26می2018

03 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

ماهی قرمزها چه می‌گویند؟

اشرف حمیدی

P53-03
هیچ‌کس نمی‌داند ماهی‌های قرمز چه می‌گویند که این‌همه لب‌هایشان را باز و بسته می‌کنند،
روزگاری جهان را جهان پهناور می‌نامیدند، اما امروز با شناختی که از دنیای پیرامون خود داریم، اینکه میلیاردها کهکشان هم‌چون کهکشان راه‌شیری در کارگاه آفرینش است، با میلیاردها سیاره و ستاره، دیگر جهان ما همچون نقطه کوچکی در چرخه ی گردون است و سرزمین من نقطه کوچکی در روی کره زمین و من و ما با چشمان کوچک خود و با مردمک کوچک‌تر جهان هستی را می‌بینیم و پدیده‌های خلقت را نظاره می‌کنیم و به ذهن خود اجازه می‌دهیم به پرواز درآید و قاره‌ها را بپیماید، اقیانوس‌ها را پشت سر بگذارد تا ... به سرزمین مادری برسی، به خیابان و به کوچه، کوچه بن‌بستی که بچه‌گی‌هایت را در آن‌ جا گذاشته‌ای، میرسی و هیچ‌کس از تو روادید نمی‌خواهد. بدون اینکه نیاز به گرفتن ویزا و اجازه کنسول و ... جلوتر می‌روی درِ خانه قدیمی را می‌زنی، در گشوده می‌شود و مادر مثل همیشه به رویت لبخند می‌زند، حالا انگار که همان بچه کوچکی هستی که از بازی کردن با همبازی‌ها در کوچه خسته شده‌ای، به خانه برمی‌گردی در را باز می‌کنی و وارد خانه می‌شوی ؛
خانه‌ای که سرشار از بوی خوش خاطرات کودکی است؛ حوض کاشی آبی رنگ وسط حیاط را می‌بینی و دستان کوچکت را که داخل آب می‌کنی و ماهی‌های قرمز که گویی تو را می‌شناسند. و از این بازی هر روزه لذت می‌برند روی آب می‌آیند و دور انگشتانت که به آرامی روی آب گذاشته‌ای جمع می‌شوند و با حرکت کوچک انگشتانت دوباره همگی به ته حوض می‌روند و روی کاشی‌های ته حوض آن‌ها را می‌بینی که دور هم جمع شده‌اند و لب‌هایشان را تکان می‌دهند. گویی نجوا می‌کنند و با‌ خود می‌گویی: آیا کسی می‌داند که ماهی‌ها در نجواهایشان چه می‌گویند؟
بلند می‌شوی و به پشت سرت نگاه می‌کنی، مادر را می‌بینی که انگار در درگاه اتاق پنج‌دری نشسته و به رویت لبخند می‌زند و همچون هاله‌ای در نظرت کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود و گویی برای همیشه از برت می‌رود و تو میمانی و این جهان پریشان، به یاد می‌آوری وقتی که دستهای کوچک و نحیفش را به آسمان می‌گرفت و برایت دعا می‌کرد. گویی در تمام زندگی تو را محافظت می‌کرد و پناه و ماوای تو بود و حالا تو مانده‌ای و تنهایی و با این‌همه دوست و آشنایی که داری انگار تنها موجود کره زمین هستی، چه می‌شود کرد؟ مادر است دیگر تا همیشه که نمی‌‌ماند. با دستان نمناک قطره اشکی را که بر گونه‌ات غلطیده میزدایی و آهسته از خانه بیرون می‌زنی و در را پشت سرت می‌بندی، شاید برای همیشه!
با صدای پرنده‌ای که در پشت اتاق کارت می‌خواند و جست‌و‌خیز می‌کند، چشمانت را باز می‌‌کنی صفحه کامپیوتر جلویت هنوز روشن است. آه خدایا چند دقیقه و یا چند ساعت با این رویای شیرین به سفر رفتی، بدون گذرنامه گذر کردی، بدون رزرو بلیط سفر کردی و هیچ مرزی برایت وجود نداشت، اگر خداوند پر پرواز به انسان نداد اما ذهنی داد خلاق که می‌تواند ترا تا اوج تا سرزمین رویاهایت ببرد، بی‌هیچ مرز و مانعی.
آیا می‌شود روزی که انسان‌ها هم به همین سادگی سفر کنند؟ آیا می‌شود که مرز و دیواری میان کشورها نباشد؟ آیا می‌شود که ما، سیاره زمین را وطن خود بدانیم و به موجودات کرات دیگر با افتخار بگوییم وطن من سیاره زمین است و در آنجا قطعه کوچکی است، خانه و محله مادری من است و من کودکی و جوانی‌ام را در آنجا گذاشته‌ام و در قلبم و ضمیرم تا ابد ماندگار است و من عاشقانه دوستش دارم ..