18آگوست2017

12 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

ویژه‌نامه جشنواره داستان‌کوتاه تیرگان: قسمت سوم

صفحات ادبی این شماره از «هفته» نیز در استقبال از جشنواره «تیرگان، ۲۰۱۷»‌ به مسابقه داستان‌کوتاه آن می‌پردازد و به همین‌سبب از روال معمول پیروی نمی‌کند که از این بابت از همکاران عزیز حبیب عثمان و مهران راد، بابت تعویق نشر ادامه مطالبشان پوزش می‌طلبیم. در زیر بیانبه‌های دبیز و داوران و همچنین داستان برگزیده رتبه دوم لز «کتاب داستان‌های کوتاه تیرگان ۲۰۱۷» (ارائه مشترک تیرگان و کافه‌لیت)، در دست چاپ است و با اجازه این دو نهاد و برای معرفی موفقیت نویسنده شهرمان، به‌طور اختصاصی تقدیم مخاطبان هفته می‌شود.

بیانیه دبیر مسابقه داستان کوتاه
P44-Abkenar
تیرگان بزرگداشت داستان است؛ هم‌زمان با جشن باستانی ایرانی. شور کردیم و چهار داور انتخاب شدند. فراخوان دادیم و پانصدوشصت داستان رسید. تقریباً! نیمی از خانم‌ها و نیمی از آقاها. متنوع؛ خوب و بد و متوسط؛ مثل همیشه و همه مسابقات. ولی جالب اینکه سی تا چهل داستان درخشان بودند؛ که در مجموعه‌ای گرد می‌آیند و خواهید خواند. داورها این آخرسری‌ها به شعف آمده بودند از خواندنِ داستان‌های خوب. هر کس شماره داستانی را می‌فرستاد که فلانی این را حتماً بخوان. ندیده و نشناخته. فقط لذتِ خواندن بود. نتیجه‌اش هم شد چهار داستانِ برتر. اول و دوم، و دو تا هم رتبه سوم: «لباس مردانه برای تازه‌رفته»، فاضله فراهانی؛ «نی‌های مرتضا»، مرجان فولادوند؛ «مانکنِ بی‌سر» ندا کاووسی‌فر؛ و «تراشه‌ها»، امیر نوروزخانی. اما هنوز گفت‌وگو بود بین داورها، که بودند داستان‌های درخشانِ دیگری که می‌توانستند هم‌طرازِ اینها اول یا دوم یا سوم باشند. و خب همین‌هاست که داوری را سخت می‌کند و نتیجه‌ها را نسبی. اما خوش‌حالیم که داورهای منصف و کاردانی انتخاب شده بودند که عشق‌شان فقط داستان بود. به‌روژ ئاکره‌یی و خسرو دوامی به انتخاب من بودند چون سال‌ها با سبک‌وسیاقِ قلم‌شان آشنا بودم. قرار شد دو داورِ دیگر مقیم کانادا باشند که دوستان چند نفر را پیشنهاد کردند و در نهایت حامد اسماعیلیون را به جمع‌مان اضافه کردیم که از روی داستان‌هایش می‌شناختیمش، و فرشید سادات‌شریفی که جوان است و نقد آکادمیک خوانده و می‌خوانَد. و البته همه این‌ها با کمک یک مخِ ریاضی، آرمین لطفعلیان، بود که در تمام مراحل همراهی‌مان می‌کرد و مدام نمودار می‌کشید و آمار می‌داد و باخبرمان می‌کرد که کجای کاریم. معیار داورها به‌رغمِ جدولی که داشتند و امتیاز می‌دادند، به شخصیت‌سازی و فضاسازی و زبان و فرم و غیره، «آنِ داستان» بود و یگانه و نوبودن و تأثیرگذاری داستان. بعد که خودتان قصه‌های برگزیده را خواندید، شهادت خواهید داد به حسنِ انتخابِ داورها. چون بعضی از داستان‌ها بدجوری درگیرتان می‌کند و به این زودی‌ها رهایتان نمی‌کند. حالا بعد از چند ماه تلاشِ خط‌به‌خط و کلمه‌به‌کلمه داورها، دقیق‌تر می‌دانیم این داستان‌های برگزیده، نشان‌دهنده فضای امروز داستان‌نویسی ایران هستند.
باور دارم که در این جهانِ غم‌بار و پُرخشونت، هنوز هنر، داستان و شعر و رقص و موسیقی و سینما… زمین را متعادل نگه داشته، و هنوز قابلِ سکونت.

حسین م. آبکنار؛ دبیر مسابقه داستان کوتاه تیرگان ۲۰۱۷

P44-Tirgan-Cov-1بیانیه داوران مسابقه داستان کوتاه
داوران مسابقه داستان کوتاه تیرگان حدود سه ماه پیش کار خود را آغاز کردند. ابتدا از طریق اسکایپ جلسه‌ای برگزارشد تا داوران با روند داوری آشنا شوند و به معیارها و چند‌وچون و نظرگاهی واحد برای ارزش‌گذاری آثار برسند. حسین مرتضائیان آبکنار از نوادا دبیری جایزه را بر عهده داشت و و به‌روژ ئاکره‌یی از اریبل، خسرو دوامی از سن‌دیه‌گو، حامد اسماعیلیون از تورنتو و فرشید سادات‌شریفی از مونترآل داوران جایزه بودند. نیز آرمین لطفعلیان از طرف تیرگان و کافه‌لیت، مسئول فنی و هماهنگ‌کننده مسابقه بود. تأکید بر این بود که حجم داستان‌ها از دوهزاروپانصد کلمه فراتر نرود و نامِ نویسندگان داستان‌ها هم در اختیار داوران قرار نگیرد.
در مرحله اول، از میانِ آثارِ رسیده، اکثرشان، یعنی پانصد و شصت داستانِ منطبق با این ضوابط، بین دو گروهِ داوران تقسیم شد. حداکثرِ امتیاز برای هر داستان صد بود و داستان‌ها در شش زمینه ارزیابی می‌شدند: زبان، شخصیت‌پردازی، خلاقیت و تخیل، پی‌رنگ و ساختار، کشش و جذابیت و سر آخر: آنِ داستان. برای هر کدام از پنج زمینه اول هجده امتیاز و برای آخری ده امتیاز در نظر گرفته شده بود.
داوری این جایزه، برای ما به‌سانِ سفری بلند و دشوار و در عین حال جذاب بود. سفری طولانی و پُرافت‌و‌خیز در زمان و زبان که گه‌گاه، گوشه‌های گمشده خویش را هم در آن می‌دیدیم. سفر از داستانی به داستانی دیگر و از مکانی به مکان دیگر. از بوشهر به تبریز و شیراز، از افغانستان به پاریس، از تورنتو به واشنگتن و از تهران به کالیفرنیا. در این سفر غریب، با آدم‌های زیادی همراه می‌شدیم؛ از هزارتوی تاریخ معاصرمان می‌گذشتیم؛ و بر این خانه و آن بیغوله درنگ می‌کردیم. پای تک‌گویی زنی نشستیم که با کنارگذاشتن لباس‌های مردی مرده، آرزوهای برخاک‌نشسته خود را باز می‌گفت. شاهد بگومگوی زن و شوهری بودیم که قطع آب ساختمان را بهانه کردند تا گناه تنهایی خود را به گردنِ آن یکی بیندازند. خواننده روایت نی‌هایی بودیم که از گور جوانی سبز می‌شوند؛ شنونده روایت مرد مهاجرِ افسرده‌حالی که از بلندای ساختمان خود را به پایین پرتاب می‌کند و از او تراشه‌های استخوان بر برف می‌مانَد.
در این سفر با عشق و اندوه، با تنهایی و سیاست‌ورزی ایرانیانِ گوشه‌وکنار دنیا همراه می‌شدیم.
در انتها باید ردای قاضی بر تن می‌کردیم و به داوری می‌نشستیم.
کار طبق زمان‌بندی پیش رفت. در مرحله دوم، هر گروه به بازخوانی و بررسی داستان‌های منتخب گروه دیگر نشستند و در نهایت داستان‌ها به دست آرمین لطفعلیان رسید و او امتیازهای هر مرحله را جمع زد و داستان‌های ممتاز را دوباره برای داوران فرستاد.
در مرحله پایانی، داوران همراه با دبیرِ مسابقه درباره داستان‌های منتخب به تبادل نظر پرداختند و بعد از چند روز بحث و گفت‌وگو و بازخوانی‌های مدام، سرانجام، برای اولین‌بار با نامِ نویسندگان چهار داستان برنده جایزه آشنا شدند و سی‌وهشت قصه برتر را برای انتشار در مجموعه انتخاب کردند. حضور سه نویسنده زن در میان برندگان نهایی برای ما هم جالب توجه بود.
داستان کوتاه فارسی در سال‌های اخیر شکوفایی چندانی نداشته است. معدود مجموعه‌داستان‌های خوبِ منتشرشده این سال‌ها، گواهی بر این امر است. زمانی که حتی رمان‌های جدی فارسی یا امکان انتشار ندارند یا با تیراژی تحقیرکننده به بازار کتاب راه می‌یابند، بدیهی ست که داستان کوتاه معاصر ما هم وضعیت نامناسبی داشته باشد. کمبود ایده‌های نو، ضعف زبان و پرداخت داستانی، گرته‌برداری از داستان‌های معروف ایران و جهان، بومی‌ماندن و دورافتادگی از ادبیات روز دنیا، در بسیاری از آثاری که داوران مسابقه تیرگان خوانده‌اند هم مشهود است.
باری ما در پایان این سفر دراز خوش‌حالیم که گرچه با دشواری، و گرچه در کوره‌راهی کم‌گذر و تنگ و نفس‌گیر، اما ‌همچنان داستان فارسی زنده است و پویا.
در پایان از دبیر مسابقه، از دست‌اندرکاران جشنواره تیرگان و نیز از کافه‌لیت سپاس‌گزاریم که چنین موقعیتی را برای ما فراهم کردند.
باغ داستان ایرانی روبه‌روز پربارتر و پرشکوفه‌تر باد.

داستان برگزیده (مقام دوم): نی‌های مرتضا
مرجان فولادوند
P44-marjan
تا همین امروز غروب خیال می‌کردم مرتضا را کشته‌اند و جسدش را هیچ‌وقت به آسیدمصطفا تحویل نداده‌اند.
تا همین امروز غروب خیال می‌کردم نی مرتضا یکی از قلم‌هایی است که با آن مشق خط می‌کرده و در طول این‌همه سال، یکی‌دو تا را آسیدمصطفا مثل بزرگ‌ترین جایزه یا نشان افتخارش داده به شاگرد‌های خاص. آن‌ها که دوره ممتاز را گذرانده بودند و می‌گفته خطشان آنی دارد که در هر خوشنویسی نیست.
من ممتاز را نگذراندم. حتی خوش را هم تمام نکردم. می‌گفت خط صبوری می‌خواهد. من صبور نبودم.
دیروز، چهلم آسیدمصطفا بود. بعد ده سال دوباره رفته بودم خانه‌شان. مردم که رفتند و خانه که خلوت شد، زنش خانم‌کوچک صدایم زد و با چشم‌های ورم‌کرده سرخ، نی تیره بالابلندِ تراش‌نخورده‌ای را از کیف چرمی بی‌دسته او بیرون آورد و گرفت سمت من: «نی مرتضاست. آقا گذاشت برای تو! گفت یادش داده‌ام چطور قطع قلم بزند.»
یادم داده بود. آخر‌های تابستان ده سال پیش. بعد از آن، دیگر کلاس نرفتم. دیگر ندیدمش...
اولین جلسه کلاس بود. با لیقه و دوات نو و کاغذ‌های نازک گلاسه نشسته بودم منتظر که سرمشق بگیرم. پانزده‌ساله بودم یا کمی کمتر و می‌ترسیدم اگر نستعلیق بلد نباشم، تا دم مرگ آدم نشوم.
نشسته بودم روی صندلی کهنه لهستانی که دور تا دور کلاس چیده بودند و از پنجره‌های بزرگ آفتاب‌گیر به حیاط نگاه می‌کردم که پر از بوته‌های بزرگ گل محمدی و درخت‌های نارنج بود. حالا، لابد به‌خاطر ختم، صندلی‌ها را برده‌اند بیرون و جایش پتو انداخته‌اند و پشتی چیده‌اند. اما میز بزرگش هنوز آن بالاست و تنگ‌های بلوری دهانه‌گشاد که پر از قلم‌نی‌های ریزودرشت است.
عکس مرتضا به دیوار بود. هست. چشم‌هایش توی عکس جوری است که هر کجای اتاق بنشینی انگار دارد تو را نگاه می‌کند.
می‌دانستم مرتضا مشق خط می‌کرده. شنیده بودم پانزده سالش نبوده که می‌توانسته یک بیت را هم به سیاق میرزااحمد نیریزی بنویسد هم مجیب‌خان اسفراینی.
مرتضا را خیلی سال پیش کشته بودند. شاید وقتی من دوسه‌ساله بودم. می‌گفتند بعد آن آسیدمصطفا، مدت‌ها خانه‌نشین بود. می‌گفتند باغ را فروخت و در را به روی دنیا بست و خودش ماند و زنش خانم‌کوچک و آن حیاط دَنگال. عاقبت هم هیچ‌کس ندانست جنازه جوان مردم را کجا بردند. مثل همین که کسی نفهمید چه شد که آسیدمصطفا بالاخره از لاک خودش آمد بیرون. دوباره کلاس خط راه انداخت و تمام روز به بچه‌های مردم که از آن طرف شهر می‌کوبیدند و می‌آمدند که سرمشق بگیرند درس خط می‌داد.
نوبتم شد. نشستم کنارش. پرسید اسمت چیه؟ گفتم لیلا.
دفترم را گرفت. تخته کتابت روی میز بود؛ اما دفترم را گذاشت روی زانویش و مسطر را طراز کرد و به کاغذ فشار داد. «با مداد خط کرسی نکش. هر کاری کنی گرده ذغال پخش می‌شود روی کاغذت.» ‌قلم توی دستش بود اما باز توی شیشه گرد دهانه‌گشاد روی میز که انگار تنگ ماهی بود، دنبال قلم گشت. یکی دیگر برداشت. قشنگ نگاهش کرد و آرام فشار داد توی دوات مسیِ کنده‌کاری‌شده‌. چند بار. بعد نوک قلم را زد روی بند اول شست دست چپش. جوری سیاه بود که انگار جوهر به خوردش رفته باشد. «خیلی‌ها می‌گویند کرباس آب‌ندیده بهتر است؛ اما به نظر من فقط پوست خود آدم جوهر را اندازه می‌کند.»
سر سطر یک نقطه گذاشت. «تا پهنای قلم بیاید دستت.»
ننوشت: ادب آداب دارد
ننوشت: ادب آموز گر آدمی جویی
نوشت: لیلی که چراغِ دلبران بود،
رنجِ خود و گنجِ دیگران بود
گفت: نترس؛ غین از الف سخت‌تر نیست یا از جیم و نون، لازم نیست حفظ کنی الف سه نقطه، ب پنج نقطه، به قلمت نگاه کن. چیزی بنویس که دوستش داری. کم‌کم دستت بلد می‌شود کجا بکشد، کجا خم شود. برو. تمرین کن. خط هم زیاد ببین.»
از کلاس که بر می‌گشتیم، دست‌خالی نبودیم. زنش، خانم‌کوچک اصرار می‌کرد از نارنج‌های حیاط بچینیم. گاهی اگر هوا گرم بود یکی‌مان را صدا می‌کرد تا تنگ بزرگی را که پر کرده بود از یخ و شربتِ گلاب ببریم سر کلاس تا بچه‌ها گلویی تازه کنند.
دستم، کناره انگشت سبابه و بندِ اولِ شستم همیشه جوهری بود. اما تا آخر یاد نگرفتم که دنباله میم، چهارنقطه‌ونیم است و دهانه نون سه نقطه سه‌ربع‌قلم. دستم بلد نشد. خیال می‌کردم میمِ غم خمیده و کوتاه است؛ مچاله‌شده. نمی‌شد که صاف و کشیده باشد انگار نوشته باشی هم. قافِ فراق و قاف عشق هرچه می‌کردم اندازه نمی‌شد.
وقتی می‌نوشتم «رقص مرا بنگر چنین، هذا جنون العاشقین»، کلمه‌ها روی خط‌کرسی نمی‌ماندند.
اول‌ها غلط می‌گرفت و دوباره می‌نوشت و توضیح می‌داد. بعدترها قلمش را می‌زد توی جوهر قرمز و روی تمرین‌هام خط می‌کشید.
خط زیاد می‌دیدم. می‌گفتم: «نستعلیق حس ندارد. ابزار است، وسیله است، به کار کتابت می‌آید، من که نساخ نیستم!»
می‌گفت: نستعلیق صبوری می‌خواهد. آدم طاغی خطاط نمی‌شود. تو هم وقتتت را هدر نده.»
من همچنان وقتم را هدر می‌دادم.
بهار، صندلی‌ها را می‌بردند توی حیاط. تخته‌پوستش را می‌انداخت لبه سنگی حوض که گرد بود و آبش همیشه تمیز بود و رنگ کادکبود داشت. تنگ ماهی پراز قلمش دم‌دست بود. دفترهایمان را می‌گذاشت روی زانویش و تمرین‌ها را تصحیح می‌کرد و سرمشق می‌داد. کلیات سعدی همیشه همان‌جا بود؛ اما ندیدم که بازش کند. شعر بسیار می‌دانست.
جنگ بود. مرکب چینی نداشتیم. یک شیشه کوچک مرکب قهوه‌ای‌رنگ برایم آورد و یادم داد چطور جوهر را با شکر بجوشانم و مرکب بسازم. یادم داد قطع قلم چطور بزنم که بیضی صاد با یک حرکت نوشته شود.
شکسته‌های مشعشعی را اول‌بار او نشانم داد. نتوانستم روی صندلی بند شوم. بی‌هوا بلند شدم و کاغذ‌هام ریخت روی زمین. گفت: تو دنبال این هستی!»
راست می‌گفت. شکسته‌های مشعشعی عالمی داشت. کلمه‌ها توی کاغذ جان داشتند، ذاتِ معنی بودند. خیال می‌کردم خواندن هم که ندانی می‌فهمی چه نوشته. هیجانم را دید و به رو نیاورد. اشتیاقم را محل نمی‌گذاشت. حاضر نشد شکسته یادم بدهد. تعصبی داشت.
«جلو‌تر از خودت ندو! صبوری کن تا وقتش برسد. بگذار قلمت که رام شد هرچی خواستی بنویس!»
قلمم رام نشد. نشد که هر چه می‌خواستم بنویسم. نشد، بلد نبودم که یک بار بگویمش چقدر شبیه خط‌هایش بود. صبور و آرام و امن. نشد که یک بار از مرتضا بپرسم. تا امروز.
خانم‌کوچک گفت: چشمش به در بود که برگردی.»
گفتم: «راست می‌گفت آدم طاغی خطاط نمی‌شود. نشدم.»
گفت: اما سراغت را خیلی گرفت، از اینجا که رفتی دیگر ندیدم با آن دل‌ودماغ برای کسی سرمشق بنویسد. این آخری‌ها چند بار سفارش کرد حتماً این نی را بدهم به تو. آن هم از میان این‌همه شاگرد. حالا چه شد که بعد این‌همه ‌سال آمدی اینجا؟ شنیده‌م آمدی که باغ آقای خدابیامرزت را بفروشی؟ »
گفتم: «ناچار شدم.»
گفت: شنیده‌م... به‌خاطر بهمن؟ حالا کسی دانسته کجاست؟»
گفتم: «وکیلش قول داده پیدایش کند. اما گفت حتماً وثیقه سنگین می‌بُرند. پول آماده داشته باشید. برای دو سه نفر از دانشجوهایی که پرونده‌شان مثل بهمن است وثیقه بریده‌اند.»
گفت: اگر لازم بود، این خانه هم هست. می‌دانم این وثیقه‌ها گاهی خراجِ مِلک ری می‌شود. می‌دانی که بهمن را مثل بچه خودم دوست داشتم. حالا هم که من مانده‌ام و این خانه دنگال.»
گفتم: «اما مزار آقا اینجاست.»
گفت: ‌«ای مادر! بهمن زنده باشد! برای من مثل مرتضاست. فدای سرش. می‌دانی که تعارف نمی‌کنم.»
گفتم: «عصر باید برگردم شیراز. دلم می‌خواهد بروم سر مزار برای خداحافظی.»
تا جوان‌ترهای فامیل اتاق را جمع‌وجور کنند و تاج گل‌ها و سینی‌های میوه و حلوا را بیرون ببرند، با هم رفتیم. دور نبود؛ همان تهِ حیاط که بوته‌های محمدی و نسترن انبوه‌تر بود.
خاک تازه بود. رویش ترمه دستباف تیره‌ای انداخته بودند که پیش از این روی طاقچه کلاس دیده بودم. دیوان‌های شعر را آنجا می‌چید.
گفتم: «بعد از مرگ هم نمی‌خواسته از شما دور باشد.»
چشم‌هایش پر شد. ردّ اشک روی گونه‌هایش سوخته بود. گفت: از مرتضا!»
گفتم: «مرتضا؟ »
بلند شد: «بیا تا نشانت بدهم.»
دستم را گرفت و برد پشت بوته‌های انبوه محمدی‌ها که نسترن‌های سرخ مثل پیچک لابه‌لای شاخه‌هایشان پیچیده بودند. نی‌زار کوچکی آنجا بود. ساقه‌های رسیده محکم که از قرمزیِ تیره به قهوه‌ای می‌زدند و ساقه‌های نازک سبز که جوان‌تر بودند و وسط برگ‌های کشیده خیس، نمای قشنگی داشتند.
نشست. دستش را، پنج انگشت، گذاشت روی خاک پای بوته‌های نی. اشک دوباره آمد: «سلام مرتضا.»
طول کشید تا دوباره به من نگاه کند: «یکی از این نی‌ها را برای تو نشان کرده بود. می‌گفت خط این دختر آنی دارد. می‌گفت یاغی است.» ‌مرا یاد مرتضا می‌اندازد.
می‌گفت: نی که خوب رسید و محکم شد، می‌دهم به لیلا. نستعلیق که یاد گرفت، نسخ و ثلث یادش می‌دهم تا دستش محکم شود. بعد شکسته و غبار... یادش می‌دهم کاغذ زرافشان کند، مهره بکشد، یادش می‌دهم رنگ بساید و جوهر عقیق بسازد. از تو که حرف می‌زد، کمرش راست می‌شد، انگار که مرتضا زنده باشد. نی که رسید و رنگ گرفت، تو دیگر نیامدی.»
گفتم: «خیال می‌کردم مرتضا را کشته‌اند و جسدش را هیچ‌وقت به شما نداده‌اند. خیال می‌کردم نی مرتضا که می‌گویند، یکی از قلم‌هایی است که با آن مشق خط می‌کرده.»
گفت: این نی‌ها قصه دارد.»
آن شب برنگشتم شیراز، ماندم پیش خانم‌کوچک. شب که فامیل‌های نزدیک و خواهرزاده‌ها که هنوز مانده بودند، ظرف‌وظروف را شستند و خانه را جارو کشیدند و خوابیدند، با هم رفتیم توی ایوان. آن وقت سال بوی محمدی‌ها و بهارنارنج در هم می‌شد و آدم را مجنون می‌کرد.
برایم چای ریخت.
«توی همین ایوان می‌نشستیم. با هم خط می‌نوشتند، حرف می‌زدند. به مرتضا می‌گفت: ‌خط یادت دادم که صبوری کنی. صبوری کن. دوره تو هنوز نرسیده. می‌گفت: نسل باید بگذرد مرتضا، تا آدم‌ها دیدن را یاد بگیرند. زود‌تر از موعد اگر زور کنی پلکشان را واکنند نور چشمشان را می‌زند، وحشت می‌کنند و آدم وحشت‌زده به همه پنجه می‌کشد، اول از همه، به صورتِ آنکه خواسته چمشش را وا کند. مرتضا می‌گفت: می‌دانم. اما می‌ترسم اگر صبر کنیم، این دوره هیچ‌وقت نرسد. باید کاری کرد این دوره جلو بیفتد...
نیفتاد لیلا...»
«می‌گفت: من نه اولی‌ام نه آخری. این راه، حالاحالا‌ها باید کوبیده بشود که باقی مردم جرئت کنند پا درش بگذارند
هیچ‌وقت نفهمیدیم چه شد. کی راپورتش را داد و گرفتارش کرد. دوست و رفیق‌هایش یا شاگردهایش. از سر کلاس بردندش. دربه‌در شدیم تا بفهمیم کجاست. از شهربانی به ساواک شیرازِ، از آنجا به عادل‌آباد. آخر سر گفتند سراغش را از تهران بگیرید. کسی را تهران نمی‌شناختیم. پیرمرد آواره شد تا بالاخره یکی از نمی‌دانم چه‌کاره‌ها جوابش را داد. گفته بود که پرونده‌اش سنگین است. خرج دارد. باید پسرت را از هزار نفر بخریم. باغِ بهارمست را همان وقت فروختیم.
پول را که داده بود، مردک گفته بود: بیا پسرت را ببر. صبح فردا، گونیِ خون‌آلودی را گذاشته بودند پیش پایش و کلی منت که: جنازه خرابکارجماعت را می‌دهیم سگ بخورد و بروید خدا را شکر کنید و بی‌سروصدا خاکش کنید وگر نه جنازه را هر جا باشد از قبر می‌کشیم بیرون و... هزار الدرم بلدرم.»
حالا پیرمرد توی شهر غریب و جنازه پسر روی دستش، هر چه داشته داده بوده به راننده یک پیکان‌قراضه که قبول کند جوانکم را بگذارد صندوق عقب و هجده‌نوزده ساعت راه را یک‌کله بکوبد تا اینجا. راننده می‌گفت هر جا می‌رسیده‌اند یخ می‌خریده. قالب‌ها را می‌چیده‌اند دور تا دور بدن که زخمش تازه بوده و گرمای هوا و داغی آسفالت، یخ را به ساعت نکشیده، آب می‌کرده.
خانم‌کوچک حرف می‌زد و من هی پیکان‌قراضه را می‌دیدم که توی جاده می‌رفته و ردی از خونابه روی آسفالت جا می‌گذاشته. انگار کن جاده را آب می‌داده.
کسی توی سرم می‌گفت: حیف که هیچ‌چیزی توی آسفالت سبز نمی‌شود، و گر نه شاید از تهران تا اینجا ردی از پر سیاوشان یا نه، گلی به اسم مرتضا سبز می‌شد.» ‌نشد. شاید چون مرتضا را توی قصه نکشتند. توی واقعیت، آفتاب می‌زند و خونابه توی جاده را خشک می‌کند و انگار نه انگار.
حاج‌بی‌بی ساکت شده بود. گفتم: «خب؟ »
گفت: همین دیگر، نصف‌شب بود که رسیدند. هم آقا هم راننده یک زیرپیراهن تنشان بود، کت و پیراهنشان را توی راه تکه‌تکه بیرون آورده بودند و پیچیده بودند دور یخ‌ها بلکه دیر‌تر آب بشوند. راننده آدم خوبی بود. مانده بود دم در. من چشم می‌گرداندم که بچه‌اکم را ببینم. طول کشید تا آقا نم‌نم حالی‌ام کند. طول کشید تا خودم را پیدا کنم. صدایم کرده بود ته حیاط که هوارم را کسی نشنود. راننده آدم خوبی بود. آمد داخل. همان وقت کمک کرد تا قبر را بکنند. بیل را به قلب من می‌زدند انگار. ملافه آوردم. آقا از حوض شلنگ کشید و روی تخت چوبی زیر نارنج‌ها مرتضا را غسل داد و کفن کرد. آمد دست گذاشت روی سینه‌ام و سوره والعصر خواند. بعد تازه گذاشت بروم جلو و ببینمش. بوسیدمش و دلم آرام گرفت. راننده کمک کرد بچه را بخوابانند توی خاک. آدمیزاد از سنگ سخت‌تر است. من چراغ بادی گرفته بودم. ظلمات بود. آقا صورت مرتضا را باز کرد و مهر تربت گذاشت روی چشم‌هایش. حالا کو سنگ لحد؟ راننده صندوق‌های چوبی پر از نارنج را همآنجا، کنار دیوار خالی کرد و شکست و چوب‌هایش را جای سنگ لحد چیدند و قبر را صاف کردند. راننده صبح زود رفت. آقا خانه ماند که ماند. نه چیزی می‌خورد نه حرف می‌زد نه خط می‌نوشت. شاگرد‌هایش را هم جواب کرد. دو سه تا مأموری که دم در خانه کشیک بودند دیدند رفت‌وآمدی نیست، دو سه روز بعد رفتند. روز و شبمان ته حیاط می‌گذشت، بین همین نارنج‌ها، سر خاک مرتضا. یک روز همین محمدی‌ها را کاشت. دو تا قلمه نازک. به چشم‌برهم‌زدنی قد کشیدند و شدند بوته‌های پروپیمان که از فرق سر تا نوک پایش، یک‌پارچه گل‌های درشت است. مرغ کشته را که توی باغچه خاک کنی ببین درخت‌هایش چه می‌شوند چه برسد به جوانی با آن قد و قامت...»
«خیلی گذشت. یک روز دیدم مثل بچه‌ها از ته حیاط می‌دود و صدایم می‌زند. چقدر وقت بود که هم را بلند صدا نکرده بودیم...
می‌خندید لیلا، دستم را گرفت و با خودش کشید. نمی‌توانستم پا‌به‌پایش بدوم. همین‌جا نشست روی خاک و ساقه نازک کوچکی را نشانم داد که تازه از خاک زده بود بیرون. همان روز اسمش را گذاشتیم نی مرتضا.
آن وقت بود که دوباره کلاس خطش را راه انداخت. چند سال بعدش تو آمدی، وقتی آن ساقه کوچک نی، شده بود دوسه تا بوته. آقا هر از گاه، یکی از ساقه‌ها را نشان می‌کرد برای شاگرد نور چشمی‌اش. هر روز می‌آمد نگاهش می‌کرد و با آن حرف می‌زد. روز به روز حواسش بود که چطور قد می‌کشد و محکم می‌شود. از سفیدی به سبزی می‌زند، پررنگ می‌شود، رگه‌های قرمز می‌دوَد توی سبزی خام و هی بیشتر می‌شود تا برسد به قهوه‌ای تند و بشود نی قلم خوشنویسی.»
خانم‌کوچک ساکت بود. داشت یکی از برگ‌ها‌ی تازه‌جوانه‌زده را، انگار که دست عزیزی، ناز می‌کرد. یاد ده سال پیش افتادم. یاد آخرین جلسه کلاس که او می‌خواست یادم بدهد چطور قطع قلم بزنم.
نی را داده بود دستم.
«با حواس جمع نگاه کن. این نی، اصل است. رنگِ سوخته‌اش مال خودش است، نه این که با پوست پیاز جوشانده باشندش. طول کشیده تا برسد به این رنگ و قوام. ببین! محکم، بی‌گره. ده سال قلم است. برو باحوصله بتراش بعد هم بیار ببینم. هوشَت را به کارت بده. خرابش نکنی‌ لیلا!»