18آگوست2017

10 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

هانا آرنت: توتالیتاریسم محصول درماندگی انسان مدرن

حمید شورکایی
P48-01
هانا آرنت (1906-1975)، در شهر هانوفر آلمان به دنیا آمد، در دانشگاه هایدلبرگ فلسفه خواند و نزد سه تن از برجسته‌ترین فیلسوفان آلمانی، ادموند هوسرل، مارتین هایدگر و کارل یاسپرس، شاگردی کرد. در سال 1933، از آلمان نازی گریخت، ابتدا در فرانسه و سپس در آمریکا سکونت گزید. «ریشه‌های توتالیتاریسم» معروفترین اثر اوست که برای نخستین بار در سال 1951 به چاپ رسید.
آرنت پیدایی توتالیتاریسم را رخدادی بی‌مانند در تاریخ می‌داند که در عصر مدرن سر برکشیده است. توتالیتاریسم نوعی شکاف در تاریخ، به‌ویژه در تاریخ سیاسی و یک بحران تمام‌عیار در تمدن غربی است. به زعم آرنت، توتالیتاریسم محصول فروپاشی جوامع طبقاتی و سیستم‌های حزبی قرن نوزدهم بوده است. برآمدن تود‌ه‌ای از افراد غیرسیاسی، تنها و درخودمانده، جدامانده و وانهاده از کنش‌های اجتماعی و محروم از هرگونه تعلق خاطر و دل‌بستگی، بستره پیدایی توتالیتاریسم را در قرن بیستم فراهم آورده است. آرنت این عقیده را از مونتسکیو وام می‌گیرد که هر رژیم سیاسی بر یک اصل عملی استوار است؛ اصل عملی در رژیم پادشاهی شرف، در رژیم جمهوری فضیلت و در رژیم بیدادگر، ترس است. در رژیم توتالیتر اما، اصل عملی درماندگیِ (Desolation) انسان است. هانا آرنت درماندگی را در معنای بریدگی انسان از اجتماع و بی‌ریشگی بنیادین که سرانجام منجر به حسِ بی‌فایدگی در او می‌شود به کار می‌برد. بی‌ریشگی که محصول فروپاشی جوامع طبقاتی، ساختارها و کارکردهای اجتماعی آن است، انسان را از دنیای مشترک و نیز از چندگانه‌‌انگاری (پلورالیسم) حقیقت محروم می‌سازد. انسانِ تنها و تارکِ دنیا توان گفتگو با خود را دارد، زیرا در تنهایی خود می‌تواند شکل‌های مختلفی از رابطه با دیگران را به خیال کشد، و از رهگذر گفتگوی درونی با خود و دیگران، منِ خود را از تردیدهای تشویش‌آفرین نسبت به حقایق هستی و اندیشه‌ها برهاند. انسان درمانده اما، به سبب فروپاشی حوزه عمومی زندگی، نه تنها ناتوانی در همزیستی با دیگران، که با منِ خود را نیز تجربه می‌کند، زیرا منِ وامانده و از همه دنیا بریده او امکان گفتگو با خود که مستلزم پیوند با دیگری است را ندارد. P48-Totalitarian-racism-bigotry
اینچنین، توده‌ای از انسانهای منزوی و دل‌افسرده، جدامانده از دنیا و سنت‌، منِ خویش را از کف داده، درخودفرومانده و در بی‌تفاوتی مطلق لنگر انداخته به آسانی شکار ایدئولوژی توتالیتر می‌شود. توده‌ای که خویشتن خویش، همه عالم و مافیها و زندگی و مرگ را خوار می‌شمارد مستعد است تا «آرمان‌گرایی» کذایی توتالیتاریسم را با جان و دل بپذیرد و از وضع اسف‌بار هستی‌اش به درآید. به باور آرنت، دومین «اصل عملی» رژیم توتالیتر، ایدئولوژی است که خلاء اعتقاد و فقدان دل‌بستگی در نزد انسانِ به درماندگی گرفتار آمده را پر می‌کند. در واقع، ایدئولوژی تنها شکلی از تفکر است که پس از فروپاشی احزاب، ساختارها و پیوندهای اجتماعی و نیز مسخ فلسفه چگونه باهم زیستن بر جای می‌ماند. ایدئولوژی، یگانه اندیشه انسانِ به حال خود رها شده‌ است که تکثرگرایی را برنمی‌تابد. برای انسان ایدئولوژی‌زده، حقیقت بیرونی نیست که بر ذهن او فرمان می‌راند، بلکه این ذهن اوست که حقیقت را تعیین می‌کند؛ حقیقتی که خود محصول ناب یک اراده است: اراده رهبر. کلام رهبری نیازی به واکاوی و راست‌آزمایی ندارد؛ حقیقت نابی است که باید به جان نیوشید. باری، ایدئولوژی فراتر از جملگی قوانین طبیعت و تاریخ عمل می‌کند و حقایق تزلزل‌ناپذیر و جاودان بر می‌سازد. رژیم توتالیتر همواره نیازمند دشمن عینی است تا هر حقیقت بیرونی که ناقض و نافی اصول ایدئولوژیک باشد را کار دشمن بداند و در صدد ریشه‌کنی آن برآید.
هانا آرنت سومین «اصل عملی» رژیم توتالیتر را وحشت می‌انگارد و در این باره می‌نویسد: «رژیم توتالیتر بدنه سیاسی است که وحشت را نه به مثابه ابزاری برای ترساندن به کار می‌گیرد، بلکه اساساً خود وحشت است. » وحشت در ذات رژیم توتالیتر نهفته است. رژیم توتالیتر مکانیسم‌های دفاعی وحشتناک و سیستم‌های حمایتی پیچیده‌ای در می‌اندازد تا از تکثر‌گرایی و چندگانه‌انگاری که ناقض منطق یگانه‌انگاری اوست در امان بماند. خطر پلورالیسم برای توتالیتاریسم تنها در باور به چندگانگی نگرش به حقیقت و هستی نیست، بلکه در اینست که پلورالیسم رابطه ذهن با حقیقت را از بیخ و بن تغییر می‌دهد. همزیستی همزمان نگرش‌های مختلف نسبت به حقیقت، زمینه را برای باور به نسبی‌گرایی میسّر می‌سازد و از این رهگذر، اراده شکست‌ناپذیر ذهن، سیادت و قدرت خود را برای تعیین حقیقت واحد و مطلق از دست می‌دهد...
ترجمه فارسی قسمت کوتاهی از جلد سوم کتاب «ریشه‌های توتالیتاریسم» خانم هانا آرنت در پی می‌آید:
کوشش برای چیرگی تام بر تمام مردم روی زمین، حذف هر واقعیت غیر‌‌توتالیتر رقیب، در ذات رژیمهای توتالیتر نهفته است؛ اگر آن‌ها فرمانروایی بر سراسر عالم را به عنوان هدف غایی خود دنبال نکنند، به احتمال قریب به یقین هر قدرتی را که پیش از این کسب کرده بودند از دست خواهند داد. تنها در بستره یک نظام توتالیتر جهان‌شمول است که حتی یک فردِ تک و تنها، تحت چیرگی مطلق و تمام‌عیار در می‌آید. بنابراین، فتح قدرت در وهله نخست مستلزم استقرار ادارات مرکزی رسمی و رسماً پذیرفته شده (یا شاخه‌های آن در مورد کشورهای اقماری) برای جنبش و به دست آوردن نوعی آزمایشگاه است تا در آن درباره یا بهتر است بگوییم علیه واقعیت، تجربه انجام گیرد: تجربه سازمان‌ دادن مردم برای مقاصد نهایی‌ای که در آن فردیت و ملیت به هیچ ا‌نگاشته می‌شود؛ تجربه‌ای که قطع به یقین تحت شرایطی نابهینه، اما کافی برای کسب نتایج مهم حزبی انجام می‌گیرد. توتالیتاریسم در رأس قدرت، برای هدفِ درازمدت خود که همان فتح جهان است و برای دادن سمت و سو به شاخه‌های جنبش، دستگاه دولتی را به خدمت خود می‌گیرد؛ پلیس مخفی ایجاد می‌کند تا بعنوان مجری و پاسدار تجربه داخلی جنبش، پیوسته واقعیت را به تخیل بدل سازد؛ و عاقبت، اردوگاههای کار اجباری را به عنوان آزمایشگاههایی ویژه برپا می‌دارد تا در آن چیرگی تام را تجربه کند [... ].
گرفتاری رژیمهای توتالیتر این نیست که آن‌ها به شیوه‌ای بی‌رحمانه قدرت سیاسی را به بازی می‌گیرند، بلکه اینست که در پشت سیاست‌شان مفهومی پاک نوین و بی‌سابقه‌ای از قدرت نهفته است، همچنان‌که در پس سیاست واقع‌گرایانه‌شان (Realpolitik) مفهومی یکسره نوین و بی‌سابقه از واقعیت نهفته است. نه بی‌رحمی که بی‌اعتنایی مطلق نسبت به نتایج آنی؛ نه ملی‌گرایی که بی‌ریشه‌گی و بی‌اعتنایی به منافع ملی؛ نه تعقیب بی‌حساب و کتاب منفعت شخصی که انزجار از انگیزه‌های فایده‌گرایانه، نه شهوت قدرت که آرمان‌گرایی، یعنی ایمان تزلزل‌ناپذیر به یک جهان ایدئولوژیک خیالی، همه اینها در سپهر سیاست بین‌المللی، عاملی نو و اغتشاش‌آفرینی را وارد کرده که پرخاشجویی محض نمی‌توانسته است چنین کاری بکند. قدرت، آنگونه که توتالیتاریسم آن را تصور می‌کند، منحصراً در نیرویی که سازمان تولید می‌کند نهفته است. چنان‌که استالین هر نهادی را مستقل از کارکرد واقعی‌اش، تنها به مثابه «تسمه پیوند دهنده حزب با مردم» می‌دید و صادقانه باور داشت که ارزشمندترین گنجینه اتحاد جماهیر شوروی نه غنای خاک یا ظرفیت تولید نیروی انسانی‌ عظیمش بلکه کادرهای حزبی (یعنی پلیس مخفی) هستند. هیتلر هم از همان آغاز کارش در سال 1929، «پدیده بزرگ» جنبش را در این واقعیت می‌دید که شصت هزار تن «در ظاهر یک تن واحد شده‌اند و این اعضاء نه تنها عقاید یکسانی دارند، بلکه حتی حالت چهره آنان نیز تقریباً یکی است. بنگرید به این چشمان خندان و به این شور متعصبانه و دریابید... چگونه صد هزار تن در یک جنبش، یک جور شده‌اند. » هر پیوندی که پیش از این در ذهن یک آدم غربی بین قدرت با تملکات زمینی، دارایی‌ها، گنج‌ها و ذخایر وجود داشت در یک نوع مکانیسم غیرمادی محو شد، مکانیسمی که هر حرکت آن قدرت تولید می‌کند، به همان سان‌که اصطکاک یا جریانهای گالوانیک برق تولید می‌کند. تقیسم دولتها به‌کشورهای دارا و ندار از سوی حکومت‌های توتالیتر فراتر از یک ترفند عوام‌فریبانه است؛ آنهایی که دست به چنین تقسیمی می‌زنند به راستی متقاعد شده‌اند که قدرت برآمده از دارایی‌های مادی نه تنها پشیزی نمی‌ارزد که حتی سدی در راه پیشرفت قدرت سازمانی است. برای استالین، رشد و گسترش مداوم کادرهای پلیس به‌طور قیاس‌ناپذیری مهم‌تر از نفت باکو، ذغال‌سنگ و سنگ معدن اورال، انبار غله اوکراین یا خزاین بالقوه سیبری، کوتاه سخن مهم‌تر از گسترش همه جانبه توانمند‌یهای نهفته روسیه بوده است. همین ذهنیت بود که هیتلر را سوق داد تا تمام آلمان را قربانی کادرهای اس‌ اس کند. او آن زمانی‌که شهرهای آلمان آوار و به تلی از خاک بدل شده و ظرفیت صنعتی کشور نابود گشته بود گمان نمی‌کرد که جنگ را باخته است، بلکه تنها زمانی‌‌ خود را شکست‌خورده در جنگ دانست که خبردار شد دیگر هیچ اعتمادی به نیروهای اس اس نیست. برای مردی که به قدرت مطلق سازمان در برابر همه عوامل مادی، نظامی یا اقتصادی باور داشت و از این گذشته، برای او که پیروزی احتمالی اقدام خویش را در قرن‌ها می‌سنجید، یک فاجعه نظامی یا خطر گرسنگی مردم کشورش شکست نبوده، بلکه شکست، نابودی تشکیلات نخبه‌ای بوده است که می‌بایست توطئه فرمانروایی بر جهان را نسل به نسل به فرجام غایی آن برساند.
بی‌ساختاری دولت توتالیتر، نادیده گرفتن منافع مادی از سوی چنین دولتی، وارهایی آن از انگیزه سود و اساساً نگرش‌های ضدفایده‌انگارانه آن بیش از هر عامل دیگری موجب پیش‌بینی‌ناپذیری سیاست معاصر گردید. ناتوانی جهان غیرتوتالیتر در فهم ذهنیتی که مستقل از هر عمل حساب‌شده‌ای درباره انسانها و ماده عمل می‌کند و نسبت به منافع ملی و رفاه مردمش کاملاً بی‌تفاوت است، سر دو راهی شگرف قضاوت و صدور حکم خود را نشان می‌دهد: آنهایی که کارآمدی وحشتناک سازمان و پلیس توتالیتر را به خوبی درک می‌کنند میل دارند که قدرت مادی کشورهای توتالیتر را دست بالا بگیرند، و حال آنکه کسانیکه بی‌کفایتی خانمان‌برانداز اقتصاد توتالیتر را در می‌یابند، پتانسیل قدرتی که می‌تواند بدون اعتنا به عوامل مادی پدید آید را دستکم می‌گیرند.