23اکتبر2017

17 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

«بهار خاکستری» کتابی درباره تَراجنسیتی‌ها

 P48-Zohreh and Parvin-BaharKhakestari

۲۲ آذر ۸۹ در تالار حافظ شهر شیراز، جلسه‌ای متفاوت برگزار شد برای رونمایی از کتاب رمانی که بسیاری از افراد تراجنسیتی را به سالن کشانده بود. این رمان به مصائب این افراد می‌‌پرداخت و هنوز هم از حیث محتوایی، کاری منحصربه‌فرد در رمان فارسی است.
«بهار خاکستری» نام رمانی است که خانم‌ها «زهره ابوقداره» و «پروین پورجوادی» آن را به صورت مشترک نوشته‌اند. پیش از این از خانم ابوقداره رمانهای در«سوگ آرزوها»، «پری و نفرین» را دیده‌ایم و از خانم پورجوادی، رمان «صدای سخن عشق» و اخیرا «دیواربه‌دیوار شهر پریان» را.
قهرمان داستان از آن غصه‌دارهاست و نویسندگان سنگ صبور، قدم به قدم بار حسرتش را بدوش می‌‌کشند. علی‌رغم اینکه همه می‌‌خواهند، این درد، سَربه مُهر بماند و بی‌درمان آن‌ها فریاد سر می‌‌دهند، این یک درد است نه سرشکستگی. این بدنامی‌ نیست، یک ناهنجاری جنسیتی است که بهروزها و بهارها، مظلومانه گرفتارش شده‌اند. شاید بقول عوام نصیب و قسمت است، هرچه هست درد ناگفته‌ای است که همت پاکان را بر آن داشت تا این فریاد در گلو خفته‌ را رها سازند. تا خواننده همدردی کند و لب به اعتراف بگشاید که چه دردناک است مجهول ماندن. نویسنده، درد را فریاد می‌‌زند، هم رازگشایی می‌‌کند و هم شانه‌اش تکیه‌گاه مطمئنی برای قهرمان خسته کتاب است:
برش‌هایی از کتاب
- «پدرسوخته خجالت نمی‌‌کشی، مثل زن‌ها ماتیک می‌‌زنی. از چشم‌های پدر آتش می‌‌بارید. سیلی دست‌های سنگین‌‌اش، می‌‌خورد به سر و صورتم.» (ص17).
- «تو عمل سختی در پیش داری، ترسیده بودم، دهانم تلخ و خشک بود، هرچه نزدیک‌تر می‌‌شدم؛ حقیقت ماجرا روشن‌تر می‌‌شد.» (ص121)
- «منشی گفت: پس می‌‌خوای بهار بشی؟ سرتکان دادم، می‌‌خواستم بگویم تا پیش از این همه‌ی عمرم پائیز بود و زمستان. به صندلی تکیه دادم، بله بهار در راه بود (ص118).
- «همسایه‌ها، مردم کوچه و خیابان، زن جوانی را می‌‌بینند که هر روز می‌‌آید وتوی ایستگاه اتوبوس می‌‌ایستد نمی‌‌دانم اگر می‌‌دانستند که این زن روزی مرد بوده یا لااقل در لباس مردانه آن‌طور ساده و عادی از کنارم می‌‌گذشتند.» (ص161)
- «همون پسرِه بامداد چند روزه ازش بی‌خبرم. ابروها را داد بالا و گفت یعنی داره غروب می‌‌کنه. بغض پیچید توی گلویم، نمی‌‌دونم، بار آخری که دیدمش خیلی پکر بود. ما بدبختیم. دلم می‌‌سوزه، هم برای اون، هم برای خودم. فکر می‌‌کردیم، عمل که کردیم دنیا عوض می‌‌شه، آدما عوض می‌‌شن ولی نشد؟!!» (ص165)
آیا این تلاش پس از تحمل آن همه درد و رنج به بن بست می‌‌رسد؟ فصل آخر با نام فصل بی‌نام امی‌ددهنده و شاد کتاب را به پایان می‌‌برد:
«دروازه قرآنِ رویایی در می‌ان اشعه‌های صبحگاهی خورشید پیدا شد. شاید در می‌ان گل‌های اطلسی حافظیه یا بنفشه‌های سعدیه و گل‌های کاغذی کوچه باغ‌های شیراز، عشقی گمشده را بیابم، از آن دست که در دیوان حافظ آمده، ازلی، ناب و دست‌نیافتنی.» (ص166)
P48-zga0nxefgo2c5wq2nivبهار خاکستری از نگاه منتقدان
حمی‌درضا اکبری (شروه): رمان بهار خاکستری نوشته پروین پورجوادی و زهره ابوقداره چیزی نیست جز به متن آمدن یک واقعیت؛ بهروزی که بهار می‌‌شود. این کتاب رمانی اجتماعی به شمار می‌‌رود با ژانری از جنس رنج و جبر آدمی‌. اثر دارای تاویل است وخوانش آن این جمله از شلایر ماخر، منتقد آلمانی، را به یاد می‌‌آورد که نخست درک گفتار نویسنده و سپس درک ذهنیت او به ما کمک می‌‌کند متن را درک کنیم. به هر حال، جنبه‌های روانشناختی کار از تاویل فنی سود جسته است که در یک نظام زبانی ساده شکل می‌‌گیرد. به‌طور جد می‌‌توان گفت هر کلمه و سپس هر جمله، با توجه به زمی‌نه‌ای که متن داستان در آن جای می‌‌گیرد، معنا می‌‌یابد. نثر نوشتاری رمان ساده و روان است و این خود مزیتی برای خوانش مخاطب به شمار می‌‌آید. در باب سوژه نیز از آن دست موضوعا‌تی محسوب می‌‌گردد که در ادبیات داستانی ما به آن کمتر پرداخته شده است. سیر حوادث داستان بر اساس توالی خطی است و داستان خوب رو به جلو حرکت می‌‌کند تا آن جا که ورود مصاحبه‌گر متاسفانه خواننده را از متن اصلی داستان دور می‌‌کند. در واقع تداخلی به حساب می‌‌آید که در کار نویسنده شده است. نویسنده‌ای که دارد داستان را به جلو می‌‌برد به یک باره متن تخریب می‌‌شود. موضوع داستان نیز پرجاذبه انتخاب شده است. داستان سرشار از گره‌های داستانی می‌‌باشد و شرایطی را فراروی ما قرار می‌‌دهد که ما با تلفیقی از رویه‌های ناتورالیستی و رئالیستی روبه‌رو می‌‌شویم. البته این شیوه رایج نیست اما در این رمان خوش نشسته است چرا که تصاویر برای خواننده قابل درک و از باورپذیری خوبی برخوردارند. سربازی، کشیک و شب سرد کوهستانی از تصاویری است که به خوبی پرداخت شده و خواننده می‌‌تواند با پسر همذات‌پنداری کند. شخصیت داستان تحت یک باور سانتی‌مانتالیسمی‌ پرداخته نمی‌‌شود و نویسنده در تلاش آن نیست که که با فرجامی‌ خوش داستان را به پایان برساند. شادی بهروزی که پس از رنج‌ها و تلاش‌های فراوان اینک بهار شده در مواجهه با واقعیت‌های خشن جامعه چندی نمی‌‌پاید. واخوردگی او در صفحه‌های پایانی خوب تصویر شده است. به این ترتیب و از این طریق خواننده بدیهی بودن واقعیت را می‌‌پذیرد؛ رویکردی که بیش از گزارش کردن وقایع تاثیر و تاثر دارد.
اکبری بیان کرد: من معتقدم نوعی واسازی در متن وجو دارد که همه چیز را به هم می‌‌ریزد و سپس حول یک محور مرکزی آن را شکل و انسجام می‌‌بخشد. داستان بهار خاکستری از این جهت که واقعیتی مهجور مانده از اجتماع را در قالب یک اثر ادبی بیان می‌‌کند قابل تحسین است.
منصور پایمرد: این که رمانی را دو نویسنده به صورت مشترک بنویسند، اولین جاذبه این کار بود که مرا به سوی خود جذب کرد. می‌‌خواستم بدانم این دو نویسنده چگونه موفق شده‌اند که به نثری یکدست و هموار دست یابند که خواننده در خوانش آن به دست‌انداز نیفتد، زیرا به هر حال هر نویسنده در نوشتن، نثر و سبک و سیاقی ویژه دارد و در کار مشترک خواهی نخواهی، این خصیصه‌های شخصی خود را بروز می‌دهد. روی هم رفته «بهار خاکستری» از این منظر کاری موفق است و نوشته تا حدود زیادی یکدست. گرچه اگر کسی با نوشته‌های قبلی هر کدام از این نویسندگان آشنایی قبلی داشته باشد، می‌تواند اثر انگشت هر یک را در فصول کتاب ردیابی کند. داستان از زبان اول شخص، قهرمان قصه حکایت می‌‌شود، که در این می‌ان در چند فصل کتاب، یکی از نویسندگان (خانم ابوقداره) نیز وارد فضای داستان می‌شود و ما شخصیت اصلی و بعضی از ماجراها را از زبان نویسنده می‌‌بینیم و می‌خوانیم که البته این خود شگردی جالب است که واقعیت داستان را بیشتر به رخ می‌¬کشد و خواننده متوجه می‌‌شود که با داستانی خیالی سروکار ندارد. حتی بعضی از نشانی‌ها و اسم‌ها هم واقعی است، از جمله نام دکتری که دست به جراحی‌های تغییر جنسیت می‌زند. آنچه در این جا می‌‌خواهم بر آن انگشت بگذارم، موضوع داستان است. موضوعی که تازگی دارد و یکی از زخم‌ها و جراحاتی است که در زیر پوست جامعه ما در جریان بوده است و هست و بیشتر ما از کنار آن به کرگوشی و چشم‌پوشی می‌‌گذریم و حتی گاهی نادانسته هم ممکن است بر این زخم مرهمی‌ که نمی‌¬گذاریم هیچ، که زخم را خونین‌تر کنیم و یا جراحتی تازه بر آن بیفزاییم. داستان درباره پسری است بهروز نام که از همان کودکی دو جنسی متولد شده است و در حقیقت در زیر ظاهر پسرانه اش دختری زندگی می‌‌کند با تمام تمایلات جنس مؤنث. این موضوع را حتی خود شخصیت اول کتاب «بهروز» هم در ابتدا نمی‌‌داند و بعد با بزرگتر شدنش و با گرایش‌های دخترانه‌ای که دارد و تحقیر و توهینی که از اطرافیان می‌‌بیند، کم‌کم متوجه می‌‌شود. اما دیگران حالات او را بیشتر گرایش منحرفانه‌ای می‌‌دانند و دردناکی ماجرا این جاست که بیشتر ضربه‌ها و زخم‌ها را این فرد از نزدیک ترین کسان خود، از پدر و مادر و اقوام می‌‌بیند. از هر طرف که می‌‌رود مورد تعدی و تجاوز قرار می‌‌گیرد، زیر پاها له می‌‌شود، تحقیر می‌‌شود و... این حکایتی است تلخ و گزنده که گاه اشک به چشم خواننده می‌¬نشاند و دلش را به درد می‌‌آورد، و به یادش می‌‌آورد که در جامعه‌اش گاه او نیز از زخم زدن و تحقیر کردن چنین افرادی، کوتاهی نکرده است. موضوع کتاب، موضوعی است انسانی و آموزنده و در ضمن پر کشش، که خواننده را با خویش در هزار توی دردها و رنج¬های چنین افرادی، آن هم در جامعه‌ای سنتی و متعصب، چون جامعه ما می‌‌برد و در بعضی مواقع انسان تصور می‌¬کند، افراد بی¬گناهی که هیچ دخل و تصرفی در خلقت خویش نداشته‌اند و به تقدیر ناگزیر اینگونه متولد شده¬اند، به کی و کجا باید شکایت کنند؟ به خدا. این که می‌‌گویند «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت» پس این خطاها از کجا ناشی می‌¬شود؟ آیا جوابش همان نیست که حافظ می‌‌گوید: «آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد». خطایی هست و بوده است و پیر با بلندنظری پوشیده و پوشانده است؟
اگر هر کدام از ما، لحظه¬ای یا لحظاتی خود را به جای چنین افرادی بگذاریم و تصور کنیم که می‌‌خواهیم در جامعه‌ای گرگ صفت زندگی کنیم که از هر طرف دندانی برای دریدن ما آماده است، شاید به مظلومی‌ت چنین افرادی که کم و بیش در اطرافمان زخم می‌‌خورند و می‌‌نالند و نفس می‌‌کشند، پی ببریم و با آنها همدردی کنیم.
درد و رنج قهرمان داستان، تنها به این مشکل ژنتیکی منحصر نمی‌‌شود، دردناک‌تر آن است که چنین شخصی با چنین مشکلی، در خانواده فقیری به دنیا بیاید و در ضمن دست به گریبان بودن با اشکال جنسیتی در سیاهی فقر مالی و فرهنگی نیز غوطه زند و این مسایل دست به دست هم می‌‌دهد تا سخت‌ترین و رنج‌آورترین تجربه‌ها را از سر بگذراند، بارها مورد تجاوز و تعدی قرار گیرد و سپس دور انداخته شود... هم بار خویش را بکشد و هم مجبور باشد بار خانواده را به دوش زخمی‌ خویش حمل کند... با این وجود از طرف هیچ کس احترام و محبت نبیند و همه او را موجودی بنگرند که جز مزاحمت و آبروریزی برایشان ثمری ندارد.
داستان برای ما تفاوت این افراد را با اشخاص منحرف یا کسانی که صرفاً در جهت لذت‌جویی به چنین کارهایی دست می‌‌زنند روشن می‌‌کند و در پایان داستان که بهروز موفق می‌‌شود با عمل جراحی خود را از این نقص و این تنگنای جنسیتی رهایی دهد و دختری شود به نام «بهار» گویی که در ذهن خواننده نیز روزنه‌ای باز می‌‌شود که این دمل چرکین سر باز کند و او نفسی به راحتی بکشد، گرچه هنوز معلوم نیست این «بهار» آیا در اجتماع ما که برای دخترانی که حتی همه امکانات را دارند، باز زندگی پاره‌ای وقت‌ها سخت و جانکاه است، برای او چگونه آینده‌ای قابل پیش‌بینی است؟ گرچه همی‌ن که درد و رنج مضاعف را تجربه نمی‌‌کند، خود تا حدودی جای امی‌دواری است.
موضوع داستان که بیشتر «تابو» است و صحبت کردن درباره آن هنجارشکنی است آن هم در جامعه‌ای مثل جامعه ما، که همه این گونه چیزها باید در لایه¬های پنهانی و زیرزمی‌نی بگذرد، کار سختی است. مطمئن‌ام که نویسندگان مجبور شده اند بسیاری از صحنه¬ها و حوادث را حذف کنند و تغییر دهند که اگر غیر از این بود، کار چاپ و نشر کتاب دشوار می‌ گشت... اما کتاب به گونه‌ای نوشته شده است که خواننده بتواند سفیدی بین سطرها را هم بخواند و با تخیل خویش بسیاری از نانوشته‌ها را خیال بندد و تصور کند. به سهم خویش از نویسندگان این داستان سپاسگزارم که توانستند مرا با گوشه‌ای از رنج‌ها و دردهای این گروه آشنا کنند، گرچه در این زمی‌نه آگاهی اندکی داشتم و می‌‌دانم که این کتاب اگر هیچ امتیازی نداشته باشد، که هرگز چنین نیست، اما می‌¬تواند تلنگری باشد بر اذهان بسته خیلی‌ها و آگاهی دهنده برای هر خواننده‌ای که آن را می‌‌خواند تا نگاهش را نسبت به چنین افرادی تغییر دهد و اگر بر زخم خونین آنها نمی‌¬تواند مرهمی‌ بگذارد، دست کم نمکی یا نیشتری نباشد.
منابع
وبگاه ایسنای استان خوزستان؛
وبلاگ محسن دانش
روزنامه عصر مردم شماره ۴۰۶۴