23اکتبر2017

12 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

قصه شهر ممنوعه و خانم مجرى

آزاده مقدمP37

اين‌روزها بيشترين چيزى كه دلم می‌خواهد اين است كه چند زن و مرد مهاجر مثل خودم را بنشانم توى يك مهمانى كافه‌اى جايى و مهمان‌شان كنم به قصه هاى ممنوع كشور خودم، برايشان از قصه خانم مجرى بگويم و اينكه مبلّغ چه بود و چه بر سرش آمد و آخرش هم كه همين روزها باشد چگونه تشت رسواييش به زمين افتاد!
البته بايد كاملا برايشان توضيح دهم كه منظورم از تشت رسوايى چيست و عمل قبيح كدام است و دعوا سر چيست. آن‌وقت، قصه كه تمام شد قبل از اين‌كه كسى چيزى بگويد از قيافه‌شان عكس بگيرم ببينم چه شكلى نگاهم می‌كنند بعد بنشينم و دل سير به حرف‌ها و گمانم حيرتشان از شنيده‌هاشان گوش كنم.
بله ما جامعه غريبى داريم، خانم‌ها و آقايون تعجب نكنيد. جامعه خودی‌ها و غير خودی‌ها، زن‌ها و مردها، كوچك‌ترها و بزرگترها، مسلمان‌ها و غير مسلمان‌ها و دهها دسته‌بندى ديگرى كه با آن‌ها می‌توانى بيفتى ته جدول دسته‌بندی‌ها و از همه چيز محروم شوى.
قصه آن‌قدرها هم پيچيده نيست در همين شهر ممنوعه كه همه چيز حرام است و بر زنانش هرچيز و هرچيز حرام، دختر جوانى به واسطه توانايى يا پررويى يا هرچيزى كه نامش را بگذاريد می‌شود بهانه و مترسكِ بازى با ممنوعه‌ها و عادى و زيبا جلوه دادن‌شان و بابت اين بازى و بازيگرى از قضا پول خوبى هم گيرش ميايد! خانم جوان بر و رو دار را بزك می‌كنند چادرى هم به سرش می‌كنند و می‌فرستندش جلو دوربين تا با صداى بلند و روى زياد و شادى همه چيز را نه تنها عادى كه افتخارآميز و مايه مباهات جلوه دهد.
كم‌كم كار به جايى می‌رسد كه خانم مجرى خودش برنامه‌ساز می‌شود و توى يكى از اين برنامه‌ها سعى می‌كند به زن شاعر شريفى كه جزو ممنوعه‌ها شده تقلب هم برساند آن‌هم جلو دوربين، به او توصيه می‌كند می‌خواهى ممنوعه نباشى روسريت را بكش جلو! خانم مجرى در صفحات روزنامه‌ها با عكس تمام قد ظاهر می‌شود و خدا را بابت حجاب و چادرش و دقيقا چادرش نه فقط حجابش شكر می‌گويد.
اين‌كه صدا و سيما در ايران مستقيم به منبع و اصل قدرت وصل است و همه هدفش شكل دادن اذهان و تربيت ملت به همان شكلی‌ست كه بنياد قدرت می‌خواهد درست، اما بياييد به اين نگاه كنيم كه اين زن جوان پول، قدرت، شهرت و تريبون گرفته تا چه چيزى را قربانى كند؟
آزاده نامدارى قبل از هرچيز آزادى، واقعيت و عقايد خودش را فروخته، وقتى از آزادى حرف می‌زنيم از حقوق اوليه از نوع پوشش از ظاهر شدن هرجايى و هرجايى با يك پوشش خاص حرف می‌زنيم از ننوشيدن و نگفتن و نشنيدن همه ممنوعه‌ها كه چنين زنى را در حلقه‌اى بسيار تنگ اسير می‌كند، حرف می‌زنيم. مجرى پر سر و زبان و خوش سخن يك زن است كه بهاى پول يا شهرت و يا همه ابزارى كه جامعه و صاحبان قدرت به او می‌دهند قربانى كردن همه حقوق اوليه خودش است .بعد هم تبليغ شاد بودن، زيبا بودن و موفق بودن در اين لباس و هيأت می‌شود وظيفه‌اش. خانم مجرى خيلى چيزها را قربانى كرد و اول از همه خودش را اين را فراموش نكنيم كه او هم قربانى همين سيستم است گرچه نمی‌شود از حق انتخابش و زدن برچسب رياكارى و خود فروختگى گذشت. اما به اين هم نگاه كنيم كه در آخر همين خانم مجرى مبلّغ اينگونه هم می‌شود شاد بود و درستش هم اصلا همين است بند را به آب می‌دهد و براى خفه نشدن و تفريح می‌رود آن‌ور دنيا و موهايش را به باد می‌سپارد و نوشيدنى ممنوعه خنكى در به قول خودش فضاى سبزى می‌نوشد و كنار همسر و كودكش تعطيلات می‌گذراند!
دلم می‌خواهد به اين زن جوان بگويم درست است تو باز هم قربانى شدى و شايد اين بار ديگر قربانى رياكارى خودت و احترام نگذاشتن به حريم شخصيت اما متشكريم پيام رسيد، تو ثابت كردى كه زنانه‌گى و شادى آن گونه كه تو جلو دوربين می‌آمدى و فريادش می‌زدى ممكن نيست.ميدانم.