23اکتبر2017

12 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

«همبستگی»، سفید اما هفت رنگ

حسین مسلمی
جشن روز ملی کانادا شاید بتواند بهانه‌ای باشد برای ایجاد اتحاد و همبستگی در کامیونیتی ایرانی کانادا. کامیونیتی کوچکی که با توجه به تار و پود قدرتمندش به یقین می‌تواند با همبستگی و هماوایی، به موفقیت‌های بزرگتری در این سرزمین دست یابد. اما چگونه؟
انتخاب راه درست، به شناخت صحیح همراهان و صد البته به شناخت درست و عمیق خودمان بر می‌گردد. هرچه این شناختها عمیق‌تر، مستندتر، آگاهانه‌تر و متکی بر حقایق تاریخی باشند و نه مبتنی بر میل و آرزوهای غیر‌‌واقعی و وهم آمیز، این همسویی و همراهی، ریشه دارتر، پابرجاتر، سودمندتر و پُربازده‌تر خواهد بود.
پدیده مهاجرت برای ایرانیان، پدیده جدیدی است که انقلاب 57 به آن جان و بعدها هیجان بخشید. طوفان انقلاب، اولین گروه کشتی شکسته را به سواحل اقیانوس آرام و اطلس و سرزمین‌های مابین آن‌ها راند. با کمی اغماض می‌توان گفت که گروه اول ایرانیان کانادایی، اغلب از این دسته‌اند و نیز آنهایی که با وقوع انقلاب، تمام امیدشان (و نه زندگیشان) را از دست دادند. افراد این گروه که بیشتر به طبقات بالای جامعه تعلق داشته‌اند غالباً لیبرال مسلک‌اند با نگرشی بسیار مثبت به سرمایه‌داری؛ پرچم شیروخورشید را نماد ایران واقعی می‌بینند؛ به قهرمان و نجات دهنده باور دارند. بیشتر از همه در این خاک ریشه دوانیده و پیشکسوت‌اند و احترامشان بر ما واجب.
گروه دوم را می‌توان مغضوبین معروف دهه شصتی نامید که کماکان به دلخواه خود به این سرزمین سرد نیامده‌اند. برعکس گروه اول که تا حدودی ملی‌گرای واقعگرا بوده‌اند، این دسته، کم و بیش آرمانگرا و انقلابی، پر جنب و جوش و پرانرژی بوده و در عالم آرزوهایش دنبال یک مدینه فاضله‌ای بودند جهانشمول که ناگهان، تفکرش به مرحله عمل نرسیده، قیچی شده است. شاید اگر این دسته هم فرصت میدان‌داری می‌یافت برای مدینه فاضله جهان‌شمولش، پرچمی غیر‌‌ از شیروخورشید و بدون رنگ سبز انتخاب می‌کرد. این دسته از ایرانیان، هوش اجتماعی بالاتر و نمک سوسیالیستی بیشتری داشته‌اند و از میان افراد باسواد و متوسط به بالای آن روز ایران، دست‌چین شده‌اند، رسیدن به کانون قدرت و ایجاد تحولی انقلابی با الگوبرداری از نمونه‌های شرقی از آرزوهای آنهاست. تجربه کار گروهی و سیستماتیک دارند و منضبط عمل می‌کنند. تجربه زندگی کانادایی‌شان بیش از تجربه زندگی در ایران است و می‌توانند مثل گروه اول، راهنمای جوانترهای تازه مهاجر شوند. برای این گروه، اگر پرچم را نماد یک دولت به حساب آوریم، نه آن کهنه پرچم و نه آن یکی با علامت سیک‌های هندی بر تارکش، هیچکدام جذبه‌ای معنوی ندارند و ارزش هر دوشان در حد صفر است. اغلب افراد دو گروه بالا، با اینکه سراپا دلباخته ایران‌اند امکان مسافرت به ایران برایشان فراهم نیست و در گروه پناهنده‌ها قرار می‌گیرند.
و اما گروه سوم، طیفی پراکنده از تمام قشرهای اجتماعی، از سرمایه‌دار تا کارمند و کارگر، جوان و یا پا به سن گذاشته، مجرد یا متاهل، دانشگاهی و استاد تا بازاری و کارآفرین، شیعه یا بی‌دین، سنی یا بهایی، کلیمی یا مسیحی و زرتشتی تا صُبی، نسل اول مهاجر، که بیشتر امیدوار به نسل دوم خویش است. این گروه که از هر انجمن و ولایت ایران نماینده دارد، برای یافتن یک زندگی بی‌دغدغه و دور از شرایط همیشه حساس کنونی و به انتخاب خود و نه بالاجبار به کانادا آمده است. ظاهر و باطن جامعه کنونی ایران را می‌شناسد و لذا علاقه‌ای به قهرمان‌پروری و منجی‌شناسی ندارد چرا که اگر داشت در ایران و به امید ظهور مسیحای نجات‌دهنده می‌ماند. به زندگی بیش از عقیده بها می‌دهد اما عضو حزب باد هم نیست. دنبال اثبات خویش است بدون رد کردن دیگری که مخالف اوست؛ به مرور زمان و به تجربه، آزادی‌های شخصی بر ایده‌آلهای گروهی‌اش ارجحیت پیدا کرده، بنابر‌این به غربی‌ها که بیشتر فردگرا هستند، نزدیک‌تر است و در همسویی و جذب در جامعه کانادا، مشکلات دو گروه قبلی را ندارد. از طرفی، دولت کانادا با اعمال فیلترهای مختلف و زمانبَر او را از میان هزاران متقاضی دیگر، دست‌چین کرده و اصل پذیرش، مثل دو گروه قبلی، انسان‌دوستانه نبوده است.
از این سه گروه عمده کامیونیتی ایرانی کانادا، بدون داشتن آمار، می‌توان حدس زد که گروه سوم از نظر جمعیتی، بسیار بیشتر از دو گروه دیگر باشد با این حال تاثیرگذاری دو گروه اول و نسل‌های بعدی آن‌ها به دلیل نفوذ تدریجی در لایه‌های مختلف جامعه کانادا، گاهی بسیار بیشتر از گروه سوم است. اگر در مواردی به سیاهی لشکر از جنس ایرانی، نیاز باشد البته که گروه سوم سرباز بیشتری دارد گو اینکه دل خوشی از نظامی‌گری و در قید و بند بودن ندارد. مانند گروههای اول و دوم، عاشق ایران و فرهنگ اصیل ایرانی است و ارزش جامعه آزاد کانادا را نیز به خوبی می‌داند؛ پلهای پشت سرش را نیز نمی‌خواهد خراب ببیند. لذا همانگونه که کانادا را آزادانه انتخاب کرده است، می‌خواهد این امکان برایش فراهم باشد که بنا به مصلحت، پرچم ایران را هم خودش انتخاب کند، چرا که می‌داند پرچم چیزی قراردادی است و اصل انتخاب در کنار اصل گفتگو را نشان جوامع پیشرفته می‌داند.
سخن آخر اینکه برخی از هموطنان ساکن کانادا، در جریان انقلاب، آسیبهای جانی و مالی غیر قابل جبرانی دیده‌اند. طبیعی است که این دسته از هموطنان با نمادهای جمهوری اسلامی چون پرچم (بنا به گفته آقای فروتن مدیر گروه همبستگی ایرانیان در مصاحبه با هفته شماره 446) با خشونت برخورد کنند که البته عکس‌العمل حق آنهاست اما به نظر بسیاری از بزرگان جهان چون آقای نلسون ماندلا، انتقام و ابراز خشونت (آنهم به یک نماد و آنهم در جشن ملتی دیگر) راه حل مناسبی نیست؛ تاسف خوردن و نالیدن هم کار انسانهای وامانده است و کینه‌ورزی و انتقام هرچند ممکن است شجاعانه به نظر برسد اما این تنها بخشش است که خصلت انسانهای بزرگ است که همه را از دوست و دشمن وادار به ادای احترام می کند. البته این هموطنان دردکشیده می‌توانند با گرته‌برداری از روش‌های متداول در داخل ایران در خصوص پرچم، روز دیگری را برای ابراز احساسات‌شان به پرچم یا سایر نمادهای جمهوری اسلامی انتخاب کرده و جهانیان را متنبه و متحیر کنند.