشتی نوح یا بقیه شخصا به‌عینه تجربه کرده‌ام، دیده‌ام و شنیده‌ام!
داستان بسیار هست ولی نه قصه بلکه واقعیت!
واقعیت‌هایی که مردم از پذیرفتن‌شان در هراسند، در هراس از‌هم‌پاشی و فروپاشی دیوارهایی که بر اساس باورهای نسبی و تخیلی خودشان یا به جا مانده از اجدادشان ساخته‌اند و شاید در هراس رویارویی با واقعیت‌های حیاتی و درونی خودشان و راه گریز از این هراس و واقعیت‌ها را آگاهانه یا ناآگاهانه، خواسته یا ناخواسته در مسخره کردن و به استهزأ گرفتن افرادی که در واقع با واقعیت‌های درونی خودشان و زندگیشان مواجه شده، کنار آمده و قبول کرده‌اند می‌بینند! بسیار تلخ ولی عین واقعیت!
این تحمل نکردن‌ها می‌تواند در هر زمینه‌ای باشد، از رنگ ماتیک خانم فلانی گرفته تا گرایش جنسی بنده حقیر! بعضی وقت‌ها به خودم میگم رضا خودت به کنار، لُنگ و لِنگ و شلیته‌ای که می‌پوشی ببین چقدر مهمه که موضوع صحبت سر سفره مردم می‌شه! بعد احساس خوشحالی می‌کنم از این که رنگین‌کمانی شدم به ذهن و دل طوفانی این افراد! اینجاست که طوفان رو تو ذهن و دل آدما احساس می‌کنم طوفانی که با کشتی نوح تا این سر کره خاکی اومده!
نباید فراموش کنیم که سر هر کسی باید گرم آسیاب زندگی خودش باشد! و موهای خودش را در آسیاب خودش سفید کند نه سر غیبت و تمسخر آسیاب همسایه!
یک نکته‌ای را هم می‌خواهم به آن اشاره کنم و آن هم کلمه‌هایی هست که اختصاص می‌دهیم برای معرفی افراد با گرایش‌های جنسی مختلف:
دگرباش جنسی: یعنی این رو که می‌شنوم خون ٩٠درجه سانتی‌گراد صعود می‌کنه به کله‌ام! دِگر؟؟! دیگری اصلا کیه؟!! کی گفته من دیگری هستم یا اصلا آقا یا خانم X دیگریه؟
باورتون می‌شه اگر بخوایم رو واقعیت و آمار درست صحبت کنیم فقط شاید ١٥ درصد بشریت به صورت ٩٩. ٩٩ درصد فقط گرایش جنسی به جنس مخالف رو دارند، الان دیگری کیه؟! ما خلائق هر چیزی در درونمان هست و هر احساسی! و متغیر!
همجنس‌باز؟: یعنی مثل قمارباز و دخترباز و پسرباز و دوست‌باز و کفترباز و ... هست اگر منظور، این کلمه انتخاب شده کاملا اشتباهه! باز بودن به یه چیزی یا کسی حالت روحی روانی بیش از حدی هست که آدمها تو بعضی از رفتارها و علایقشون از خودشون نشون میدن (fantasy) که بهشون همچین صفتی داده می‌شه که اگر شدت پیدا بکنه باید تحت درمان قراربگیره! ولی گرایش‌های جنسی مختلف رو نمی‌شه جز این دسته دونست: همجنس‌باز! جنس مخالف‌باز! نَه همجنس و نَه جنس مخالف‌باز! هردوجنس‌باز! آزادانه هر جنس‌باز! به نظر بی‌معنی و مسخره میاد! پس نمی‌شه این‌گونه نامگذاری کرد!
ما می‌توانیم گرایش جنسی به جنس مخالف داشته باشیم و کفتر باز هم باشیم!
ما می‌توانیم همجنسگرا باشیم و کفتر باز هم باشیم. می‌توانیم تازه همجنسگرای پسربازی هم باشیم!
ما می‌توانیم شخصیت جنسی مخالف را داشته باشیم (ترنس جندر) و گرایش جنسی به جنس مخالف هم داشته داشته باشیم! هستند کسانی که با انجام عمل تغییر جنسیت نقش جنسی مرد بودن را گرفتن تو جامعه ولی از لحاظ گرایش جنسی همچنان حس عشقی، احساسی و جنسی را نسبت به یک مرد دارند! و بالعکس.
ما می‌توانیم از بدو تولد هر دو عضو مردانگی و زنانگی رو داشته باشیم و اگر با این قضیه کنار بتوانیم بیایم شاید اصلا نخوایم که هیچ گونه تغییری تو جسم‌مان به وجود بیاریم و حتی ما می‌توانیم خودمون احساس شدید ارتباط جنسی با این‌گونه افراد داشته باشیم.
ما می‌توانیم هر گرایش جنسی که وجودمان، ذهنمان و دلمان می‌خواد با رضایت شخص مقابل داشته باشیم.
ما می‌توانیم هر آنچه که می‌خوایم باشیم باشیم به شرطی که ناهنجار نباشیم!
تنها آدم‌های پدوفیل و تجاوزگر جنسی هستند که باید به آن‌ها بگوییم متاسفانه با اینکه شما این احساس را دارید این احساس شما چون بدون در نظر گرفتن احساس، رضایت، دلبستگی، محبت، عشق و... طرف مقابل هست این گرایش شما هم قابل قبول نیست و هم باید تحت درمان أساسی روحی روانی قرار بگیرید! چون شما حتی به فرزندان، همسران و... خودتون هم این احساس را میتوانید داشته باشید چه برسه من و بقیه افراد جامعه!