23اکتبر2017

18 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

من کی هستم؟

نام نویسنده محفوظ است

ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟
ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟
جای بنشین و بفرما، بتمرگی گفتند!
ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟
تو نگفتیم و شمایی نشنیدیم و هنوز
ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟
دل سپردیم به آن دال سر دشمن و دوست
دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟
چه چراها که شنیدیم و ندانیم چرا
سلام؛
نمیدونم چی بگم، یا از کجا بگم که شاید بتونید ذره‌ای، برای ثانیه‌ای، در حد چشم‌برهم‌زدنی درک کنید که چه بر من گذشت
همیشه فکر می‌کردم اگر روزی تریبونی از سمت جامعه کانادایی به من داده بشه، فریاد می‌زنم از اینکه درد خودم و مشکلات پزشکی‌ام و خانواده و ... به کنار، چه‌ها که بر من روا نگشت از سمت این قوم به حج رفته.
مردمانی که در کسر ثانیه قضاوت می‌کنن، حکم صادر می‌کنن و در جا اجرا می‌کنن.
زمانی که به کانادا آمدم تصورم این بود اینجا وارد جامعه ایرانی کوچکتری می‌شم ولی غربال شده. اینجا لات و زورگیر قشر عام نداریم چون اکثر ایرانی‌ها یا برای تحصیلات عالیه به اینجا آمده‌اند یا با تحصیلات عالیه به اینجا رسیده‌اند. پس مخاطب من آدم‌های روشنفکر و اهل کتاب هستن نه بقال و میوه فروش و مذهبی متعصبی که کورکورانه به دنیا نگاه می‌کند.
اما طولی نکشید که چنان با نگاه‌های پرسش‌گرانه و تحقیرآمیز آمیخته به توهین هموطن‌هایم روبه‌رو شدم که دنیا برایم خاکستری شد.
خاکستری چون هنوز امید داشتم، نمی‌خواستم بپذیرم اینجا هم جایی ندارم بین هموطن‌هایم.
روزهای اول به دلیل مشکل زبان و بلد نبودن شهر و ... مجبور شدم از هموطنی درخواست کمک کنم. سفره دل گشادم و هنوزززززز بعد از سال‌ها می‌شنوم از این و آن که ما شنیده‌ایم که تو...
آن یک نفر بر چشم‌برهم‌زدنی شد کل جامعه ایرانی.
اوایل فقط در خلوت اشک می‌ریختم که چرا باید این گذشته تلخ را حتی بعد اون جراحی سخت هفده‌ساعته هنوز یدک بکشم؟
جُرم من چی بود؟
فرق من با شما چیه؟
اما با خودم گفتم کم نیار، عیب نداره، تو سخت‌تر از این مراحل را هم گذروندی.
کار به جایی کشید که اگر مردی به من ابراز علاقه می‌کرد یا عکسی کنار من می‌انداخت هموطن‌های دیگه به سرعت با پیام‌هایی چنان ایشان را مطلع می‌کردند که گول نخوری. که انگار من آن سیب بهشتی هستم که اگر گازی زده شود از عرش به فرش نزول می‌کند. اگر خودم پیام‌ها را به چشم نمی‌دیدم باور نمی‌کردم.
خیلی حرف‌ها دارم که روزی امیدوارم بازگو بشه تا شاید بفهمیم چقدر مردم بدی هستیم.
من به‌شخصه بسیار ناراحتم که ایرانی‌ام. و ناراحت از اینکه چرا این همه سال باید از هموطنم فراری باشم در حالی‌که صدای فارسی حرف زدن را اگر در خیابان بشنوم دلم پر می‌کشد بگم سلام من هم ایرانی هستم.
خلاصه کنم که حرف و ناگفته و درد بر دل مانده زیاد است اما از اینجا فقط به تو هموطن که داری این نوشته را می‌خونی می‌گم:
منم انسانم، منم آدمم، من هم دل دارم، منم فرزند ایرانم و اینجا برای من هم غربته.
اگر دیدی افتادم لبخند نزن، دستم را بگیر. من هم اینجا تنهام و دلم خوش است به حضور تو.
به امید روزی که هیچ‌وقت همدیگر را قضاوت نکنیم.
می‌خواهی قضاوتم کنی؟
کفش‌هایم را بپوش
راهم را قدم بزن
دردهایم را بکش
سال‌هایم را بگذران
بعد قضاوت کن